شیفتگان خدمت
  
 معرفی شهید مظلوم آیت الله بهشتی.بعضی از مطالب جامع می باشد تا عزیزان برای تحقیق درباره ایشان منبعی هر چند کوچک داشته باشند.
 
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 
گذشته ها

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
چهارشنبه 28 آذر ماه سال 1386
عبای امام

از دیدار امام برگشت.

 توی فکر بود. 

امام خواب دیده بود عبایش سوخته، به او گفته بود مواظب خودتان باشید.

 می‌گفت: پرسیدم چرا؟

جواب داد: آقای بهشتی شما عبای من هستید.

به نقل از کتاب (صد دقیقه تا بهشت) نویسنده :مجید تولایی


 
دوشنبه 19 آذر ماه سال 1386
«بنی‌صدر افشاکن ، بهشتی را رسوا کن!»(روز های سرنوشت)

بسم رب الشهدا والصدیقین

روز های سر نوشت تاریخ خلاصه ایست از انقلاب در حیاتی ترین روز های خود.زمانی که ملت انقلابی ایران  هنوز در جشن و سرور پیروزی خود بودند ، بنی صدر با حیله وتزویر خود را پیرو امام و مردی انقلابی معرفی کرد .اما بسیاری از روحانیان که می دانستند او یک لیبرال تمام عیار است سعی داشتند چهره او را رسوا کنند اما برای حفظ وحدت سکوت کردند تا موقع آن فرا برسد .امام به بنی صدر رأی نداد اما با او مخالفت هم نکرد با اینکه با حکمت خویش می دانست عاقبت او چیست تحمل کرد تا مردم خود او را بشناسند.آیت الله خامنه ای از استخوان لای گلو حرف می زد اما آن استخوان را معرفی نمی کرد . در این میان برخی از روحانیون هم که چهره بنی صدر برایشان روشن نشده بود از او حمایت می کردند مانند مرحوم آیت الله لاهوتی ، شهید محلاتی و آقای خلخالی.تا اینکه زمان چهره شوم بنی صدر را آشکار کرد ولی ملت ما بهای سنگینی برای اشتباه ناخواسته خود پرداخت ، فاجعه هفتم تیر. و اینک روز های سرنوشت:

16بهمن 58:

مراسم تنفیذ حکم ریئس‌‌جمهوری اسلامی ایران سید ابوالحسن بنی‌صدر به دست امام امت و با حضور شخصیت‌های برجسته سیاسی اعضای شورای انقلاب، میهمانان خارجی، در سالگرد انقلاب و با حضور خبرنگاران در اقامت‌گاه امام بیمارستان قلب تهران برگزار شد. برای همه کسانی که از نزدیک این مراسم را می‌دیدند، در طول مراسم گرفتگی در چهره امام که چند روز پیش وقتی همه را به حضور در انتخابات فرا می‌خواند آن همه آرام بود و مهربان، کاملاً مشهود بود و در آن سخنان کوتاه امام که از همین اول کار نشان از اخطار و هشدار داشت و آن حدیث   « حب‌الدنیا رأس کل خطیئه» که در آغاز سخن آورد، همگی سرشار از معنا بود.

17 شهریور 59:

 سخنرانی امروز بنی‌صدر به مناسبت سالگرد فاجعه جمعه خونین در میدان شهدای تهران، روند بحران و تشنج را به طول علنی و آشکار پی گرفت. روندی که از ابتدای تابستان امسال با جنجال و جریان‌سازی موسوم به «نوار آیت» و افزایش تهاجم به شخصیت‌های محوری حزب جمهوری ‌اسلامی و متهم کردن آیت به طرح توطئه براندازی رئیس‌جمهور و نسبت دادن این ماجرا  به حزب‌ جمهوری اسلامی و مانع‌تراشی در کار معرفی نخست‌وزیر و پافشاری در ممانعت از نخست‌وزیری «محمدعلی رجایی» تا سرحد امکان و انتشار مطالب تحریک‌آمیز و جوسازی و پرونده‌بازی و افشاگری های بی‌امان در روزنامه «انقلاب‌اسلامی» شتاب و شدت گرفت. امروز، بنی‌صدر جبهه‌گیری و صف‌آرایی علنی خود را در مقابل مجلس، دولت، حزب جمهوری اسلامی و در یک کلمه خط امام، به میان توده مردم کشاند و همه را دشمن خود قلمداد کرد و از باند چند نفره‌ای سخن گفت که قصد برانداختن رئیس‌جمهور یازده میلیونی را کرده‌‌اند.

19شهریور 59:

سخنرانی دو روز پیش رئیس‌جمهور که اختلافات را علنی و تضادها را عمده کرده، بازتاب گسترده‌ای در پی داشته است. برای اولین بار آیت‌الله دکتر بهشتی بر خلاف همیشه که لحن آرام و چهره متبسم داشت، خیلی جدی مقابل دوربین تلویزیون ظاهر شد و گفت، «ایشان [رئیس‌جمهور] کراراً در سخنان خود از گروه اقلیتی که مانع کارشان می‌شوند یاد کرده‌اند. اگر منظورشان حزب جمهوری‌اسلامی است که باید گفت مواضع حزب در قبال رئیس‌جمهور، دولت و مجلس مشخص و لذا تکلیف، روشن است.»

26 آبان 59:

 امام در یک سخنرانی بسیار مهم برای اولین بار، صریح‌تر از پیش به مسائل داخلی، جنگ‌های جناحی و صف‌بندی گروه‌ها پرداخت و با زبانی تلخ و شکوه‌آمیز، ضرورت حیاتی وحدت را در وضعیت خطیر و پرالتهاب یادآور شد. جنگ و جدال اخیر، امام را چنان آزرده است که او را به گفتن چنین کلماتی وا می‌دارد، «ای سران! چرا این‌قدر خوابید؟ چرا چشمانتان را باز نمی‌کنید؟ چرا باید این روزنامه‌ها به اختلافات دامن بزنند؟ هر کس هرجا صحبت می‌کند، بر ضد هم صحبت می‌کند، هرجا می‌نویسد، برضد هم می‌نویسد...»

28 آبان 59:

 عاشورا بود، سیل جمعیت به میدان آزادی ریخته تا بشنود که این بار بنی‌صدر پس از سخنان دو روز پیش امام و تعیین دقیق مرزها و معیارها در آن چه می‌گوید، امام هم گفته بود که در مراسم فقط نام امام حسین(ع) باشد و بس، اما ناگاه رئیس‌جمهور ضد انحصار طلبی و ارتجاع! پیدایش شد و هوادارانش هم از جلوی جایگاه سر و دست جنباندند و همچون پیش، سوت و کف زدند و حرمت این روز را شکستند.

7 آذر 59:

 نماز جمعهنماز جمعه

نماز جمعه امروز زیر رگبار تند باران برگزار شد. صحنه چترهای بی‌شماری که خیل نمازگزاران گشوده بودند به یاد ماندنی بود. آن هم در این هنگامه پر تنش و تفرقه و خصومت. امام جمعه تهران سخنش این روزها عطر و بوی جبهه‌های جنوب را می‌دهد که از آنجا باز آمده و در این شهر آلوده به سیاست‌زدگی‌ها طراوات می‌افشاند. این بار او سکوت چند ماهه را شکست و دردمندانه از حقایق ناگفته سیاسی، نظامی پرده برداشت. از اهمال کاری ها و بی‌تدبیری هایی که سرانجام به سقوط خرمشهر منجر شد و رویه مشکوک و غیرقابل توجیه رئیس‌جمهور در جایگاه فرماندهی  کل قوا و اداره و سازماندهی جنگ که به خطر عدم واگذاری سلاح به نیروهای داوطلب سپاه و بسیج موجب رکود و توقف در کار جبهه جنگ شده و آن گاه در برابر انبوه نمازگزاران از استخوان در گلو گفت و صبری که شاید یک روز به انتها برسد.

10آذر 59:

 بازار تهران امروز به حمایت از روحانیت مبارز تعطیل بود.  خطبه‌های جمعه (3روز پیش) آیت الله خامنه‌ای، یار و یاور همیشگی بهشتی و افشاگری‌های بی‌سابقه او درباره جریان نفاق داخلی، موثر بوده است. حرکت قشر متعهد و متعلق به خط حزب‌الله در بازار، خنثی‌کننده اقدام اخیر بود که به حمایت از «صادق قطب‌زاده» و اعتراض به بازداشت او، بازار تعطیل شد و آن طومارها و نامه‌نگاری‌ها و ... که سرانجام با دخالت امام و حکم به آزادی او، قضیه خاتمه یافت.

15آذر 59: لحن امام، تندی و قاطعیت بیشتری گرفته و پیدایش که امام دوباره برای حفظ تمامیت انقلاب احساس خطر می‌کند که این گونه سخن می‌گوید، «خیال نکنید در این نسل می‌شود کودتا کرد... مردم با کسی که می‌خواهد قدرت خویش را تثبیت کند، مخالفت می‌کنند و کسی که بخواهد چنین کند، آبروی خویش را می‌برد.»

18 اسفند 59:

 

میتینگ نهضت آزادی را باید به منزله یکی از نقاط عطف در آشکار شدن پیوند لیبرال‌ها و منافقین پشت سر بنی‌صدر در مقابل جریان اصیل خط امام ارزیابی کرد. این تجمع در استادیوم امجدیه و با سخنرانی چهره‌های شاخص نهضت آزادی، مهندس بازرگان، دکتر یزدی، دکتر سحابی و مهندس صباغیان برگزار شد. اعتراض به عملکرد اکثریت خط امامی مجلس و انتقاد از عدم واگذاری فضا و فرصت به آنان جهت ایفای نقش بیشتری در مجلس، یکی از محورهای صحبت هر سه نماینده نهضت آزادی بود.

22 بهمن 59:

 تهران و دیگر شهرها رفته رفته صحنه آشوب و درگیری‌های خیابانی می‌شود و عرصه سیاسی رو به تشنج و بحران دارد. خشونت چماق به دستان ضد چماق داری و ارتجاع! در روز 18 بهمن در میدان آزادی 1 کشته و 1مجروح به جا گذاشت. عناصر گروهک فدائیان اقلیت با پنجه‌بکس و چماق و چاقو به جان انحصارطلبان افتادند.

14 اسفند 59:(پیوند نفاق و تزویر)

 

میتینگ امروز دانشگاه تهران به مناسب سالروز وفات دکترمصدق به صحنه بزرگ و بی‌سابقه‌ای از صف‌آرایی  ورودرویی جبهه متحد ضد انقلاب، چپ‌های آمریکایی و گارد میلیشای بنی‌صدر با مردم و توده‌های انقلاب و مدافع خط امام تبدیل شد. این‌بار، دیگر همه آمده بودند. جمعیتی عظیم سراسر دانشگاه، زمین چمن و خیابان‌های اطراف را در بیرون فرا گرفته بود. جمعیت مثل انبار باروتی بود هر دم امکان داشت با یک جرقه مشتعل شود و مثل حریفی دامن گستر، همه‌جا را به آتش بکشد. در جلوی پایگاه سخنرانی، جوانان دختر و پسری حضور داشتند که نظم و هماهنگی در شعارها و همه حرکات و به خصوص لباس‌های متحدالشکلشان نشان‌گر یک انسجام تشکیلات از پیش سازماندهی شده بود و به نظر می‌آمد که غالب آنان از اعضای میلیشان مجاهدین هستند. در وسط زمین چمن پلاکاردهایی با این نوشته‌ها به چشم می‌خورد،

«چوب، چماق، شکنجه، دیگر اثر ندارد.»، «مسلمان به پا خیز، حزب شده رستاخیز»

 پوسترهایی از دکترمصدق در میان جمعیت خودنمایی می‌کرد. در خارج از دانشگاه و خیابان‌های جنوبی و شرقی زمین، گروه مخالف و معتقدان به خط امام شعارهایی با این عناوین می‌‌دادند، «ابوالحسن پینوشه، ایران شیلی نمی‌شه.» ، « مرگ بر لیبرال»، «تا مرگ شاه دوم نهضت ادامه دارد.» و پلاکاردهایی از سخنان امام بر ضد ملی‌گرایان و تصاویر از ایشان به دست آنها بود. ناگهان جوانی در میان جمعیت به سوی چند دختر چادری که عکس‌های امام را به دست داشتند یورش برد و آنها را پاره پاره و به هوا پرتاب کرد و جمعیتی که شاهد صحنه‌ بود، با کف زدن از عمل انقلابی او تحلیل به عمل آورد. دیگر، کار از دشمنی با حزب جمهوری و دکتر بهشتی  و یاران امام گذشته بود و خفاش‌ها مستقیماً پنجه بر آفتاب کشیدند. ساعت 40/3 دقیقه، بنی‌صدر در میان سوت و کف زدن جمعیت به جایگاه آمد و خانمی یک حلقه گل به گردنش انداخت و شعارهای ضد حزب به اوج رسید. ناگاه با اصابت یک نارنجک و پرتاب سنگ، وضعیت بحرانی شد و با هدایت میلیشیای مجاهدین، جمعیت داخل زمین چمن نیز به دادن شعارهای جهت‌دار پرداختند، «اخلال تو میتینگ‌ها کار حزبه»

 

«بهشتی چماق‌‌دار! مرگت فرار رسیده.»،

 

 

«بنی‌صدر افشاکن ، بهشتی را رسوا کن.»

 

 

« بهشتی‌‌، بهشتی ،  طالقانی رو تو کشتی!!!» 

امروز شعار مرگ بر بهشتی ترجیع‌بند هیاهوی منافقان بود. بنی‌صدر در قسمتی از سخنانش در حالیکه چند برگ و کارت شناسایی را به جمعیت نشان می‌داد و آنها را متعلق به افرادی از کمیته‌ انقلاب‌اسلامی و حزب جمهوری‌ اسلامی خواند که آنان را به عنوان چماق‌دار دستگیر کرده بودند. پس از اعلام این مطلب با شعار «سردسته چماق‌داران، بهشتی» مورد تشویق قرار گرفت. در این هنگام از ضلع و جلوی جایگاه، جماعتی یا به زمین کوبیدند و فریاد می‌زدند

«بنی‌صدر بنی‌صدر حکم تهاجم بده» و «بنی‌صدر  بنی‌صدر اذن جهادم بده!»

و سرانجام جواز حمله را از مجتهد اعلم خویش این گونه دریافت کردند که، «مردم! اینها را از اینجا بیرون کنید. اینان را بیرون کنید.» و بعد پشت سرهم افرادی که صورتشان با ضربه‌هایی شکافته و خونین شده بود، در حالی که همچنان بر سر و صورتشان مشت و لگد کوفته می‌شد،  از دیوار شرقی به پایین پرتاب شدند. مهاجمین حالتی وحشیانه به خود گرفته بودند و با شعارهایی که به وسیله  دوستانشان داده می‌شد، بیشتر تحریک می‌شدند و با حرص و ولع، هرازگاهی یکی از مرتجعان را صید می‌کردند و تا جا داشت می‌زدند. حقیقتاً امروز دیوانگی و درنده‌خویی به اوج خود رسید. هرکس ریش داشت و اورکت آبی و سبز، به نشانه مرتجع بودن به باد کتک ‌گرفته شد.

 16 اسفند 59:

 سرانجام از سوی امام امت در پاسخ به تلگرام بسیار مهم آیت‌الله العظمی گلپایگانی درباره حادثه پنج‌شنبه گذشته دانشگاه تهران که در آن خواستار اقدام فوری و سریع ایشان، قبل از بروز فتنه‌های خطرناک و حوادث غیرقابل پیش‌بینی» شده بودند، فرمان تاریخی شناسایی و مجازات عالملان حادثه پنج‌شنبه صادر شد. امام فرمودند، «باید گروه‌ها و دسته‌های منحرف بدانند که من با احساس تکلیف با آنان برخورد می‌کنم و به شرارت‌های ضد‌ اسلامی خاتمه می‌دهم.»

24اسفند 59:

امروز ملاقات تاریخی سران کشور و چهره‌های اصلی دو گروه مخالف یکدیگر در داخل نظام مرکب از: آیت‌الله دکتر بهشتی، بنی‌صدر، آیت‌الله موسوم اردبیلی، نخست‌وزیر محمدعلی رجایی، آیت‌الله خامنه‌ای، آیت‌الله هاشمی رفسنجانی و مهندس مهدی بازرگان با رهبر کبیر انقلاب، با حضور در منزل ایشان انجام گرفت. در این دیدار مهم و تعیین‌کننده، حاج سیداحمد خمینی هم حضور داشت. این جلسه با ابتکار و پیشنهاد امام و در راستای همفکری مسئولان و حل اختلافات و گفت‌و‌گو برای رسیدن به تفاهم صورت گرفته و تأثیرات و نتایج مهم و محسوسی در روند موضع‌گیری‌ها و برخوردهای آینده به همراه خواهد داشت. از مفاد گفت‌وگوها و مباحث طرح شده در این جلسه اطلاعی در دست نیست. اما با توجه به حساسیت و اهمیتی که داشته تا ساعت‌ها به طول انجامید و امام برای این ملاقات اهمیت بسیار زیادی قائلند.

21 اردبیهشت 60:

 امام در سخنرانی بسیار مهم خود به تقاضای سازمان مجاهدین خلق برای دیدار و گفت‌وگو با ایشان پاسخ گفت و شرایط پذیرش آنان را اعلام کرد. امام هر گونه دیدار و مذاکره را مشروط به تبعیت از قانون و پذیرش مقررات کشور، تحویل سلاح‌ها و بازگشت به آغوش ملت از سوی آنان نمود و در عین حال مجاهدین را از کیفر اقدام مسلحانه علیه حکومت اسلامی از سوی همه مردم بیم داد.

7 خرداد 60:

سرانجام سکوت به پایان رسید. امام در سخنرانی سرنوشت‌ساز امروز در دیدار با نمایندگان مجلس به طور علنی در برابر بنی‌صدر و ائتلاف گروهک‌های ضدانقلاب به‌طور بی‌سابقه‌ای موضع قاطع گرفت و بر کژی‌های جریان منحرف از خط اصیل اسلام انگشت نهاد و آن را افشا کرد، امام این بار بر قدرت و محوریت مجلس تأکید کرد و آن را «مرکز همه قدرت‌ها و  قانون‌ها» خواند و بدین ترتیب بر القائاتی که رئیس‌جمهور را تافته جدا بافته و همه کاره و مالک الرقاب مملکت و قطبی مستقل و مافوق همه نهادها و نظارت‌ها می‌داند، خط بطلان کشد، «غلط می‌کنی قانون را قبول نداری، قانون تو را قبول ندارد... اگر آقای رئیس‌جمهور یک قدم از حدودش در قانون اساسی کنار برود، من با تمام قوا با او مخالفت می‌کنم... ملت، شخص‌پرست نیست. این‌قدر تبعیت از هوای نفس نکنید... بترسید از آن روزی که مردم بفهمند در باطن ذات شما چیست...»

آیت‌الله دکتربهشتی امروز در مصاحبه مهمی به موارد تخلف بنی‌صدر از قانون پرداخت و عدم همکاری او را با سایر قوای کشور اعلام  کرد و در مورد ملاقات خود با امام گفت، «امام سخت تأکید داشتند که: 1هر مسئولی و نهادی به وظایفش در چهارچوب قانون اساسی عمل کند، 2 همه بکوشند از ایجاد جو تشنج و جوسازی دور بمانند.»

9 خرداد 60:

بنی‌صدر با سخنرانی در پایگاه هوایی شیراز، رسماً آغاز گر تخلف از فرمان 10ماده‌ای امام در مورد خودداری سران سه قوه از سخنرانی تا پایان جنگ شد.

15 خرداد 60:

 امروز، ملت با حضور سیل‌آسای خود، با امام عهدی دوباره بست و همه نقشه‌ها و نیرنگ‌ها را زیر پا گذاشت. مردم این بار احساس تکلیف جدی کرده بودند و چنان آمدند که فقط در تهران، به گفته حاج احمد آقا که برای خواندن پیام امام به دانشگاه آمده بود، جمعیت از عاشورای 57 هم بیشتر بود. امام در پیام امروز خود گفت. «اینان با نام آنکه در ایران قانون نیست و حکومت جنگل پا برجاست. می‌‌خواهند راه را برای اربابان خود باز کنند و ایران عزیز را با اسم آزادی که مراد آنان بی‌بند و باری است به لجن بکشند و امت مسلمان را از صحنه خارج کنند.»

18خرداد 60:

در پی توقیف روزنامه «انقلاب‌اسلامی» به همراه چندین نشریه دیگر از سوی دادستان انقلاب به اتهام تشویق اذهان و مطالب کذب، بنی‌صدر طی اظهاراتی شدیداً تشنج‌آمیز و در یک واکنش انتحاری، نقاب از چهره برداشت و علناً مردم را به قیام علیه غول استبداد تحریک کرد و بارها مردم را به مقاومت و استقامت فرا خواند، «اینها گمان می‌کردند به مناسبت 15 خرداد می‌توانند مردم را به خیابان‌ها بکشند و آنها را برانگیزند تا بر ضد رئیس‌جمهور منتخب خودشان شعار بدهند و چون مردم نیامدند و این شکست آشکار را دیدند، اینک به راه دیگری رفتند، به راه پرونده‌سازی، توقیف روزنامه‌ها و اختناق...»

امروز امام با سخنرانی تاریخی‌شان، پشت دیکتاتور زمان و اذناب او را درهم شکسته و پرچم داد را بر بام حماسه برافراشتند. به فاصله چند ساعت پس از اظهارات بنی‌صدر در همدان، او را و تفکری را که او نماینده و سخنگوی آن شده است، افشا کردند و مقاومت قلابی بنی‌صدریان را نقش برآب ساختند و با لحن قاطع تهدید کردند که با آنان همان می‌کنند که با شاه کردند. طنین فریاد امروز امام آغاز شمارش معکوس محور جریان‌های منحرف و سقوط بنی‌صدر از قدرت بود: «هر کسی برخلاف قانون عمل کند دیکتاتور است. دیکتاتورها از قانون بدشان می‌آید. دیکتاتوری همان است که نه به مجلس سر فرود می‌آورد و نه به شورای نگهبان و نه به قوه قضاییه و نه به دادستانی و نه به همه ارگان‌ها... با اشخاصی که در مقابل مجلس و دادستانی صف‌آرایی کنند، آن خواهم کرد که با شاه کردیم.»

 

20خرداد 60:

«خمینی روح خدا فرمانده کل قوا» این شعاری بود که امروز در سراسر ایران یکباره طنین‌انداز شد. امام امت در اقدامی بی‌سابقه، ابوالحسن بنی‌صدر را از مقام فرماندهی کل قوا عزل نمود و از این پس قوای مسلح مأموریت خود را مستقیما تحت نظارت امام و با قدرت کامل ادامه خواهد داد. بنی‌صدر که برای بازدید از جبهه‌ها به ایلام و کرمانشاه رفته بود، به دنبال فرمان امام بر عزل وی برنامه سفر را لغو کرد و به تهران برگشت.

25 خرداد 60:

 انقلابی دیگر به راه افتاد. با سخنرانی امروز امام انقلاب چهارم به نقطه اوج خود رسید و تهران، آتشفشانی بود که یکسره فوران خشم و التهاب و خروش و فریاد شد. امام، جبهه‌ ملی را در پی اعلام راهپیمایی علیه لایحه قصاص، رسماً محکوم به ارتداد کرد و یادآور شد که در تمام طول سلطنت‌ رضاخان و محمدرضا چنین جسارتی به اسلام و قرآن نشده است. امروز امام به بنی‌صدر و نهضت آزادی مهلت توبه داد.

28 خرداد 60:

 آیت‌الله خامنه‌ای، امام جمعه تهران در خطبه‌های امروز پرده از حقایق حادثه 14 اسفند و نقش بنی‌صدر در این توطئه و تخلفات متعدد او در ریاست جمهوری برداشت. میلیون‌ها نمازگزار در تهران سراسر ایران با راهپیمای‌های عظیم، خواستار عزل و محاکمه بنی‌صدر شدند، از آن سو رادیو آمریکا و اسرائیل خبر می‌دهند فرانسه و ترکیه برای پناه دادن به بنی‌صدر اعلام آمادگی کرده‌اند و بنی‌صدر فعلاً متواری است.

30 خرداد 60:

جنگ مهیب و خونین منافقین خلق و گروهک‌های مسلح یا انقلاب و مردم رسماً آغاز شد و سراسر کشور را فرا گرفت. سازمان مجاهدین (منافقین) خلق به رهبری مسعود رجوی با اطلاعیه سیاسی نظامی شماره 28 عملاً وارد فاز عملیات مسلحانه علیه نظام و مردم شد.

 مسعود رجوی

تهران امروز تا پاسی از شب ساعاتی خونین و خشونت‌بار را که در سه سال اخیر بی‌سابقه بود، پشت سرگذاشت. منافقین امروز با آلات قتاله و پنجه‌بکس و دشته و قداره و نارنجک چنان وحشیانه و جنون‌آسا حمله کردند که نفرت مردم را تا ابد برای خود خریدند. فرو رفتن دشنه 20سانتی در قلب یک کودک، بریدن سر یک پاسدار با کارد موکت‌بری، پاشیدن اسید و انفجار نارنجک و همه چیز حکایت از سازماندهی همگانی و برنامه‌ریزی تشکیلاتی وسیع از پیش تعیین شده برای کودتای مسلحانه و سرکوب مردم و ارعاب و به راه‌اندازی تسویه حساب خونین و در نهایت به دست گرفتن ابتکار عملی در برابر حاکمیت دارد.

31 خرداد 60:

حوادث دیروز تهران که اوج خون‌خواری دشمنان بود، 14 شهید و صدها مجروح داشت. پیکر شهدا امروز تشییع شد. تعداد زیادی از مردم جلوی مجلس تجمع کردند تا از نمایندگان، رای عدم کفایت سیاسی رئیس‌جمهور را درخواست کنند. این چیزی است که این روزها همه ملت آن را با صدای بلند به گوش نمایندگان رسانده است. سرانجام عصر امروز عدم کفایت سیاسی بنی‌صدر با 177 رای موافق و ا رای مخالف به تصویب رسید و امام نیز آن را تأیید کرد و حیات سیاسی او در این کشور برای همیشه پایان گرفت.

6 تیر 60:

خبر کوتاه بود و تکان دهنده، اما با همین خبر کوتاه، شهر یکپارچه نگران و بی‌قرار شد. دل‌ها بی‌تاب و دست‌ها به دعا، امام جمعه تهران آیت‌الله خامنه‌ای را ترور کرده‌اند، تقریباً همه مردم مطمئن شده‌اند که کار منافقین خلق است. آیت‌الله خامنه‌ای با سخنان اخیرش خود را در تیررس مستقیم منافقان قرار داده بود.هر چند رجوی و منافقین سعی داشتند تقصیر را گردن گروهک منقرض فرقان بیندازند ، و بگویند همه جریان ها با ما همراهند اما ملت ما دیگر آنان را شناخته بود.

7 تیر 60:

عکس زیر(دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی

 نماز آخر (یک ربع قبل از شهادت) هفتم تیر ماه 1360)

امروز عاشور است. با اعلام خبر آن فاجعه بزرگ و به راستی باورنکردنی، بوی عزا و بانگ ماتم در همه شهر و همه خانه‌ها پیچیده است. یکی از بازماندگان فاجعه تعریف می کند: جمع یاران یکی یکی وضو گرفتند و برای آخرین بار پشت سر شهید بهشتی به نماز ایستادند. پس از نماز، آن هنگام که بهشتی عزیز سخن می‌گفت و دستور جلسه بحث تورم و رئیس‌جمهور آینده بود،

 ناگاه در میانه کلام با نگاهی که انگار به جایی خارج از زمان و مکان خیره شده و با چهره‌ای که در آن معنویت و صفای ملکوتی موج می‌زد به جمع رو کرد و گفت،« بچه‌ها! بوی بهشت می‌آید! نمی‌شنوید؟»

 و چند لحظه بعد صدای انفجاری مهیب و شعله‌های عظیم آتش و دود و سیل‌آوار بر سرها و دیگر هیچ...

آن شب «سرچشمه» و «دفتر حزب‌ جمهوری‌اسلامی» کربلای ایران شده بود و معراج عشاق و میعادگاه مهاجران الی‌الله.

        شهدا را یاد کنیم حتی با یک صلوات

منبع: سایت تبیان با اندکی دخل و تصرف


 
سه شنبه 13 آذر ماه سال 1386
دیپلم افتخاری مزدوری!

بسم رب الشهدا والصدیقین

و عزت برای خداست و رسولش و برای مونین است اما منا فقان نمیدانند


متن زیر برگرفته از وبلاگ حسن زبل( نام مستعار یکی از جداشدگان سازمان منافقین)است که  نشان می دهد پیروان رجوی که قاتلین شهیدان انقلاب به خصوص شهید مظلوم بهشتی هستند همان طور که به صدام خدمت کردند در حال حاضر نیز در حال خدمت به آمریکا هستند و لحظه  شماری    می کنند که فرصت دیگری (حمله نظامی) برای خوش خدمتی بدست آورند.

لعنت خدا بر مسعود و مریم رجوی زوج منافق!

این روزها همه از خطر حمله آمریکا به ایران صحبت میکنند ، آنهم حول دو موضوع ،اول جدی بودنش و دوم اینکه در صورت حمله باید در کدام سو قرارگرفت ؟در طرف آمریکایی و یا درصفوف جمهوری اسلامی ؟(البته ممکن است بحث ها به این صراحت نباشند)اگرکمی دقت کنیم خواهیم دید که این بحث ها نه خواست و مشغله ذهنی مردم ایران، بلکه اغلب تراواشات ذهنی گروههای سیاسی است که از این پدیده یعنی جنگ میخواهند برای برون رفت از بحرانی که سالهاست در آن گیر افتاده اند سود جویند. برای همین است که همه سیاسیونی که به قدرت دسترسی ندارند در قسمت اول بحث یعنی جدی بودن حمله آمریکا توافق کامل دارند،چرا که اگر این فرض را از پیش پا برداریم آرزو ورویای کسبِ کمی تا قسمتی از قدرت یا تمامی آن برای این اشخاص و گروهها به یأس تبدیل خواهد شد و بازهم سالها در محاق خواهند ماند .اما در قسمت دوم بحث البته اختلافات کمی وجود دارد؛که بطور خلاصه شاید بشود با تقسیم بندی زیر این اختلافات را نشان داد.

یکم - گروههایی که تحلیل و ذهنشان یکی نیست و نه در تحلیل ،بلکه در ذهن به حمله آمریکا باور ندارند؛ ،(البته کماکان برقریب الوقوع بودن حمله علیرغم نظرشان تأکید میکنند) این گروهها و اشخاص با دادن راه حل ها و تشویق جمهوری اسلامی به پذیرفتن پیش شرط و خواست آمریکا قصد دارند که نقش یک ناجی دلسوز را بازی کنند.

دوم – گروههایی که گمان میکنند حمله البته که جدی است ولی بخاطر مشکلات آمریکا در منطقه برندۀ این جنگ جمهوری اسلامی خواهد بود ،این گروهها هم سعی بر این دارند که ملی گرایی را پیشه کرده تا در دشمنی با آمریکا خود را در نتیجه این جنگ سهیم کنند  .

سوم – گروههایی که به جدی بودن این جنگ امید دارند و همچنین به سرنگونی جمهوری اسلامی در اثر آن ، که این گروهها خود به سه دسته تقسیم میشوند

دسته اول _ آنهایی که میخواهند خودشان را هرچه سریعتر به آمریکا نزدیک کرده تا بعد از شکستن تغار و ریختن ماست ، این قسمت از جهان به کامشان گردد ؛ این گروهها با تبریک به بوش و نیروهای آمریکایی و برداشتن کلمه ایران از آخر اسم حزب و سازمانشان به شدت قصد خوش خدمتی دارند.

دسته دوم _ گروههای جدید التأسیس ، که مجبورند به پیروزی آمریکا در جنگ احتمالی باور داشته باشند چرا که با پول و هزینه و تلاش آمریکا تأسیس شده یا در حال تأسیس هستند ، این گروهها اغلب ساختشان قومی و تجزیه است.

دسته سوم _ گروههایی که مزدوری و نوکری جزء لاینفک وجودی آنهاست و حاضرند که برای رسیدن به قدرت،هرشانسی را امتحان کنند ، این گروهها ،به وقوع جنگ و پیروزی آمریکا به شدت دل خوش کرده اند ، چرا که بهترین و تنها راه برای نجات آنها از اضمحلال اتودینامیک درونی است.

در صدر این دسته ،سازمان مجاهدین خلق قرار دارد ، سازمانی که میخواهد نقش نیروهای" کنترا" در نیکاراگوئه ، نیروهای شمال در افغانستان و یا نقش احمد چلبی در عراق را بازی کند،این سازمان برای مزدوری پرنسیپ و یا پیش شرط خاصی نداشته و ندارد،رهبری سازمان قبلا نیز با صدام حسین و حتی با جمهوری اسلامی نیز در اوایل کاراین شیوه را مورد استفاده قرار داده است، گرچه بدلیل بی علاقگی جمهوری اسلامی و سقوط صدام هردو مورد با شکست مواجهه شده اما سخت امیدوار است که اینبار بتواند موفق شود ،برای سازمان مجاهدین تغییر مواضع و تغییر سیاست یکشبه کار چندان سختی نیست ، به همین دلیل سازمان ضد امپریالیستی ، می تواند به سرعت مدافع منافع امپریالیست و اسرائیل شود،و یا سازمانی که برای صلح کمسیون تأسیس میکرد و سرود میخواند میتواند به شدت جنگ طلب شود،همچنین این سازمان که رهبرش در حمله آمریکا به عراق اعلام میکرد که آمریکا نمیتواند حمله کند و در صورت حمله نابود خواهد شوداینبار به این نتیجه میرسد که آمریکا میتواندوباید که به ایران حمله کند و میتواند و باید که پیروز شود،سازمان که گویا فقط و فقط با قدرت عقد اخوت بسته است،سرنوشت مردم ایران برایش اصلا اهمیتی ندارد،این سازمان که شاهد جنایات آمریکایی ها در عراق هم بوده و هست ،نه تنها از اینکه این اتفاقات در ایران هم رخ دهد نگرانی ندارد بلکه آن را تضمینی برای کسب قدرت خودش میداندو حتی حاضر است که خودش هم در ایران دست به کشتاربزند کما اینکه برای صدام حسین که البته در مقابل آمریکا اصلا به شمار هم نمی آید این کار رابخوبی انجام داده است . این سازمان سالهاست که برای کسب قدرت ،نه به مردم ایران و نه حتی به قدرت تشکیلاتی و نظامی خود ،بلکه به جنگ خارجی دلبسته است تا با گل آلود شدن آب ،بتواند ماهی اقبال را صید کند؛مدتها خودش را به جنگ ایران و عراق گره زده وبعدها هم به جنگ آمریکا با ایران و یا حتی جنگ جهانی دل بست.

اما سازمان مجاهدین و نیز تمام گروههایی که درذیل یکی از تقسیماتی که ذکر شدقرارمیگیرند به دو نکته زیرتوجه ندارند :

1-      مردم ایران برای مشکلات خود راه متفاوتی را پیش گرفته اند،راهی که دغدغه کسب قدرت ،فهم آن را برای این افراد و گروهها مشکل کرده است .

2-      در هرصورت چه جنگ یا غیر جنگ و چه پیروزی آمریکا یا غیر آن ، هیچ سهمی به این گروهها و افراد پرداخت نخواهد شد.


 
یکشنبه 11 آذر ماه سال 1386
طنزی از شهید بهشتی
طنزی از شهید بهشتی

  

   به طلبه ها می گفت درس که میدم ساکت نباشید! نقد کنید .


    طلبه بلند شده بود به ایراد گیری ،حاشیه زده بود به مطلب استاد . یه حاشیهء بی ربط و طولانی !


   استاد با شوخی گفته بود :


   الا یا ایها الطلاب ناشی !


   علیکم بالمتون لا بالحواشی !


                                                              از کتاب (صد دقیقه تا بهشت) ص47


                                                                                               نویسنده :مجید تولایی


 
پنجشنبه 1 آذر ماه سال 1386
خاطراتی از فرزند شهید  بهشتی در رابطه با عشق به اهل بیت

 

 بسم رب الشهدا والصدیقین  سالروز  میلاد  با سعادت  فخر ایران و اسلام  ثامن  الحجج  حضرت  امام علی بن موسی الرضا(ع) را به همه عاشقان ولایت عشق تبریک عرض می نمایم و امیدوارم در این روز هر چه بیشتر به اهل بیت نبی(ص) نزدیکتر شویم.

به همین مناسبت خاطراتی از خانم ملوک السادات بهشتی فرزند شهید مظلوم آیت الله بهشتی در رابطه با عشق آن شهید بزرگوار به اهل بیت نبی(ص) در زیر درج می شود:

نوشته ای که پیش رو دارید یادداشت سفر خانم ملوک السادات بهشتی فرزند شهید مظلوم آیت الله بهشتی است که به مناسبت تشرف به عتبات عالیات مطالبی را در کنار تربت سرور شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام و شهدای کربلا به یاد شهدای کربلای سرچشمه و هفتم تیر و در بیان ویژگیهای سیدالشهدای انقلاب اسلامی به رشته تحریر درآورده است:

                                                  
به سرزمین عراق سرزمین انبیا و ائمه اطهار علما و صالحین وارد می شویم . این سفر با مشقت و سختی بسیار همراه است و متاسفانه 28 صفر را توفیق حضور در حرم امیرالمومنین نمی یابیم اما سال نو و تحویل سال جدید را در کنار عاشقان ابی عبدالله در حرم مطهر امیرالمومنین با دعای توسل و زیارت ائمه اطهار و زیارت عاشورا آغاز می نمائیم . همانگونه که زمان حیات پدر و مادر خوب و مهربانم هر سال برای تحویل سال یا به صحن حضرت معصومه (س ) یا حرم امام رضا(ع ) می رفتیم و البته چون پدر مقید به دیدار فامیل در اصفهان بودند اغلب سال تحویل را در حرم مطهر قم می گذراندیم و پس از تحویل سال به طرف اصفهان راه می افتادیم . دیدار از نجف و کربلا یادآور خاطرات خوش کودکی است کودکی دوازده ساله که از غرب برای دیدار مادر بزرگ و عمه ها و بهمراه پدر برای دیدار از عزیزترین استاد خود یعنی امام بزرگوار به عراق سفر کردیم . آنزمان (سال 46 ) عراق کشوری ویران و ا مروزه نیز به نوعی جنگ زده و در برخی نواحی درحال بازسازی شهرها و جاده ها است . نخلستانهای زیبا به یاد امیرمومنان و کار طاقت فرسای رهبر مسلمین در نخلستانها رهبری که از دل جامعه برخاسته و درد جامعه را درک می کند و درعین حال فضیلت و دانش وی که کمال آن نهج البلاغه است و خطبه های غرای آن . در نجف آثار سازندگی بیشتری به چشم می خورد و درحال بازسازی شهر است احساس امنیت بیشتری می کنی . رفتن به حرم امیرالمومنین و مسجد سعله که مقر عبادت اکثر انبیا و اولیا بوده است با تقرب به آنها قدمی خود را به امام زمانت نزدیک تر می گردانی . پس از نمازگزاردن در محل عبادت انبیا و به جای آوردن آداب زیارت سرانجام به زمان مغرب نزدیک می شویم . تصمیم به برگزاری و شرکت در نماز جماعت در این مسجد با فضیلت گرفته می شود و سیل جمعیت که در صفوف منظم به نماز می ایستند. و در لحظه غروب هلال ماه در آسمان خبر از آغاز ماه پربرکت ربیع الاول می دهد. دو بهار هم زمان آغاز می گردد و همه دست به دعا بر می دارند که در واقع این لحظه و در این مکان آغاز سال جدید شمسی و آغاز بهار ولایت نیز با ذکر صلوات شروع می شود. امیدوارم همانند این لحظه زیبا و به یادماندنی سالی پربرکت و با موفقیت و سیراب از چشمه زلال ولایت و در رکاب حضرت از خدمتگزاران به ایشان و جامعه اسلامی قرار بگیریم . برای ادا نماز مغرب به پا می خیزیم اما چشم ها به دنبال گم گشته ای می گردد. آیا ایشان نظاره گر این جمعیت عاشق هستند آیا لحظه ای چشم ما به جمال ایشان روشن خواهد شد آیا دعای پدر که : « خداوندا امام زمان ولی عصر را از ما راضی و خشنود بدار » . در حق ما نیز مستجاب خواهد شد آیا کردار و رفتار ما در حدی قابل قبول است که ایشان ما را از خدمتگزاران اسلام و مسلمین بپذیرند آیا خودخواهی و خودپسندی غرور در ما از بین رفته است و آیا حداقل به حداقل رسیده است
شبی به یادماندنی و فراموش نشدنی است و شاید تا پایان عمر چنین لحظاتی را دیگر نتوانیم تجربه کرد و اما روزی دیگر و دیدار از مسجد کوفه و خانه امیرالمومنین (ع ) خانه ولایت با حداقل امکانات و محقر در مقابل کاخ های یزید و معاویه . چه شگفت انگیز است . خانه ای که اخیرا بازسازی شده اتاق محقری مخصوص حسن و حسین (ع ) مکتب خانه آنان که در آن به مطالعه و درس و بحث می پرداختند و اتاقی برای زینب (س ) و چاهی و آبی !! و در نجف به دیدار از خانه امام عزیزمان می رویم در کوچه پس کوچه هایی که به بازار و سپس به حرم منتهی می شود. خانه ای محقر و چوبین و خانه ای محقرتر در کنار آن در خانه امام بسته است و صدافسوس که می توانست برای زائرین بهترین الگو باشد. بازسازی این خانه تاریخی و خانه کوچک تر که حاج آقا مصطفی و حاج احمد آقا با خانواده هایشان در آن مدتی را زندگی می کردند می توانست برای جوانان ما الگوی مناسبی باشد صدافسوس که نه تنها بازسازی نشده بلکه درحال فرو ریختن و به دست فراموشی سپرده شدن است .
به کربلای معلی وارد می شویم و از همان لحظه اول غمی بزرگ بر سینه ماسنگینی می کند در اثر نقص فنی وسیله نقلیه مان ساکها را برداشته و از کنار رود علقمه فرات پای پیاده و با نوحه خوانی به سوی حرم و در کنار آن محل استقرار و اسکان می رویم . اما عجیب است با وجود آنکه سالها در غم رسیدن به این نقطه زمین که عزیزترین عزیز خاندان پیامبر به خاک و خون افتاده حسرت خورده ایم اضطراب و پریشانی بیشتر می شود. مات و مبهوت به تل زینبیه و محل قتلگاه می نگری زیارت می خوانی و نوحه سرایی می کنی ناله می کنی اما انگار اشک چشمت خشک شده و سنگی بر قلبت نهاده شده نفس کشیدن برایت سخت شده و هر قدر به دور گودال قتلگاه و حرم ابی اعبدالله می چرخی عزیزت را نمی یابی . نمی دانی بر کدام پیکر اول گریه کنی بر پیکر علی اکبر بر حبیب بن مظاهر بر شهدا دیگر کربلا بر پیکر نورانی ولی خونین و زخم خورده سیدالشهدا بر پیکر کودک شش ماهه علی اصغر که بر سینه ابی عبدالله آرام گرفته است پریشان و مضطرب بلاانقطاع دعا می خوانی . نماز می خوانی و به دنبال اینها و ارتباط معنوی با سیدالشهدا هستی . بالاخره به زیارت عباس بن علی ابی الفضل العباس می روی او را واسطه قرار می دهی پرچمدار سپاه اسلام که پدر همچون او دستش از تن جدا شده بود و دست دیگر برروی شکم زخم خورده نهاده بود زخمی بزرگ برداشته بود.
وی را شفیع خود قرار می دهی که ابی عبدالله این بنده گنهکار را بپذیرند وحقیقت واقعه خونین و جانگداز را به ما بنمایاند. به سوی حرم ابی عبدالله باز می گردی در گوشه پنجم می ایستی و بی اختیار دردل می گویی و سفارش فرزندان و ذریات شهید مظلوم بهشتی که پای در ره جدشان نهادند را به ایشان می نمایی که انشاالله نسل اندر نسل توفیق عبادت کسب علم و خدمتگزاری به اسلام و مسلمین به آنان عطا فرماید. ناگهان پیکر خونین وزخم خورده امام نورافشانی می کند و گلوی بریده با تو سخن می گوید به داخل ایوان می روی و زیارت ناحیه مقدسه را از زبان امام زمانت می خوانی و بار دیگر آنرا به زبان فارسی می خوانی و در می یابی که چه هولناک و غم انگیز عزیز فاطمه زهرا بانوی اول جهان اسلام و فرزندان و اصحاب او را قطعه قطعه می کنند و به شهادت می رسانند تا ریشه اسلام ناب محمدی را بخشکانند.
دلم تنگ است و میخواهم با کسی درد دل خود را بازگو کنم . اما چه کسی در این لحظات غمی که بر تمامی وجودم سنگینی می کند را درک می کند ! احساس کمبود و فقدان پدری که با صبر و حوصله به حرف من گوش کند و بعد عادلانه قضاوت نموده و مرا راهنمایی نماید. غم که می گویم غم من به تنهایی نیست . غم این امت است . سرگردانم زیرا بهترین راهنما را از دست داده ام . راهنمایی عادل و منصف راهنمایی تیزبین و دوراندیش . راهنمایی مسلط بر تمامی مسائل و مشکلات مردم راهنمایی دلسوز و مشفق و او که دلش نه برای خودش که برای خدا می تپید.
او که سخنش عملش هستیش راه رفتنش و لحظه لحظه های عمر پربرکتش را در راه خدا صرف نمود. اکنون ای بهترین معلم و راهنما تو کجایی تو که در هر روز از زندگی ات به من درسی آموختی . افسوس زبانم از گفتن آنهمه عظمت و صفات نیکوی مومن واقعی به خدا قاصر است . از کجا شروع کنم از آنزمان که طفلی خردسال بودم و تو که همواره همسری مهربان و دلسوز برای مادرم بودی و با وجود خستگی مفرط از فعالیت های اجتماعی روزانه ات برای کمک به او فرزند کوچکت را در آغوش می گرفتی و برای او لالایی می خواندی و یا آن هنگام که مرا به مدرسه فرستادی و هر شب با دقت کامل به وضع درسی ام رسیدگی می کردی و مرا تشویق به درس خواندن می کردی و همواره مراقب بودی تا نقایص را برطرف کرده و پیشرفتی بدست آورم
به راستی نمی دانم از کجا آغاز کنم که هرچه درباره تو گفته شود باز هم کم است شخصیت تو را نمی توان به سادگی شناخت . از آنزمان گویم که به من نماز خواندن آموختی . آن هنگام که چهره نورانی و باصفای تو که همواره لبخندی دلنشین بر آن نقش بسته بود همانند آنکه در هر نمازی سفری به ملکوت اعلی و ملاقاتی با خدای مهربان داشته به شوق می آمد و سراپای وجودت در رحمت الهی غرق می شد و هر آنچه که در اطرافت می گذشت را نمی دیدی و حس نمی کردی . این شوق آنچنان بود که همواره در اولین دقایق به دیدار خدا می شتافتی و در بحرانی ترین لحظات و پرمشغله ترین دقایق همه امور را زمین گذاشته و به نماز می ایستادی و با خدای خود تجدید عهد می نمودی . و این شتاب تو بسوی نماز سبب می گشت که فرزندان تو نیز به شوق آیند و دریابند که این فریضه مهمترین در زندگی آنان باید باشد. و آن هنگام که با خدا راز و نیاز می کردی و صدای پرطنین و خوش آهنگ تو در فضا می پیچید و بر دل هر دردمندی می نشست و آن هنگام که بمن آموختی که دروغ گفتن غیبت کردن دشنام دادن از بدترین کارهاست . آموختی که فرد مومن حتی به بدترین دشمن خود دشنام نمی دهد که فرد مومن هرگز سخن لغو بر زبان نمی راند زیرا دور از شان و شخصیت اوست . صداقت و راستی و درستی را پیشه می کند و در هر زمان هرچند محیط بسیار آلوده و فاسد باشد دست به عمل لغو نمی زند.
بیاد می آورم روزی را که از مدرسه می آمدم و مشکل بزرگی مرا به خود مشغول داشته بود. با تو در میان گذاشته و از تو راهنمایی خواسته . مشکلی که پیش آمده بوده که هم کلاسی هایم خطاهای خود را توجیه می کردند و می گفتند : چون رژیم شاه فاسد است و محیط محیط فساد است و نظام طاغوتی حاکم است بنابر این ... و تو ای پدر معتقد بودی که اگر فرد به انجام عمل خلافی عادت کرد دیگر از یاد بردن آن کار بسیار مشکل خواهد بود. وقتی عادت کردی خلاف انجام دهی بدان خو گرفته و در آینده نیز اعمال خلاف خود را توجیه خواهی کرد و بیاد می آورم که پس از آن در دوران دانشجویی این افراد و امثال آنان باز هم مرتکب چنین خلافهایی می شدند و براحتی آنرا برای خود توجیه می کردند و پس از انقلاب همان شیطان صفتان که در کودکی مرتکب خلاف می شدند اکنون به فریبکاری خو گرفته و فرزندان پاک و ناآگاه این جامعه را منحرف می کردند و به توجیه کارهای خلاف خود می پرداختند وسماجت و سرسختی آنان در این زمینه آنچنان بود که سرانجام حاضر به مرگ در این راه خلاف گشتند و بعنوان منافق و مفسد اعدام شدند و یا در تصرف خانه های تیمی به ورطه نابودی کشانده شدند. و تو ای پدر عزیز که مجسمه صداقت و پاکی بودی قربانی فریبکاری این دغل کاران مزدور گشتی و با شهادت خود صدیق بودن ودر راه خدا قدم نهادن را آموختی . و به من آموختی که چگونه زن مسلمان باید حجاب که لباس عفت اوست را حفظ نماید اگرچه در محیطی بسیار آلوده قرار گیرد. به من آموختی که حجاب تنها در لباس نیست . بلکه بایستی در سخنت در نگاهت در حرکاتت عفت داشته باشی . و اینچنین بود که برای من داشتن حجاب حتی در فاسدترین محیط سهل می نمود. به من آموختی که حجاب زن مسلمان او را از قید و بند مادیات می رهاند و بدین طریق به آزادی واقعی می رساند. به من آموختی آزادی در بندگی مطلق خدا و فرامین اوست . پیروی از پیامبر خدا و امامان و نائب امام است . پیروی از ولی فقیه زمان امام بزرگوار و عزیزمان . تو خود می گفتی که اگرچه همه ما از بین برویم اما امام امت زنده و سالم و شاداب بمانند برای این امت فداکار کافی است زیرا تا امام آگاه و هوشیار ما در میان امت است انحرافی در این انقلاب رخ نخواهد داد. و به من آموختی که بزرگترین رسالت زن مسلمان تربیت صحیح فرزندان صالح است زیرا تربیت جامعه بستگی به تربیت تک تک افراد تشکیل دهنده آن دارد. و بمن آموختی که در عین آزادی بایستی در همه کارها انضباط داشت تا پیشرفتی سریع حاصل گردد و تو خود درکارهایت آنچنان دقت و نظمی داشتی که بی نظیر بود. و همین نظم سبب موفقیت تو در زندگی خانوادگی و اجتماعی گشت همچون جد بزرگوارت در همه امور عادل بودی و از آن جمله تفاوت قائل نشدن بین پسران و دخترانت برای هرکدام امکاناتی را جهت رشد و نمو استعدادهایشان فراهم نمودی . هرگز فرزندانت را تنبیه بدنی ننمودی آنچنان با آنان به صمیمت رفتار می کردی که با یک نگاه آنانرا راهنمایی می کردی بیش از آنکه بخواهی تنبیه کنی تشویق می نمودی و براستی چه مشوق و دلسوز و مهربان بودی . برای تک تک فرزندانت شخصیت قائل بودی و حتی در خردسالی به رای و فکر آنان احترام می گذاشتی . انتقادها را می پذیرفتی و درصورت برداشت غلط ما را راهنمایی می نمودی . و به یاد می آورم لحظات حساس زندگی ام و حساس ترین آن یعنی زمان انتخاب همسرم را آن هنگام که با من به شور و مشورت پرداختی و درحالی که همه جوانب امر را برایم توضیح می دادی تصمیم نهایی را به عهده خودم گذاشتی و آن هنگام که یکی از افراد خانواده بیمار می گشت چگونه برای یافتن سلامت وی تلاش می نمودی و معقتد بودی که آنزمان مومن می تواند در حد اعلی به تلاش بپردازد که در کنار روحی سالم جسمی سالم نیز داشته باشد و از آن جهت روزها به پیاده روی می پرداختی و ما را نیز به تحرک وا می داشتی و آنزمان که به دلایل امنیتی نمی توانستی از منزل خارج شوی در حیاط خانه به ورزش می پرداختی .
و تو ای پدر برای ما دوستی مهربان بودی آنچنان رابطه تو و فرزندانت صمیمی و نزدیک بود که آنها هیچگونه رازی را از تو پنهان نمی داشتند و هر زمان رازی دردل داشتیم و راه چاره نمی دانستیم به نزد تو می آمدیم و آنرا با تو در میان می نهادیم . تو واقعا محرم اسرار همه ما بودی .
تو بما آموختی که به اقشاری که مورد ظلم واقع شده بودند عشق بورزیم و در راه حل مشکلات آنان از هیچ کوششی دریغ ننماییم . تو خود همواره از اینگونه افراد که در بین فامیل و آشنایان وجود داشتند دلجویی می نمودی و درحد وسع خود به آنان کمک می رساندی و تا آخرین لحظات عمرت در راه اتفاق و احقاق حقوق محرومین کوشا بودی .
و تو به ما راه یافتن و راه رفتن را آموختی راهی که از میان راههای دیگر انتخاب می شود راهی که با آگاهی کامل انتخاب می شود. بنابر این بما آموختی که راههای دیگر را نیز بشناسیم تا گرفتار انحراف نشویم . و تو بما آموختی که راهی جز راه حق و حقیقت نپیمائیم راهی جز راه گذشت و فداکاری طی نکنیم . و براستی که چقدر تو گذشت داشتی . با آنهمه دشمنی که داشتی هیچگاه نخواستی خود را مطرح کنی روزهای اوج درگیری با دشمنان اسلام بود. دور هم نشسته بودیم و درباره وقایع آنروزها صحبت می کردیم . ما همه غمگین و ناامید از آنکه مبادا انقلاب به انحراف کشیده شود و تو شاد و امیدوار همانند همه لحظات عمرت زیرا تو پشتیبانی مقتدر یعنی خداوند متعال را داشتی او که همواره به آن اتکا داشتی و درست بهمین دلیل هیچگاه حزن و اندوه و ناامیدی را نشناختی . در دشوارترین شرایط امیدوار و استوار و راست قامت بودی هیچگاه تزلزلی به خود راه ندادی و ما که هر از گاهی دچار تزلزل می شدیم به تو روی می آوردیم و تو بما دلداری می دادی و به قلب ها قوت می بخشیدی . آنچنان عزم خود را در راه خدمت به اسلام جزم کرده بودی که وقتی ترا می دیدیم به نظر همه مشکلات سهل و قابل حل می نمود. تو هیچگاه برای خود دل نسوزاندی بلکه همواره برای خدا دل سوزاندی . وقتی به تو می گفتیم که در مقابل تهمت های ناروا از خود دفاع کنی می گفتی اکنون هنگام دفاع از خود نیست هنگام دفاع از حق است . و چه تهمت ها که به تو زده شد از سوی دشمنانی آگاه و گمراهانی ناآگاه و اکنون چندین سال پس از شهادت تو آدم های ناآگاه از شما طلب بخشش می کنند. آیا آنان به راستی توبه کرده اند فقط خدا می داند و بس .
واگر براستی توبه کرده باشند خداوند آنانرا خواهد بخشید.
در آنروزها غمی بزرگ بر قلب هایمان سنگینی می کرد. صحنه های زدو خورد منافقین و مردم در کوچه و خیابان ها آنهم درست پس از شروع جنگ با جنایتکار مزدور آمریکا دشمنی که در کشور همه چیز را به خاک و خون می کشید و در داخل شهرها نیز جوانان گمراه و فریب خورده در مقابل بهشتی این اسوه صدق و صفا ایستاده و سماجت به خرج می دادند. اکنون آن لحظات را از زبان یکی از این فریب خوردگان بشنویم . پدر عزیز برایت نامه ای دانش آموزی را بازگو می کنم که پس از شهادت عزیزی چون تو به دستم رسیده است :
« نمیدانم سخن را چگونه و از کجا آغاز کنم سخنی که نه زبان توان گفتن آنرا دارد و نه قلم یارای نوشتن را. سخن از آن واقعه تاسف انگیز است از هفتم تیر از روزی که هرگاه به یاد آن می افتم غم و اندوه سراسر وجودم را فرا می گیرد. از خودم متنفر می شوم و وجودم سراسر ندامت و ملامت می شود. وقتی واقعه هفتم تیر اتفاق افتاد و من در آن سال در گمراهی و تاریکی بسر می بردم . در آن هنگام من چه از طرف دوستان دوستانی منافق و چه از جهت خانواده و فامیل به طرف سازمان کشانده می شدم . من در آن روز بر آن واقعه خندیدم غافل از اینکه این شیطان بود که بر من می خندید و خشنود بود از این که توانسته بنده ای از بندگان خدا را گمراه کند. من گمراه بودم و چه تهمت ها که به آن شهید بزرگوار نزدم چه ظلمها که به خود نکردم و از همه بدتر چیزی که همواره مرا رنج می دهد رضایت من بر قتل شهید و یاران گرامیش بود. من این نامه را با آن آه و از سوز دل برای شما می نویسم . گمان نکنید که الان آسوده خاطر این جملات را برروی کاغذ می نویسم . من اکنون از کردار خود پشیمانم و همواره در افسوس هستم که چرا دیر از خواب غفلت بیدار شدم و نتوانستم آن شهید و یارانش را آنچنان که بودند بشناسم . نمیدانم آیا آن شهید من را در قبال آن اعمالی که نسبت به او روا داشتم خواهد بخشید یا نه »
و می بینی پدر عزیز که چه ظلمها به تو روا داشتند. شاید آنان بیدار شده باشند. اما دشمن دست از توطئه برنمیدارد. اگر از یک در بیرونش کرده ایم سعی می کند که از در دیگر وارد شود. اکنون باید دید که آیا براستی خطر برطرف شده است و آیا هنوز هم که هنوز است یاران عزیز امام مورد تهمت و افترا نمی باشند آیا براستی اینان توبه کرده اند یا اگردل به حال بهشتی و یارانش می سوزانند اما قدر دیگر یاران امام را ندارند آیا باید باردیگر فاجعه ای تکرار شود تا از خواب غفلت بیدار شویم آیا آن فاجعه درس عبرتی نبوده است و اما پدر عزیز غم بزرگی که می خواستم برایت بازگو کنم آن است که بسیاری خود را منتسب به تو می دانند اما در عمل از افکارو عقاید تو پیروی نمی کنند . برای شهادت تو و یارانت دل می سوزانند اما عملا مانع نشر افکار تو می شوند . از وجود شهیدانی چون تو و 72 تن یار عزیزت برای اثبات وجود خود استفاده می کنند اما هیچگاه نخواستند و نتوانستند راه تو را ادامه دهند. در این لحظات باشکوه و در این مکان مقدس پروردگارا ترا به خون پاک و مقدس شهدای عزیزمان قسم می دهیم که ما را به راه راست و صراط مستقیم هدایت فرمایی . دلهای ما را از هرگونه کینه و بغض و حسد پاک نمایی و دوستی صفاو صمیمت و صداقت را جایگزین آن نمایی . دلهای ما را به نور خود روشن و گرم نمایی به ما قدرت و توانایی بخشی تا در مقابل نفاق افکنی ها ودورویی ها بایستیم . بما توانایی بخشی تا در مقابل دشمنان حیله گر اما زبون خود بایستیم بما ایمان کامل و استقامت و صبر عنایت فرما تا پرچم اسلام این دین حق را در سراسر جهان به اهتزاز درآوریم .
وقتی به تو می گفتیم در برابر تهمت های ناروا از خود دفاع کن می گفتی اکنون هنگام دفاع از خود نیست هنگام دفاع از « حق » است
در دشوارترین شرایط امیدوار و استوار و راست قامت بودی هیچ گاه تزلزلی به خود راه ندادی و ما هرگاه دچار تزلزل می شدیم به تو روی می آوردیم
بسیاری خود را منتسب به تو می دانند اما در عمل از افکار و عقاید تو پیروی نمی کنند. برای شهادت تو و یارانت دل می سوزانند اما عملا مانع نشر افکار تو می شوند.

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 40043


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها