شیفتگان خدمت
  
 معرفی شهید مظلوم آیت الله بهشتی.بعضی از مطالب جامع می باشد تا عزیزان برای تحقیق درباره ایشان منبعی هر چند کوچک داشته باشند.
 
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 
گذشته ها

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
شنبه 27 بهمن ماه سال 1386
زاویه‏های سوختگی و زجر

بسم ربالشهدا والصدیقین

زاویه‏های سوختگی و زجر

حسین هدایتی

تیرماه، حقیقت تلخی است. واقعیّتی است شناور در خون و خاکستر. هوای مچاله و خنجر هفتم تیر، هنوز در سرها تیر می‏کشد. زمزمه‏های ناتمام، بر سنگفرش‏های سرچشمه می‏خشکد و بوی مرگ، بر تمام درها می‏کوبد. من همچنان رها هستم! در این همه هراس شفّاف. گردنه‏های تنم، سُمکوب حرامیان وحشت است. من رها شده‏ام در جویبار تاول و ترس. لحن کلامم سوخته است. قدّم نمی‏رسد تا سرم را از روی طاقچه‏های پرتت بردارم. می‏خواهم به دست‏هایم و به هوایم زل بزنم. می‏خواهم تمام دقیقه‏های پنهان و آشکار را بگریم. رودی از رگ‏هایم خالی می‏شود. خونِ تازه کلمات را بر دیوارهای سوگوار تهران، انگشت می‏کشم.

تیر ماه، حقیقت تلخی است. هوای عصر گاه، سخت تشنه‏ام می‏کند. سرم را بر ورق‏ها و قلم‏های می‏چرخانم. بوی سوختگی و زجر زوایایم را می‏کاود و در واقعیّتی کشنده شناورم.

                               

«که شعر مرهم شیدایی‏ام نبوده و نیست تو را چگونه در این ناتوان خلاصه کنم
درست ساعت پنج سه‏شنبه هفتم تیر نشسته‏ام که تو را در زمان خلاصه کنم»

تابستان در تمام حنجره‏ها گره خورده است. ثانیه‏ها تمام راه را گریان آمده‏اند شقاوتِ یک بمب ساعتی ـ مهیب و نفس گیر ـ زیر کاغذها و صندلی‏های می‏لولد. تیرماه! تیرماه! و مرگ است که تلخ می‏آید و تلخ می‏گذرد...

بلندم کن! ای نجوای ایستاده بر گذرگاه! بلندم کن. آواری تلخ، شانه‏هایم را می‏فشرد. این هوای سوخته را نمی‏توانم نفس بکشم. خورشید است که خونین و عصبی، بر واپسین ستیغ‏ها درنگ کرده است.

حق دارد خوشید اگر بیراهه‏های خواب شبانگاه را گم کند.

روزنامه‏ها ـ مچاله و پیر ـ در زاویه‏های خشم خویش ورق خورده‏اند. خبر تلخ است. خبر برآمده از بغض‏های دنیاست. ناتوانی سقف‏ها را قلم چون چتری بر سر می‏کشد ـ آوار مصیبت را در خود صفحات زمان می‏پیچم و تن به دیوارهای ویران می‏دهم.

مجله اشارات-شماره ۶۲


 
چهارشنبه 24 بهمن ماه سال 1386
توهین به سید حسن خمینی یادگار امام (ره) را محکوم می کنیم.

توهین به سید حسن خمینی یادگار امام(ره)را

                            محکوم می کنیم.

اخیر‌ا‌ً سایت خائن نوسازی در کمال بی شرمی مطالب کذب و دروغی

 را به حاج سید حسن خمینی فرزند برومند سید احمد آقا نسبت داده

 است که یادآور ترور شخصیتی شهید مظلوم دکتر بهشتی است.

اینان راه همان منافقان کوردل را می روند که نمی توانستند  مستقیماً 

به  امام (ره)  توهین کنند  و  لیکن به یاران  امام(ره)  به   خصوص

شهید مظلوم دکتر بهشتی توهین می کردند و افترا می زدند.

راز لپ های گل انداخته سید حسن، شرم و حیایی است خانوادگی که

با وجود اینکه می تواند به یک اشاره ملت حزب الله را به جانتان بیاندازد،

این کار را نمی کند...

                                                   

آری فرزندان خمینی هنوز نمرده اند که ببینند یک عده برای ایجاد تفرقه بین صفوف ملت و تخریب دولت پنجه بر رخ آفتاب می کشند.

                         لبیک یا خمینی

 

 


 
پنجشنبه 18 بهمن ماه سال 1386
نفاق چه می گوید(تحلیل مواضع منافقین درباره امام)

بسم رب الشهدا والصدیقین

بنده منافقین را می شناختم ولی نه تا این حد.شنیده ام که منافقین همان مزدوران دیکتاتور سابق  عراق  که بانگ رسواییشان به شرق و غرب رسیده است  بر این موضوع تکیه دارند  که امام(ره) نعوذبالله با شاه سازش داشته! و این مسعود رجوی(لعنت الله علیه)رهبر انقلاب ایران بوده است.عجبا همان هایی که دیروز  امام امام می گفتند و از قائد عظیم الشأن سخن می راندند امروز...

خوبست به  آیات قرآن توجه شود که:

 {آنها به خدا سوگند مى‏خورند که از شما هستند، در حالى که از شما نیستند؛ ولى آنها گروهى هستند که مى‏ترسند (و به خاطر ترس از فاش شدن اسرارشان دروغ مى‏گویند!)} آیه۵۶ توبه

در زیر برای روشن تر شدن نفاق این مزدوران و نوکران صدام(چه قدر بدبختند منافقان که نوکر نوکری هستند) مواضع این کوردلان را می مشاهده کنید:

                                  کتاب مواضع مجاهدین خلق(1)؛

۱-

در تاریخ اول بهمن ماه 1357 اطلاعیه ای با امضاء از طرف مجاهدین رها شده از بند – مسعود رجوی – موسی خیابانی – ( روز پس از آزادی از زندان ) با عنوان " پاریس – محضر مبارک مجاهد اعظم حضرت آیه اله العظمی خمینی " صادر شده است – در قسمتهایی از این اطلاعیه می خوانیم :

"جنبش عظیم و شکوهمند خلق ستم کشیده ایران . که از فیض زعامت آن حضرت برخوردار است در مسیر پیشرفت و شکوفائی دم افزون خود به دستاوردها و پیروزی های قابل توجهی رسیده است "

" آزاد شدن فرزندان مجاهد شما از زندان های رژیم جبار و ستمگر ایران یکی از کوچکترین این پیروزیهاست بنابراین ما آزادی خود را مدیون مجاهدت ها و جانفشانی های خلق رزمنده و ستم کشیده ایران در پرتو الهامات آن زعیم استواز و سازش ناپذیر هستیم . از این رو فرزندان مجاهد شما در بدو آزادی از زندان جسارت کرده و این اجازه را بخود دادند که ضمن عرض سلام و درود به حضور آن پدر مجاهد اعظم مراتب آمادگی خود را کماکان برای جانبازی در راه آرمانهای توحیدی مکتب انقلابی اسلام که ایدئولوژی مجاهدین خلق ایران است به پیشگاه معظم تقدیم کنند "

سپس در ادامه برای سلامتی وجود گرامی ایشان دعا نموده می نویسند " همچنین امیدواریم که خلق و انقلاب ایران 000 همیشه این سعادت را داشته باشند که آن وجود گرامی پیوسته در پیشاپیش آنها بوده و از الهامات و ارشاداتشان برخوردار باشند چرا که سیره همه انبیاء و اولیاء مکتب یکتا پرستی بت شکنی و مبارزه با جمیع موانع عدل و قسط شیوه قدیم آن حضرت بوده است "

 

۲-

در تاریخ 9 بهمن 1357 اطلاعیه دیگری توسط مسعود رجوی و موسی خیابانی  تحت عنوان " پیامهای مجاهدین آزاد شده از زندان به حضرت آیه الله العظمی طالقانی و سایر آیات عظام متحصن در دانشگاه " منتشر شده  که طی آن از تحصن آقایان به خاطر اعتراض به ممانعت از ورود قائد عظیم الشان و رهبر عالیقدر جنبش سپاسگذاری شده است .

در این اطلاعیه میخوانیم « تحصن حضرتعالی  و 000 به ممانعت از ورود قائد عظیم الشان و رهبر عالیقدر جنبش ما " حضرت آیه الله العظمی خمینی " بار دیگر ثابت کرد مردم ما و به ویژه روحانیت مجاهد و حق طلب که از فیوضات کرامانی چون " حضرت آیه الله العظمی خمینی " و شخص آن حضرت بهره مند است ... »

۳-

در تاریخ 23 بهمن 1357 اطلاعیه ای با امضاء مسعود رجوی و تحت عنوان " پیام تهنیت " مجاهدین خلق ایران " در آستانه پیروزی انقلاب "  منتشر شده که در آن تصرف آخرین سنگرهای دیکتاتوری خیانت کار را به پایمردی مردم و تحت ارشاد مجاهد اعظم حضرت آیه الله خمینی تحقق پذیرفته تهینت گفته اند

" تصرف آخرین سنگرهای دیکتاتوری خیانتکار را که به پایمردی و جان فشانی های خونبار مردم محروممان تحت ارشاد مجاهد اعظم « حضرت آیه الله خمینی » تحقق می پذیرد به شما تهنیت گفته 000"

 

آری چهره ی نفاق اینگونه آشکار می شود .باز شنیدم که عباس داوری( خائن به ملت که از مسئولین رده بالای منافقین است و او رابط سازمان با اتاق جنگ صدام جنایتکار و دیکتاتور بوده است و اسناد و مدارک آن هم اکنون موجود می باشد )همو که کوس رسواییش دهان خودش را هم دوخته گفته است که «مجاهدین دوازده امام را قبول دارند و به خمینی امام نمی گفتند.» 

مزدور عباس داوریعکسی از مستند افشاگرانه ی گرگها

دروغی از این آشکارتر را با ید از خود شیطان شنید. 

اول به قرآن توجه می کنیم که درباره منافقین است و بعد هم اسنادی ارائه می شود:

{مى‏خواهند خدا و مؤمنان را فریب دهند؛ در حالى که جز خودشان را فریب نمى‏دهند؛ (اما) نمى‏فهمند.در دلهاى آنان یک نوع بیمارى است؛ خداوند بر بیمارى آنان افزوده؛ و به خاطر دروغهایى که میگفتند، عذاب دردناکى در انتظار آنهاست.و هنگامى که به آنان گفته شود: «در زمین فساد نکنید» مى‏گویند: «ما فقط اصلاح‏کننده‏ایم»!آگاه باشید! اینها همان مفسدانند؛ ولى نمى‏فهمند.و هنگامى که به آنان گفته شود: «همانند (سایر) مردم ایمان بیاورید!» مى‏گویند: «آیا همچون ابلهان ایمان بیاوریم؟!» بدانید اینها همان ابلهانند ولى نمى‏دانند!و هنگامى که افراد باایمان را ملاقات مى‏کنند، و مى‏گویند: «ما ایمان آورده‏ایم!» (ولى) هنگامى که با شیطانهاى خود خلوت مى‏کنند، مى‏گویند: «ما با شمائیم! ما فقط (آنها را) مسخره مى‏کنیم!»خداوند آنان را استهزا مى‏کند؛ و آنها را در طغیانشان نگه مى‏دارد، تا سرگردان شوند.}آیات ۹ تا ۱۵ سوره توبه

 آری اینان خواستند که جوانان مسلمان را بدین ترتیب فریب دهند همان گونه که منافقان صدر اسلام می خواستند جوانان مبارز و مجاهد صدر اسلام را فریب دهند.متأسفانه بسیاری گول اینان را خوردند.اما اکثریت در مقابل اینان هشیاری به خرج دادند که:در حالى که جز خودشان را فریب نمى‏دهند؛  اما چرا هدایت نمی شوند؟ قرآن پاسخ می دهد که:در دلهاى آنان یک نوع بیمارى است؛ خداوند بر بیمارى آنان افزوده؛ و به خاطر دروغهایى که میگفتند، عذاب دردناکى در انتظار آنهاست.  جالب است که اینان کارهای پست خود را اصلاح می دانند   می گو یند در راه صلاح مبارزه  کردیم در  حالیکه: آگاه  باشید ! اینها همان   مفسدانند؛  ولى نمى‏فهمند. قرآن می گوید نمی فهمند واقعاَ هم برخی(معدودی) نمی دانند چه می گویند پست نیستند بلکه در اشتباهند.و وقتی می بینیم که اینان با شیطان ها(سابقاَ صدام و حالا شیطان بزرگ) خلوت می کنند این مطلب قرآن به ذهن می آید که:و هنگامى که افراد باایمان را ملاقات مى‏کنند، و مى‏گویند: «ما ایمان آورده‏ایم!» (ولى) هنگامى که با شیطانهاى خود خلوت مى‏کنند، مى‏گویند: «ما با شمائیم! ما فقط (آنها را) مسخره مى‏کنیم!»خداوند آنان را استهزا مى‏کند؛ و وقتی که سر گردانی اینان را مشاهده می کنیم لبخندی می زنیم که آری این جزای اینان است چون که قرآن فرموده است:خداوند آنان را استهزا مى‏کند؛ و آنها را در طغیانشان نگه مى‏دارد، تا سرگردان شوند.

آرم سازمان منافقین

مدارک:

 ۱-

در تاریخ 31 فروردین 1358 اطلاعیه ای تحت عنوان " اطلاعیه سازمان مجاهدین خلق ایران " درباره پاره ای شایعات شبهه انگیز با امضاء سازمان مجاهدین خلق ایران منتشر شده است . در این اطلاعیه از اینکه ارکان عقیدتی اسلامی مجاهدین مخدوش جلوه داده شده (لفظ مارکسیسم اسلامی ) اظهار ناراحتی شده و اینکه « خوشبختانه پدر بزرگوار و روحانی ما " حضرت آیه الله امام خمینی " از مدتها قبل بطلان این اصطلاح آریا مهری را بر ملا کرده »خوشحال شده " و به " امر و سفارش " ایشان ارکان عقاید و جهان بینی  خود را به اطلاع مردم رسانده اند

مجموعه اعلامیه ها و موضعگیریهای سیاسی مجاهدین خلق ایران (1) – از تاریخ 21 دیماه 1357 تا 18 تیر ماه 1358سازمان مجاهدین خلق ایران

آری این پدر بزرگوار و روحانی حضرت آیه الله امام خمینی سارق انقلاب و آخوند منزویست!

۲-

در تاریخ 11 اردیبهشت 1358 اطلاعیه ای تحت عنوان « تبریک مجاهدین خلق ایران به خلقهای برادر فلسطینی و ایران و امام خمینی در باره قطع ارتباط با رژیم سرسپرده انورسادات  "  با امضای مجاهدین خلق ایران منتشر شده که در آن " اقدام قاطعانه انقلابی " امام خمینی " مبنی بر قطع ارتباط با رژیم سر سپرده مصر از هر جهت شایان ستایش و تمید ذکر شده است »

۳-

در تاریخ 12 اردیبهشت 1358 اطلاعیه ای تحت عنوان " اطلاعیه مجاهدین خلق ایران " درباره ترور تاسف بار " استاد مطهری " با امضاء سازمان مجاهدین خلق ایران اتنشار یافته است که در آن مجادین " ضایعه فقدان " استاد مطهری " و شهادت ایشان را به " امام خمینی " خانواده آن مرحوم و جمیع روحانیون مبارز تسلیت گفته اند . و اضافه شده که ترور ایشان از هر او وجهت محکوم و مردود بوده و جز در خدمت ارتجاع و تقویت امپریاایسم و آمریکا نیست

مجموعه اعلامیه ها و موضعگیریهای سیاسی مجاهدین خلق ایران (1) – از تاریخ 21 دیماه 1357 تا 18 تیر ماه 1358سازمان مجاهدین خلق ایران

آری اینان همان کوردلان تروریست اند که اسفبار ترین ترور ها را انجام داده اند که همگی در خدمت ارتجاع و تقویت امپریالیسم و آمریکا بوده است.همین هایی که این ضایعه را به امام خمینی و خانواده آن مرحوم و جمیع روحانیون مبارز تسلیت گفته اند بهترین یاران امام و مبارزترین روحانیون همچون شهید مظلوم بهشتی را از امام و امت و خانواده هاشان گرفتنده اند.

اینان همانهایی هستند که  به دنبال قدرت بودند و هستند برخی به امام خورده می گیرند که چرا به اینان باج [قدرت] ندادی تا راضی شوند ولی در جواب باز از قرآن یاری می طلبیم که:{در میان آنها کسانى هستند که در (تقسیم) غنایم به تو خرده میگیرند؛ اگر از آن (غنایم، سهمى) به آنها داده شود، راضى مى‏شوند؛ و اگر داده نشود، خشم مى‏گیرند (؛خواه حقّ آنها باشد یا نه)!}آیه ۵۸ سوره توبه

۴-

بدنبال تسخیر سفارت آمریکا مجاهدین بشدت از آن استقبال نمودند و در مراحل مختلفی از " مواضع ضد امپریالیستی امام خمینی " تقدیر و تشکر نمودند که به برخی از آنها ذیلاٌ اشاره می گردد .
در صفحه 143 از جلد دوم کتاب مجموعه مواضع اعلامیه ای تحت عنوان " شکر گزاری مجاهدین خلق ایران به مناسبت فرمان بسیج – نظامی امام خمینی " درج شده است که در ابتدا به ذکر چند جمله از مواضع " امام خمینی " پرداخته و در ادامه می نویسد :" این کلمات راهگشای امام خمینی است ، کلمات اسلامی و انقلابی ضد استعماری که پیوسته بر تارک مبارزات این میهن و این خلق خواهد درخشید ،کلماتی که از این پس بایستی زبانزد خاص و عام و آویزه ی گوش زن و مرد ، خرد و کلان ، کرد و فارس و عموم اقشار و طبقات خلف قهرمانمان باشد ."
و در ادامه مجددا به مجیز گوئی پرداخته و می نویسد : " مجاهدین خلق ایران " به شکرانه ی این موهبت عظیم خدائی و خلقی یعنی همان رمزهای مکتبی ومردمی پیروزی و وحدت که امام خمینی به مردم و به جوانانش هدیه کرده است خاضعانه ترین تهنیت ها را با وجد و شور بی پایان انقلابی به امام و مردم تقدیم می کند

آری اینان همان بسیجی را که روزی  آن را هدیه امام به مردم و جوانانش عنوان می کردند بسیج مزدور ضد خلقی می نامند.واین در حالی است که می گویند امام فعالیت جدی سیاسی!علیه شاه نداشته واز اول غاصب رهبری بوده است! و ما از اول او را نا مشروع می دانستیم.

نفاق تا چه انداره؟آیا کسی می تواند این مسائل را کتمان کند.چرا بر خی با این همه نشانه تعقل نمی کنند و  بر باطل خویش پا فشاری می کنند؟برای پاسخ بار به قرآن رجوع می کنیم:

{آنان کسانى هستند که «هدایت» را به «گمراهى» فروخته‏اند؛ و (این) تجارت آنها سودى نداده؛ و هدایت نیافته‏اند.آنان [= منافقان‏] همانند کسى هستند که آتشى افروخته (تا در بیابان تاریک، راه خود را پیدا کند)، ولى هنگامى که آتش اطراف او را روشن ساخت، خداوند (طوفانى مى‏فرستد و) آن را خاموش مى‏کند؛ و در تاریکیهاى وحشتناکى که چشم کار نمى‏کند، آنها را رها مى‏سازد.آنها کران، گنگها و کورانند؛ لذا (از راه خطا) بازنمى‏گردند!ا همچون بارانى از آسمان، که در شب تاریک همراه با رعد و برق و صاعقه (بر سر رهگذران) ببارد. آنها از ترس مرگ، انگشتانشان را در گوشهاى خود مى‏گذارند؛ تا صداى صاعقه را نشنوند. و خداوند به کافران احاطه دارد (و در قبضه قدرت او هستند).(روشنائى خیره کننده) برق، نزدیک است چشمانشان را برباید. هر زمان که (برق جستن مى‏کند، و صفحه بیابان را) براى آنها روشن مى‏سازد، (چند گامى) در پرتو آن راه مى‏روند؛ و چون خاموش مى‏شود، توقف مى‏کنند. و اگر خدا بخواهد، گوش و چشم آنها را از بین مى‏برد؛ چرا که خداوند بر هر چیز تواناست.} آیات ۱۶ تا ۲۰ سوره بقره

 و قرآن چه مثالهای زیبا  و روشنی زده است.

۵-

در ویژه نامه مجاهد بتاریخ 21 آبان 58 تحت عنوان " در ایران باز انقلاب است " به ذکر " سخنان امام در باره آمریکا و روابط ما با آنها " پرداخته است .

شاید هم    اینان ما و مردم و هوادارانشان را به استهزا گرفته اند و با ما شوخی می کنند؟!

قرآن در این باره می فرماید:

{منافقان از آن بیم دارند که سوره‏اى بر ضدّ آنان نازل گردد، و به آنها از اسرار درون قلبشان خبر دهد. بگو: «استهزا کنید! خداوند، آنچه را از آن بیم دارید، آشکار مى‏سازد!»و اگر از آنها بپرسى(: «چرا این اعمال خلاف را انجام دادید؟!»)، مى‏گویند: «ما بازى و شوخى مى‏کردیم!» بگو:« آیا خدا و آیات او و پیامبرش را مسخره مى‏کردید؟!»ایات ۶۴ و ۶۵ سوره توبه}

به علت رعایت حوصله خوانندگان بسیاری از اسناد را در اینجا نیاورده ام که امیدوارم افراد پیگیر ما بقی اسناد را در سایت www.zarrebin.com/goals.asp که دیگر مواضع منافقانه آنها نیز در آن نقل شده  مشاهده فرمایند.ذیلاُ چند سند دیگر را برای ختام می آورم:

۶-

در تاریخ 16 آبان 58 " پیام تهنیت مجاهدین خلق ایران به امام خمینی به خاطر موضع گیری انقلابی بر علیه امپریالیستهای آمریکایی منتشر شده در صفحه 126 درج شده است . در قسمتی از این اظلاعیه می خوانیم :
" مجاهدین خلق ایران بار دیگر موضع گیری انقلابی امام خمینی مبنی بر تحریم هر گونه مذاکره و سازش با فرستادگان استعمار گران آمریکایی را به دیده تحسین و ارج فوق العاده نگریسته و بدین وسیله به تمام مردم ایران و شخص آن حضرت تهنیت می گویند "

این کوردلان که روزی هر گونه مذاکره و سازش با فرستادگان استعمار گران آمریکایی را تحریم می کردند پا از سازش فرا تر گذاشته و برای خوشایند امپریالیسم به رییس جمهور و سناتور های آمریکایی پیام تبریک ونامه فدایت شوم صادر می کنندو به آنان دیده تحسین و ارج فوق العاده می نگرند.و موضع گیری انقلابی امام خمینی را ارتجاعی و منزوی گرایانه و بنیادگرایانه می نامند.

باز به کتاب نور مراجعه می کنیم:

{مردان منافق و زنان منافق، همه از یک گروهند! آنها امر به منکر، و نهى از معروف مى‏کنند؛ و دستهایشان را (از انفاق و بخشش) مى‏بندند؛ خدا را فراموش کردند، و خدا (نیز) آنها را فراموش کرد (،و رحمتش را از آنها قطع نمود)؛ به یقین، منافقان همان فاسقانند!خداوند به مردان و زنان منافق و کفّار، وعده آتش دوزخ داده؛ جاودانه در آن خواهند ماند -همان براى آنها کافى است!- و خدا آنها را از رحمت خود دور ساخته؛ و عذاب همیشگى براى آنهاست!}آیات۶۷ و۶۸ سوره توبه

۷-

 دیماه 58 مجموعه مواضع ج – 2 ص 181
- تبریک مجاهدین خلق ایران بمناسبت تجدید سلامتی امام خمینی
در تاریخ 13/12/58 اطلاعیه ای با عنوان فوق در نشریه مجاهد درج شده است . در این اطلاعیه می خوانیم : " سازمان مجاهدین خلق ایران تجدید سلامتی کامل امام خمینی را که خواست قلبی همه اقشار مردم است ، به ملت رزمنده ایران تبریک و شادباش می گوید ، و آرزومند است در سایه طول عمر و امام وحدت صفوف خلق ، در این شرایط حساس ، هر چه مستحکم تر گردد .

آری اینان که از اول می دانستند نعوذ بالله این پیرمرد ۷۰ و اندی ساله دروغ می گوید و غاصب رهبری است و سازشگر با شاه است و  از اول مشروعیت نداردو اصلا انقلابی نیست! پس چرا برای او که امام و قائد عظیم الشأنش می خواندند آرزوی سلامتی می کردند؟در حالی که مجبور نبودند وخیلی از گروه ها هم این کار را نکردند.ای اهل خرد شما را به قرآنی که قبول دارید بیاندیشید وگرنه این خرد به دردی نمی خورد.

باید به این آیات قرآن تمسک جست ای کسانی که هنوز در ورطه ی نقاف غرق نشده اید بخوانید و تعقل کنید وای به روزی که خدا بر دلهایتان مهر بزند:

{هنگامى که منافقان نزد تو آیند مى‏گویند: «ما شهادت مى‏دهیم که یقیناً تو رسول خدایى!» خداوند مى‏داند که تو رسول او هستى، ولى خداوند شهادت مى‏دهد که منافقان دروغگو هستند (و به گفته خود ایمان ندارند).انها سوگندهایشان را سپر ساخته‏اند تا مردم را از راه خدا باز دارند، و کارهاى بسیار بدى انجام مى‏دهند!آن بخاطر آن است که نخست ایمان آوردند سپس کافر شدند؛ از این رو بر دلهاى آنان مهر نهاده شده، و حقیقت را درک نمى‏کنند!هنگامى که آنها را مى‏بینى، جسم و قیافه آنان تو را در شگفتى فرو مى‏برد؛ و اگر سخن بگویند، به سخنانشان گوش فرا مى‏دهى؛ اما گویى چوبهاى خشکى هستند که به دیوار تکیه داده شده‏اند! هر فریادى از هر جا بلند شود بر ضد خود مى‏پندارند؛ آنها دشمنان واقعى تو هستند، پس از آنان بر حذر باش! خداوند آنها را بکشد، چگونه از حق منحرف مى‏شوند؟!هنگامى که به آنان گفته شود: «بیایید تا رسول خدا براى شما استغفار کند!»، سرهاى خود را (از روى استهزا و کبر و غرور) تکان مى‏دهند؛ و آنها را مى‏بینى که از سخنان تو اعراض کرده و تکبر مى‏ورزند!راى آنها تفاوت نمى‏کند، خواه استغفار برایشان کنى یا نکنى، هرگز خداوند آنان را نمى‏بخشد؛ زیرا خداوند قوم فاسق را هدایت نمى‏کند!آنها کسانى هستند که مى‏گویند: «به افرادى که نزد رسول خدا هستند انفاق نکنید تا پراکنده شوند!» (غافل از اینکه) خزاین آسمانها و زمین از آن خداست، ولى منافقان نمى‏فهمند!نها مى‏گویند: «اگر به مدینه بازگردیم، عزیزان ذلیلان را بیرون مى‏کنند!» در حالى که عزت مخصوص خدا و رسول او و مؤمنان است؛ ولى منافقان نمى‏دانند!}آیات ۱تا ۸ سوره منافقون

آری آنان که رهبرشان در یکی از سخنرانی هایش شهادتین می گوید و اعلام می کند که که ما مسلمانیم باید بدانند که:هنگامى که منافقان نزد تو آیند مى‏گویند: «ما شهادت مى‏دهیم که یقیناً تو رسول خدایى!» خداوند مى‏داند که تو رسول او هستى، ولى خداوند شهادت مى‏دهد که منافقان دروغگو هستند (و به گفته خود ایمان ندارند).آنها سوگندهایشان را سپر ساخته‏اند تا مردم را از راه خدا باز دارند، و کارهاى بسیار بدى انجام مى‏دهند

و وقتی که امام هواداران آنها را جوانان عزیز می خواند و به آنه می گوید که استغفار کنید جز اندکی از روی  غرور سر تکان می دهند که این آیه را به یاد می آورد:هنگامى که به آنان گفته شود: «بیایید تا رسول خدا براى شما استغفار کند!»، سرهاى خود را (از روى استهزا و کبر و غرور) تکان مى‏دهند؛ و آنها را مى‏بینى که از سخنان تو اعراض کرده و تکبر مى‏ورزند!راى آنها تفاوت نمى‏کند، خواه استغفار برایشان کنى یا نکنى، هرگز خداوند آنان را نمى‏بخشد؛ زیرا خداوند قوم فاسق را هدایت نمى‏کند!

 و آنان که مدافع تحریم و صدور قطعنامه علیه ایران هستند باید بدانند که:آنها کسانى هستند که مى‏گویند: «به افرادى که نزد رسول خدا هستند انفاق نکنید تا پراکنده شوند!» (غافل از اینکه) خزاین آسمانها و زمین از آن خداست، ولى منافقان نمى‏فهمند!

حقیقاَ با اینان چه باید کرد؟

این هم از رجوی و خیابانی که مثل موش نشسته اند ولی در باطن مار سمی هستند!

 

شاید در پست های آینده درباره مواضع دیگر منافقان بنویسم.انشاالله

 

 


 
چهارشنبه 17 بهمن ماه سال 1386
بگویید خدا به راه راست هدایتش کند

 

بسم رب الشهدا والصدیقین

همسر شهید مظلوم بهشتی نقل می کند که:

آقای بهشتی اخلاق مخصوصی داشت، یادم هست اوایل انقلاب خیلی در مورد ایشان توطئه‌چینی کرده بودند اما آقا راضی نمی‌شد کوچکترین حرفی پشت سر بنی‌صدر بزند. اگر ما هم چیزی می‌گفتیم اخم می‌کرد و با ناراحتی می‌گفت: « حرف دیگر نداریم بزنیم». اگر حرفی نداریم برویم دنبال کار و مطالعه.
من راضی نیستم حرف هیچ‌کس را بزنید. شما به جای اینکه بنشینید پشت سر این یا آن حرف بزنید بگویید خدا به راه راست هدایتش کند با وجودی‌که آن‌ها این همه دشنام به دکتر می‌دادند اما هیچ‌وقت قلب و وجدان آقا قبول نمی‌کرد که کسی بنشیند پشت سر آن‌ها حرف بزند.

منبع:روزنامه جمهوری اسلامی ویژه‌نامه برای 72 آفتاب

شهید بهشتی


 
شنبه 13 بهمن ماه سال 1386
ورود امام به میهن در 12 بهمن 57(خاطرات حجت الاسلام ناطق نوری )

 

بسم رب الشهدا والصدیقین

خاطرات حجت الاسلام ناطق نوری از ورود امام به میهن در 12 بهمن 57

چکیده: به خیابان ولیعصر و امیریه که آمدیم. مردم تمام خیابان‌ها را آب و جارو کرده و گل چیده بودند تااین که به راه‌آهن رسیدیم. اطراف راه‌آهن را مرمد خیلی زیبا تزیین کرده بودند. واقعا اگر بگویم بعضی از جوانان از فرودگاه تا بهشت‌زهرا دستشان به دستگیره‌ی ماشین امام بود و فریاد می‌کشیدند، حقیقت دارد.

 

 

اختلاف بر سر نحوه‌ی استقبال از امام
در نوفل لوشاتو برنامه‌ریزی کرده بودند که اداره‌ی مراسم به دست مجاهدین خلق باشد و آن‌ها تریبون‌دار باشند و مادر رضایی و پدر ناصر صادق و حنیف‌نژاد نیز به امام خیرمقدم بگویند و صحبت کنند. وقتی از این برنامه خبردار شدیم در تلفن خانه ی مدرسه‌ی رفاه، آقای مطهری و کروبی و انواری و معادیخواه و بنده جمع شدیم. همه عصبانی بودیم که اگر فردا این‌ها بهشت زهرا بیایند و تریبون دست این‌ها بیفتد چه می‌شود؟ آقای کروبی تلفن زد به احمد آقا در پاریس و با احمد‌آقا با عصبانیت صحبت کرد و نسبت به این کار اعتراض کرد و تلفن را با عصبانیت پرت کرد و قهر کرد. سپس آقای معادیخواه گوشی تلفن را برداشت و با حاج احمدآقا صحبت کرد. ایشان هم عصبانی شد و گوشی را زمین زد. توی این ها تنها کسی که عصبانی نمی‌شد، بنده بودم. گوشی را برداشتم و یک خرده صحبت کردم که اگر این‌ها بخواهند با آن سوابق و اعلان مواضع داخل زندانشان، اداره‌ی امور را بگیرند، دیگر نمی‌شود جلوی آن‌ها را گرفت. در همین لحظه، آقای مطهری فرمود: « تلفن را به من بده» ایشان تلفن را گفت و با عصبانیت (علامت عصبانیت مرحوم مطهری حرکت زیاد سر ایشان بود) به حاج احمد آقا گفت: «آقای حاج احمد آقا این که من می‌گویم ضبط کن و ببر به آقا بده». احمد آقا گویا به ایشان گفته بود ما داریم حرکت می‌کنیم. امام هم راه افتاده و سوار ماشین شده است. مرحوم مطهری گفت:«من نمی‌دانم، این جمله‌ای را که من می‌گویم را به امام بگو». احمد آقا گفت: «چیست؟» گفت:« به امام بگو مطهری می‌گوید اگر فردا شما بیایید و تریبون بهشت زهرا دست مجاهدین خلق باشد، من دیگر با شما کاری نخواهم داشت.» تا این جملات را شهید مطهری گفت، حاج احمد آقا جا خورد و ایشان خطاب به مرحوم مطهری گفت: «آقا هرکاری شما کردید قبول است. فردا تریبون را خود شما اداره کنید». بعد از این ماجرا تمام بساط مجاهدین خلق را به هم ریختیم و تریبون ار از دست آنان گرفتیم و آقای بادامچیان و معادیخواه جزو گردانندگان تریبون شدند و‌ آقای مرتضایی فر هم قرار شد شعار بدهد. من جزو برنامه ی آنجا نبودم و بعدا در آن جا قرار گرفتم.

ورود امام

توزیع کارت استقبال بیشتر دست بچه‌های نهضت آزادی بود که با روحانیت خوب نبودند. یک عدد کارت مثل همه‌ی مهمانان به من دادند. من هم صبح با ماشین پیکان آبی خود راه افتادم و جلوی بیمارستان امام خمینی آمدم که جای پارک ماشین در آن‌جا نبود. ماشین را در کوچه‌ای داخل آن خیابانی که منتهی به بیمارستان امام خمینی می‌شود، پارک کردم. با اتوبوس‌هایی که تدارک دیده شده بود، مثل همه‌ی مردم به فرودگاه رفتم. در سالن فرودگاه ، هر قسمتی را برای اصناف و گروه‌های مختلف در نظر گرفته بودند. درست مثل نمایشگاه اقلیت‌های مذهبی، خانم‌ها، کارمندان دولت، روحانیت، اصناف هر کدام یک قسمت فرودگاه بودند. وقتی هواپیمای حامل امام در فرودگاه نشست، مرحوم مطهری از طرف جامعه‌ی روحانیت به عنوان خیرمقدم به امام، داخل هواپیما رفت. از باند فرودگاه تا سالن، امام را با یک بنزی آوردند. در عکس‌های مربوط به استقبال، آقای صباغیان دیده می‌شود. این آقایان همه جا را قبضه کرده بودند، لذا پریدم و تریبون را گرفتم و با بلندگو مردم را هدایت کردم تا امام بتواند صحبت کند و سپس گروه سرودی که توسط آقای اکبری (1) آموزش دیده بودند در طبقه دوم سالن سرود خودشان را اجرا کردند.
بعد از پایان مراسم، وقتی امام خواست تا سوار بلیزر شود، دید یکی از این آقایان، نمی‌دانم یزدی یا صباغیان، داخل ماشین نشسته است. امام خطاب به او فرمود که بفرمایید پایین. هوشیاری و دقت امام در مسایل، خیلی عجیب و غریب بود. آدم احساس می‌کرد که امام قبلا یک دوره در عالم، رهبری کرده بودند و این دومین باری است که رهبری می‌کند. امام به عنوان کسی که چندین سال در خارج کشور در تبعید بوده، حالا به عنوان فاتح وارد کشور شده بود و همه‌ی هم و غم ایشان این بود که چطور اوضاع را جمع و جور کند. این آقا به امام گفت: «ما باید مراسم را اداره کنیم». امام فرمود: «تشریف بیاورید پایین.» لذا امام جلوی بلیزر نشست و احمد آقا هم عقب و آقای رفیق‌دوست هم به عنوان راننده در کنار ایشان قرار گرفت تا عده‌ای نتوانند از قرار گرفتن کنار امام استفاده‌ی ابزاری و بهره‌برداری بکنند. امام که حرکت کردند،‌ دیدم وضعیت غیرعادی است لذا من هم سوار ماشین جیپ توانیر که بی‌سیم هم د اشت شدم و به سمت ماشین امام حرکت کردم. فاصله‌ی ما با ماشین امام یک ماشین بود و آن هم ماشین فیلمبرداری تلویزیون بود. جمعیت در طول مسیر مانند اقیانوس موج می‌زد. برنامه این بود که امام بیاید جلوی دانشگاه آن‌جا سخنرانی کند و سپس ادامه‌ی مسیر بدهد. وقتی که نزدیک دانشگاه شدند، دیدند اصلا سخنرانی و برنامه‌های سابق عملی نیست؛ بنابراین برنامه بهم ریخت. ماشین در اثر هجوم جمعیت جلوی دانشگاه، توقف زیادی کرد و خیلی معطل شدیم.

اولین نفر سمت چپ پایین بدون عبا و عمامه(آقای ناطق نوری)

از بهشت زهرا تا بیمارستان امام خمینی (ره)
به خیابان ولیعصر و امیریه که آمدیم. مردم تمام خیابان‌ها را آب و جارو کرده و گل چیده بودند تااین که به راه‌آهن رسیدیم. اطراف راه‌آهن را مرمد خیلی زیبا تزیین کرده بودند. واقعا اگر بگویم بعضی از جوانان از فرودگاه تا بهشت‌زهرا دستشان به دستگیره‌ی ماشین امام بود و فریاد می‌کشیدند، حقیقت دارد. نزدیکی بهشت زهرا از طریق بی‌سیم سؤال کردیم که جلو چه خبر است؟ خب ردادند که اوضاع خوب است بیایید جلو. معنای آن این بود که صف درست شده، ماشین می‌تواند عبور کند. انتظامات کمیته‌ی استقبال هفتاد هزار نیروی انتظاماتی در منزل مرحوم پوراستاد (2) سازماندهی کرده بود. ماشین امام از در شرقی و رسمی وارد بهشت زهرا شد. کی خرده که جلو آمدیم ماشین تلویزیون میان جمعیت گیر کرد. از ماشین پایین پریدم، دیدم اصلا ماشین امام د رمیان جمعیت دیده نمی‌شود. این همه نیرو که کمیته‌ی استقبال سازماندهی کرده بودند، به کار نیامد. اصلا ماشینی در آن کار نبود. کوهی از آدم بود که هم دیگر را هل می‌دادند.
امام داخل ماشین با دست تکان دادن به مردم اظهار محبت می‌کرد و به دنبال آن مردم بیشتر تحریک می‌شدند. آقای رفیق دوست می‌گفت که در آن هنگام امام می‌خواست از ماشین پیاده بشود. ولی من قفل مرکزی ماشین را زده بودم هر چه امام تلاش می‌کرد در ماشین را باز کند، نمی‌توانست . هجوم جمعیت باعث نگرانی من شده بود تا این که شما را روی کاپوت ماشین دیدم و پس از آن مقداری خیالم راحت شد.
در نتیجه فشار جمعیت، ماشین امام خراب شده بود. استارت نمی‌خورد، جوش آورده بود. این ماشین شده بود یک تکه آهن قراضه و نمی‌شد ماشین را هل داد. اصلا یک سناریوی عجیبی بود . یک وقت دیدیم یک هلی‌کوپتر آمد و نزدیک ما نشست. چون در کمیته‌ی استقبال بحث آماده کردن هلی‌کوپتر مطرح بود لذا من منتظر بودم که هلی‌کوپتر بیاید و در واقع هلی کوپتر جزو برنامه بود . فاصله‌ی ماشین امام تا هلی‌کوپتر حدود 100 متر بود. شاید یکساعت و نیم طول کشید تا با هل دادن، ماشین حامل امام به نزدیک هلی‌کوپتر رسید. علت آن هم این بود که به پشت سری‌ها داد می‌زدیم که به جلو هل بدهند جلویی‌ها هم به عقب هل می‌دادند. در نتیجه ماشین جای اولش بود. آقای محمدرضا طالقانی (3) از کشتی‌گیران خوب در این موقع آن جا بود. او خیلی کمک کرد تا از این مخمصه نجات پیدا کردیم.
نکته‌ی جالب این بود که من روی بلیزر بودم و پروانه‌ی هلی‌کوپتر هم کار می‌کرد. هیچ حواسم نبود که ممکن است هلی‌کوپتر سرم را ببرد. به هرحال ماشین امام به نحوی در کنار هلی‌کوپتر، در سمت راننده بغل هلی‌کوپتر واقع شد. آقای رفیق دوست در را که باز کرد در اثر ضربه‌ای که خورد بی‌هوش شد. او را بردند و بنده تا مدتی آقای رفیق دوست را ندیدم. امام هم طرف شاگرد نشسته بود و نمی شد که پیاده بشود لذا پریدم داخل هلی‌کوپتر، دست امام را گرفتم و از پشت فرمان همین طوری امام را کشیدم به داخل هلی‌کوپتر و گفتم: «ببخشید آقا چاره‌ای دیگر نیست». احمد آقا هم پرید داخل هلی‌کوپتر. از خصوصیات ایشان این بود که در هیچ شرایطی امام را تنها نمی‌گذاشت آقای محمدرضا طالقانی هم سوار شد. جمعیت هم ریختند که سوار شوند که نگذاشتیم. خلبان هم سرگرد سیدین از نیروی هوایی بود. نه ما او را می‌شناختیم نه او ما را می‌شناخت. به این دلیل که هلی‌کوپتر جزو برنامه بوده است مطمئن بودیم.
هلی‌کوپتر می‌خواست بپرد، امام مردم به آن آویزان شده بودند. وضعیت خیلی خطرناک بود خلبان گفت: «ممکن است هلی‌کوپتر منفجر بشود، نمی توانم بپرم. امام مگر می‌شود بگویی مردم آویزان نشوید.» گفتم: «‌آقا ببین هر کاری که خودت می‌خواهی بکن ما که بلد نیستیم». خلاصه با زحمت هلی‌کوپتر پرید. امام و احمد آقا و آقای محمد طالقانی و بنده داخل‌ هلی‌کوپتر بودیم. بعد از این که آمدیم روی آسمان، نمی‌دانستیم چه کار کنیم و برنامه‌ای هم نداشتیم. خلبان یک دوری بالای قطعه‌ی 17 جایگاه سخنرانی زد و گفت: «خیلی شلوغ است، نمی‌شود بنیشینیم. می‌شود به مدرسه‌ی رفاه برویم.» گفتم: «آقا امام اصلا از فرانسه به خاطر شهدای 17 شهریور این جا را انتخاب کرده، حالا تو می‌گویی نمی‌توانم بنشینم برویم رفاه! چاره‌ای دیگر نیست باید بنشینی». چند بار دور زد و مردم هم نگاه می‌کردند و نمی‌أانستند که چه کسی داخل هلی‌کوپتر است.
سرانجام هلی‌کوپتر در محوطه‌ای باز نشست. به امام عرض کردم: « شما پیاده نشوید.» خودم پیاده شدم؛ در حالیکه نه عمامه داشتم و نه عبا. نیروهای انتظامات ریختند و گفتند که آقای ناطق جریان چیست؟ گفتم:« یک جو غیرت می‌خواهم غیرت به خرج بدهید. دست‌هایتان را به هم بدهید تا به شما بگویم که جریان چیست.» در همین لحظه در هلی‌کوپتر باز شد. یک دفعه مردم حضرت امام را دیدند و ریختند که شلوغ کنند، لذا از مسیری که تعیین شده بود امام را نبردم. از زیر یک داربستی رفتیم و به جایی رسیدیم که باید خم می‌شدیم لذا به امام عرض کردم:« آقا خم شوید باید از زیر برویم چاره‌ای نداریم.» موقع ورود امام (ره) به جایگاه، مشکل خاصی نداشتیم، امام در جایگاه قرار گرفت، مرحوم شهید مطهری یک سخنرانی کوتاهی کرد. امانی، پسر شهید امانی، به عنوان فرزند شهید، برنامه‌ای اجرا کرد و حضرت امام سخنرانی تاریخی خود را شروع کرد. من هم بدون عمامه و عبا تلاش می‌کردم تا مردم ساکت شوند. حتی احمد آقا گفت:«بدون عمامه و عبا بغل دست امام هستی بد است». گفتم:«مرد حسابی در این کشمکش از کجا عمامه و عبا پیدا کنم.» آقایان مرحوم شهید صدوقی، مرحوم شهید مفتح، شهید دانش منفرد و آقای معادیخواه و بادامچیان و حمیدزاده و انواری در جایگاه حضور داشتند. سخنرانی امام که تمام شد به آقایان گفتم: «یک دالان درست کنید تا به طرف هلی‌کوپتر برویم.» هنوز به هلی‌کوپتر نرسیده بودیم که هلی‌کوپتر بلند شد، این جا نه راه پیش داشتیم و نه راه پس. در اثر کثرت جمعیت به جایگاه هم نمی‌توانستیم برگردیم. به قول معروف جنگ مغلوبه شد، هر کس زورش بیشتر بود دیگری را پرت می‌کرد. آقایان مفتح و انواری حالشان بد شد و افتادند. من و حاج احمد آقا ماندیم. پهلوانان زیادی آن جا بودند، هر کدامشان عبای امام را می‌گرفتند و به سمت خودشان می‌کشیدند. عمامه‌ی امام ا زسرش افتاد. یک عکس قشنگی از امام از این جا گرفته شد که چشم‌های امام به طرف آسمان است و بنده می‌فهمم که امام دیگر تسلیم حق و تن به قضای الهی داده بود. آقای رفیق دوست می‌گفت که در طی مسیر فرودگاه تا بهشت زهرا د راثر ازدحام جمعیت خیلی نگران امام شدم. امام فرمود: «نگران نباش هیچ حادثه‌ای رخ نمی‌دهد». در این لحاظت حساس از بس که مردم را هل می‌دادم مچ‌های دستم ا زکار افتاد و یقین حاصل کردم که امام زیر پای جمعیت از دنیا می‌رود و مأیوسانه فریاد می‌کشیدم:« رها کنید، امام را کشتید». کار از دست همه خارج شده بود. یک وقت دیدم امام به جایگاه برگشت. هنوز برایم مبهم است که در این شلوغی چطور شد که ایشان به جایگاه بازگشت. واقعا عنایت خدا و دست غیب ایشان را از داخل جمعیت برداشت و در جایگاه گذاشت‌!‌ خودم را به جایگاه رساندم. دیدم امام نشسته و در اثر خستگی عبایش را روی سرش کشیده و بی‌حال سرش را به طرف پایین برده شاید 20 دقیقه امام دراین حالت بود، حالا ماندیم چه کار کنیم. یک آمبولانس مربوط به شرکت نفت ری آن جا بود. گفتیم: «آمبولانس را بیاورید دم جایگاه» عقب آمبولانس سمت جایگاه واقع شد. احمد آقا دست امام را گرفت و سوار آمبولانس شدند. باز هم عبای امام گیر کرد عبا را کشیدم و فگتم: «آقا عبا نمی‌خواهید». عبای امام را زیر بغلم گرفتم و خیلی سریع بغل راننده نشستم و گفتم: «برو» گفت: «کجا؟» گفتم: « از بهشت زهرا بیرون برو.» کمک ماشین را زد و از پستی و بلندی سنگ‌های قبر ماشین حرکت کرد و آژیر می‌کشید و از بلندگوی آمبولانس می‌گفتم: «بروید کنار حال یکی ا زعلما به هم خورده ، باید او را به بیمارستان برسانیم». اگر می‌فهمیدند امام داخل آمبولانس است، آمبولانس را تکه تکه می‌کردند.
از بهشت زهرا که بیرون آمدیم بدنه‌ی ماشین از بس که به این نرده و سنگ‌ها خورده بود له شده بود. یک مقداری که به سمت تهران آمدیم، هلی‌کوپتر از بالا آمبولانس را دیده بود و در یک فرعی که واقعا گل بود نشست، ماهم با آمبولانس خودمان را به هلی کوپتر رساندیم. مجددا جمعیت به ما هجوم آورد؛ ولی با زحمت توانستیم امام را سوار هلی کوپتر کنیم. درحین حرکت می‌گفتیم، کجا برویم؟ و احمد آقا گفت:«برویم جماران». چون جماران نزدیک کوه بود و درخت زیاد داشت، هلی کوپتر نمی‌توانست بنشیند. خلبان برگشت با یک شوقی گفت: «آقا برویم نیروی هوایی». گفتم «می‌خواهی ما را داخل لانه‌ی زنبور ببری». گفت:«پس کجا برویم؟» یک دفعه به ذهنم زد، صبح که آمدم ماشین را نزدیک بیمارستان امام خمینی پارک کردم و حالا از آسمان پایین بیایم و در زمین تصمیم بگیریم که کجا برویم.
به خلبان گفتم:« جناب سرگرد می‌توانی بیمارستان هزار تخت خوابی بروی؟» گفت: «هر جا بگویی پایین می‌روم.» گفتم:«پس برویم بیمارستان» خلبان گفت:«اتفاقا این بیمارستان به اسم خود آقاست» (4)

فرود در بیمارستان امام خمینی

هلی‌کوپتر در محوطه‌ی بیمارستان نشست. در اثر صدای تق تق هلی‌کوپتر تمام پزشک‌ها و پرستارها بیرون دویدند تا ببینند چه اتفاقی افتاده است. تصور می‌کردند درگیری و کشتاری شده و عده‌ای را آورده‌اند. وقتی پیاده شدم پزشکان می‌پرسیدند: « چه اتفاقی افتاده است؟» من سریعا درخواست آمبولانس کردم. یکی از پزشکان گفت: « این جا بیمارستان است آمبولانس برای چه می‌خواهی؟ « گفتم : «خیر نمی‌شود بیمار ما این جا باشد، باید او را را ببریم.» آقایان رفتند یک برانکارد آوردند من آن را پرت کردم و گفتم: «ما آمبولانس می‌خواهیم، شما برانکارد می‌آورید؟ پزشکی به نام دکتر صدیقی گفت:« آقا من یک ماشین پژو دارم، بیاوریم ؟« گفتم:« بیاور.» ایشان ماشین را آورد نزدیک هلی‌کوپتر در هلی کوپتر را که باز کردیم. تا پرستارها و پزشکان امام را دیدند همه فریاد کشیدند و با هجوم آن‌ها بساط ما به هم ریخت. خانمی دست امام را گرفته بود و می‌کشید و گریه می‌کرد. با زحمت خانم را جدا کردیم. امام و احمد آقا و آقای محمد طالقانی سوار شدند و ماشین حرکت کرد. من خودم را روی سقف پرت کردم و ماشین تند می‌رفت. گفتم:« آقا این قدر تند نروید.» احمد آقا که فکر می‌کرد جا مانده‌ام، گفت: «تو هستی؟!» گفتم: «پس چه؟ من که رها نمی‌کنم.» راننده ماشین را نگه داشت و سوار شدم. پس از مدتی رسیدیم به بن‌بستی که صحب ماشینم را پارک کرده بودم. از آقای دکتر عذرخواهی و تشکر کردیم. امام را سوار ماشین پیکانم کردم. دیگر خودم راننده بودم و احمد آقا هم پهلوی من نشست. سه نفری در خیابان‌های تهران راه افتادیم. همه جا خلوت بود، چون همه در بهشت زهرا دنبال امام بودند؛ اما امام داخل پیکان در خیابان‌های خلوت تهران بود. احمد آقا گفت:«برویم جماران». امام فرمود: «خیر» عرض کردم: «آقا برویم منزل ما». فرمود: «خیر» سؤال کردیم:«پس کجا برویم؟» امام فرمود: «منزل آقای کشاورز» من قبلا یک منبری برای این خانواده رفته بودم و معروف بود که این ها را فامیل‌های امام هستند. آدرس منزل ایشان را نیز نداشتیم. فقط احمد آقا می‌دانست که در جاده قدیم شمیران و خیابان اندیشه زندگی می‌کند. به جاده قدیم شمیران جلوی سینمای صحرا آمدیم. ماشین را کنار زدم. امام هم داخل ماشین بودند. احمد آقا دنبال آدرس منزل کشاورز رفت. بالاخره پرسان پرسان جلوی منزل آقای کشاورز در خیابان اندیشه آمدیم. احمد آقا گفت: « همین خانه است». در منزل را زدیم، پیرزنی در را باز کرد، پیرزن اصلا داشت که سکته می‌کرد و باورش نمی‌شد خواب می‌بیند یا بیدار است و قصه چیست؟
وارد منزل شدیم. امام داخل آشپزخانه رفت و جویای احوال تمام فامیل‌ها بود. از شدت خستگی زیر چشم‌های امام کبود شده بود. ما نمازظهر و عصر را با امام به جماعت خواندیم. یک غذای ساده‌ای این پیرزن آورد. در موقع غذا خوردن امام برگشت به احمد آقا گفت: «این آقای ناطق فامیل ماست.» احمد آقا گفت: «چه فامیلی؟» امام گفت: «ایشان داماد آقای رسولی است.» (5) حواسش خیلی جمع بود که پس از چند سال تبعید می‌دانست چه کسی با کی ازدواج کرده است.
پس از صرف غذا امام فرمودند: «یک عبایی برای من پیدا کنید.» لذا من رفتم جماران منزل آقای امام جمارانی و سه عبا گرفتم؛ یکی برای خودم، یکی برای احمد آقا و یکی هم برای امام آوردم. جالب این جاست که همه‌ی اقایان علما و اعضای کمیته‌ی استقبال امام را گم کرده بودند و خیلی نگران بودند که امام را با هلی‌کوپتر کجا برده‌اند. نگران بود که رژیم آقا را برده باشد. هیمن نهضت آزادی‌ها از طریق دولت پیگیری کرده بودند. ساواک جواب داده بودند که بیمارستان هزار تخت خوابی و سوار شدن ایشان بر یک پژوی نقره‌ای را خبر داریم ، اما بعد رد آن‌ها را گم کرده‌ایم. این خیلی عجیب است که ساواک هم رد ما را گم کرده بود، لذا احمد آقا به کمیته‌ی استقبال تلفن زد و گفت:«حسین آقا را بگویید بیاید تلفن را بردارد.» حسین آقا نیز آمده بود و احمد اقا از خوف این که ممکن است تلفن در کنترل ساواک باشد، به حسین آقا گفت: «ما منزل کسی هستیم که در بهشت زهرا بغل دست تو ایستاده بود.» احمد آقا آقای کشاورز را در بهشت زهرا بغل دست حسین آقا دیده بود. سه ربعی نگذشته بود که آقای پسندیده هم آمد. من هم در اثر خستگی و فشارهای زیاد نزدیک غروب به منزل رفتم . شب ، مرحوم عراقی و دیگر آقایان هم آمده بودند و امام را از منزل آقای کشاورز به مدرسه ی رفاه بردند. فراموش نمی‌کنم مرحوم حاج احمد آقا بعد از فوت امام به من گفت: «آقای ناطق، شما هم در زمان ورود امام همراه ایشان بودید و در میان ازدحام جمعیت عمامه از سرتان افتاد، هم در فوت و دفن امام حضور داشتید و در این ا هم عمامه از سرتان افتاد.»

پاورقی
1ـ ایشان الان در ستاد نمازجمعه‌ی تهران مشغول فعالیت است.
2ـ مرحوم حاج اکبر پوراستاد از فداییان اسلام بودکه در سال‌های اخیر به رحمت خدا رفت . (راوی)
3ـ محمدرضا طالقانی در سال 1331 در خانواده‌ای مذهبی در تهران به دنیا آمد. وی از همان دوران کودکی به کشتی روی آورد و در دوران جوانی در مسابقات دای و بین‌المللی مقام قهرمانی آورد. وی هم زمان با اوج‌گیری مبارزات اسلامی مردم ایران مسابقات بین‌المللی جام آریامهر را در تهران به هم ریخت. سپس تحت تعقیب و مراقبت‌ ساواک قرار گرفت و چندین روز به زندان افتاد. ایشان از همان لحظات اول ورود حضرت امام (ره) به ایران به عنوان محافظ امام (ره) معروف شد. وی هم اکنون رییس فدراسیون کشتی جمهوری اسلامی است. آرشیو مرکز اسناد انقلاب اسلامی ، خاطرات محمدرضا طالقانی، جلسه‌ی اول
4ـ در آستانه‌ی پیروزی انقلاب بیمارستان هزار تخت‌خوابی به بیمارستان امام خمینی تغییر نام یافت.
5ـ به دلیل این که پدر آقای رسولی محلاتی سابقه‌ی دوستی دیرینه با حضرت امام داشند؛ لذا ایشان را فامیل می‌دانستند (راوی)

به نقل از کتاب خاطرات حجت الاسلام ناطق نوری - انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی



 
دوشنبه 1 بهمن ماه سال 1386
حسین زمان(شعری از بنده ی حقیر)

بسم رب الشهدا والصدیقین

محرم و ایام سوگواری سرور آزادگان جهان سیدالشهدا حسین بن علی(ع) بر تمامی عاشقان شهید و شهادت تسلیت باد. 

شعر زیر از بنده ی حقیر در رسای مظلوم بهشتی آنکه مانند جدش همیشه آماده ی شهادت بود آن هم با مظلومیت .او که اول غسل شهادت می کرد بعد از منزل بیرون می آمدواو که هر لحظه منتظر بود تیری بر قلبش بنشیند و یا دیواری بر سرش فرو ریزد.

                              حسین زمان

آهن و سقفست ریزان بر در و دیوار ها

                                 آتش و دودست خیزان از سر سردارها

خودتو پنداری که سقف آسمان آمدفرود

                                 بر سر اهل زمین نه‌‌،آسمان با صد درود

در هم آمیزد خروش مردمان و  زخمیان

                                  با صدای انفجار و  قهقهه در این  میان

خنده ازسوی نفاق و قهقهه سرکرده اش

                                   در خیال خام او بسته دگر پرونده اش

دشمن دین و حقیقت یار صدام یزید

                                 با دهان دون و پستش جان ایران را گزید

رجوی   کفتار   رذل  دون  صفت

                                   وین، امامم   خواند  او  را  این  صفت

شهد آرامش ننوشی ای منافق بر زمین

                                 هرکجا گردی،بدان هستند یاران در کمین

خواه   نام   ماه   آن   مرداد    باد

                                        یا  که   نام   غزوه اش  مرصاد  باد

                       *      *       *

ای تو رفته را دشت کربلا ای مرد دین

                                   ای تو کرده سینه آماج بلا ای مرد دین

ای  بهشتی  پیرو  حق  حسین

                                      ای که هستی  ابن بر   حق حسین

ای کسی که یاد مرگت یاد دشت کربلاست

                                 مرگ نه بلکه حیاتت یاد حی شهداست

هر   زمانی   را   حسینی   بایدش

                                    در   زمان   ما     بهشتی     آمدش

خون و جسم و جان یاران حسین در کربلا

                                 کرد یاری دین جدش حضرت ما مصطفی

تشنه  کشتند  سرور  آزادگان  را  در  بلا

                                  لیک نوشید آب حسابی بعد آن دین خدا

دین حق با خون مولایم حسین بن علی

                                 گشته   سیراب  و  شده  دور   از  بدی

در  زمان  بنده  و ما  و شما  این  انقلاب

                                  گشته از خون  حسینی بهشتی التهاب

سر  فراز    این    انقلاب    نونهال

                                  خورده   آبی   سیر  از   دست   غزال

آن غزال سید محمد بود و یاران در پی اش

                               میروند منزل به منزل لاله ها هریک پی اش

ای   دریغا    آن   سلیمان   زمان

                                 او   که   روحش   شاد   باشد   هر  مکان

او که خواندش قائد اعظم عبای سوخته

                               خار چشم دشمن و بر تهمت دهانش دوخته

او که در مظلومیت چون جد خود مولا حسین

                                  پیرو    حق   و   عدالت   پیرو  نور  خمین

ای   دریغا  ر است   قامت،   جاودان

                                    رفتی   و  بردی   به   راهت    شاهدان

شیفته ی خدمت تو بودی و نبودند یار تو

                                    تشنگان   قدرت  و  بودند  در   پیکار   تو

دشمنان  بر  پیکر  پاک  حسین بن علی

                               می زدند سنگ و به تو مظلوم تهمت ها ولی

ای  بهشتی  بیش ۷۲  تن  از محرمان

                                        همچو  یاران  امام  سومم آن  قهرمان

رخت  از   دنیای   فانی   بسته ای

                                    از  بدی و کفر و الحاد  زمان تو خسته ای

رفته ای   در   آسمان  تو  دور  دور

                                    در  مکانی  که  پر  است  از   نور ،  نور

 

ایمان