شیفتگان خدمت
  
 معرفی شهید مظلوم آیت الله بهشتی.بعضی از مطالب جامع می باشد تا عزیزان برای تحقیق درباره ایشان منبعی هر چند کوچک داشته باشند.
 
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 
گذشته ها

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
پنجشنبه 30 شهریور ماه سال 1385
مصاحبه با نوه ی دختری شهید بهشتی

مصاحبه با نوه ی دختری شهید بهشتی
پدر بزرگی از بهشت در زمین

نام هایی هستند که برای ما نسل سومی ها بیشتر از جنس خاطره اند. آنها را شنیده ایم و در باره شان خوانده ایم. تصویرشان را اینجا و آنجا می بینیم و از آنها به احترام و علاقه یاد می کنیم. اما با این همه یادمان می رود آنها همیشه یک نام یا یک تصویر نبوده اند؛ که زمانی وجود داشته اند و میان ما زندگی می کرده اند؛ یادمان می رود خود آنها هم زمانی جوان بوده اند و جوانی کرده اند.

«زهرا اژه ای» نوه دختری شهید بهشتی است. او متولد سال 1362 و دانشجوی سال سوم رشته حقوق دانشگاه تهران است. حرفهای زهرا که پدربزرگش را هیچ وقت ندیده، شنیدنی است. او یک نسل سومی است که درست مانند هم نسلان دیگرش، درباره شخصیت هایی مانند شهید دکتر بهشتی فقط "شنیده است" و " خوانده است"، اما شنیده های او از پدربزرگ آنقدر دست اول هست که... اصلاً خودتان بخوانید.

-جوانی شهید بهشتی؟

تحصیل، تدریس و فعالیت های سیاسی- مذهبی، شاگردی در محضر بزرگانی مثل آیة الله بروجردی، علامه طباطبایی و امام( و البته بیشتر از همه امام).

-یک تصویر خاص؟

برای تامین مخارج زندگی روزمره در یکی از دبیرستان های قم ، زبان انگلیسی آموزش می دادند.

-چند کار مهم؟

شرکت در مبارزات نهضت ملی شدن نفت و اعتصابات آن زمان در 24-23 سالگی، تأسیس دبیرستان دین و دانش در 26 سالگی و مدیریت آن.

-جوانی کردن را به چه می دانی؟

یا به درست و یا به غلط معمولاً از جوانی کردن به عنوان خوشگذرانی، تفریح و انجام کارهای موردعلاقه تعبیر می شود. فکر می کنم جوانی کردن با توجه به موقعیت فرد و شخصیت خود او می تواند هم جنبه های مثبت و هم جنبه های منفی داشته باشد.

-خودت چه طور جوانی می کنی؟

با مطالعه کردن. البته اگر فرصتی هم پیش بیاید به همراه دوستان نزدیکم به گردش، سینما یا اردوهای تفریحی مختلف می روم و تا آنجا که بتوانم در کلاسهای فوق برنامه هم شرکت می کنم.

-به نظر تو شهید بهشتی چقدر جوانی کرده اند؟

ایشان از همان سنین نوجوانی و 14-13 سالگی شان مسیر و هدف زندگی خود را پیدا کرده بودند و با توجه به همان اهداف و آرمان ها، تمام جوانی اش در حال تحصیل و فعالیت بوده است. البته ایشان کوهنوردی، شنا و پیاده روی را خیلی دوست داشتند.

-شباهت جوانی کردن های تو و هم نسل هایت به جوانی کردن شهید بهشتی؟

طبیعی است که شیوه جوانی کردن شهید بهشتی با شیوه من و خیلی از هم نسلان من متفاوت باشد. نه تنها شرایط و موقعیتی که ایشان داشتند با آنچه ما در آن به سر می بریم فرق می کند، بلکه علائق، احساسات و اهداف افراد مختلف هم متفاوت هستند. فکر می کنم پدر بزرگم واقعاً سعی کرده از هر لحظه زندگی اش استفاده مفید ببرد، کاری که من و امثال من به سختی از عهده آن برمی آییم.

-ارتباط تو به عنوان یک نوه با شهید بهشتی به عنوان یک پدر بزرگ؟

فکر می کنم طرز فکر، آرمان ها و اهداف پدربزرگم تا حدود زیادی از طریق پدرو مادرم به من هم انتقال پیدا کرده است. من بارها از مادرم شنیده ام که نوع تربیت شهید بهشتی در خصوص او به گونه ای بوده که بتواند مسیر زندگی اش را خودش با چشمانی باز و همراه تفکر، تأمل و تعمق در کلیه جوانب انتخاب کند این تربیت هنوز هم برای مادرم تعیین کننده است. پدرم هم در مسایل زیادی با پدربزرگ مشورت می کرد و از ایشان راهنمایی می خواست. او بارها خاطراتی از شیوه برخورد و طرز فکر پدربزرگم تعریف کرده است که تا حدی با مسائل امروز جامعه ما نیز قابل انطباق است. به همین خاطر است که فکر می کنم پدربزرگم به طور غیرمستقیم روی من تاثیر زیادی گذاشته است.

-یک مثال بزن.

خب ببینید، سالهای پایانی دهه 50، سال هایی پر از درگیری ها و مرزبندی های شدید سیاسی بود که خیلی از جوانان را سردرگم و بلاتکلیف کرده بود و می توانست باعث انحراف آنان شود، مانند جوانانی که در گروهک های مختلف از مسیر مذهب منحرف شده بودند و تبدیل به دشمنان جامعه اسلامی و مردم کشور شدند. در چنین وضعیتی، برخورد شهید بهشتی با تردیدها و پرسش های نسل جوان هیچ گاه با تندی همراه نشد و همواره با صبر و حوصله و به شیوه ای استدلالی سعی می کردند جوانان را راهنمایی کنند. پدر بزرگم دیدارهای زیادی با جوانان داشتند و درباره مسائل مختلف با آنها صحبت می کردند. فکر می کنم این تلاش های دلسوزانه ایشان، تأثیر زیادی روی جوانان داشت.

فضای امروز جامعه ما از نظر تشتت آرا و درگیری های سیاسی به همان سال ها شباهت دارد و خیلی لازم است که با صبر و حوصله و آرامش بیشتری با جوانان و پرسشها و شبهه های آنان برخورد شود.

-نقطه عطف زندگی پدر بزرگت را چه می دانی؟

من نمی توانم دقیقاً بگویم، اما شاید پیروزی انقلاب اسلامی یکی از نقاط عطف زندگی پدر بزرگم بوده باشد، به این خاطر که کوشش ها، تلاش ها، سختی ها و مرارت های چند ساله ایشان و همراهانشان و حاصل سعی و مجاهدت یک ملت به ثمر رسید و همین طور شهادت ایشان هم می تواند نقطه عطف زندگی ایشان تلقی شود. پدربزرگم هر لحظه آماده شهادت بودند و جمله معروفی داشتند خطاب به دشمنان، به این مضمون که " شهادت ،عشق و آرمان ماست، ما را از معشوقه خود نترسانید." و خب، شهادت ایشان باعث شناخته شدن ابعاد واقعی زندگی شان شد.

-کدام بخش از زندگی شهید بهشتی برای تو جذابیت بیشتری دارد؟

دوران مبارزات پیش از انقلاب که در چنان شرایطی و با وجود سختی های بسیار، دستگیر شدن ها و زندان رفتن ها، تبعید شدن ها و خانه به دوشی ها و خطرات و تهدیدهای مختلف، اعتماد به نفس و ایمان قوی و آرامش خود را هیچ وقت از دست نمی دادند.

-یک ویژگی او که روی تو تأثیر زیادی گذاشته ؟

شخصیت چند بُعدی و ذهن پویا و متفکر و جستجوگر پدر بزرگم که بارها یک بعدی بودن را چه در دین و چه در عرصه های دیگر زندگی نکوهش کرده بودند و درباره همه چیز به دقت مطالعه و بررسی می کردند.

بی اطلاعی یا کم اطلاعی از مسائل باعث قضاوت نادرست و پیروی کردن افراد از نظرات اشتباه دیگران می شود. این که هر کس درباره هر مساله بدرستی تحقیق و بررسی کند و کورکورانه عقیده ای را نپذیرد و آن را به غلط به دیگری انتقال ندهد، در جامعه امروز ما یک نیاز واقعی است.

-این که رشته حقوق را برای ادامه تحصیل انتخاب کرده ای، ربطی به سوابق شهید بهشتی دارد؟

پدربزرگم در رشته معارف و فلسفه تحصیل کرده اند و دکترای ایشان نیز در رشته فلسفه است. اما من درهنگام انتخاب رشته با توجه به تنوع موضوعات و مفید بودن رشته حقوق، از بین چند رشته ای که فکر می کردم از نظر مواد درسی و آینده شغلی مفیدتر باشد، این رشته را انتخاب کردم.

-یعنی هیچ ارتباطی بین رشته ات و پدربزرگت نیست؟

شهید بهشتی نقش ویژه ای در تهیه و تدوین قانون اساسی جمهوری اسلامی داشتند و هر وقت در یکی از کلاسها، صحبت از قانون اساسی به میان می آید، من واقعاً به خودم می بالم که پدربزرگ من چنین خدمتی کرده اند و اکثر استادان ما هم این قانون را به علت صورت بندی جامع و مانع و ادبیات صحیح و دقیق آن تحسین می کنند.

-روز شهادت پدربزرگ؟

من بیشتر جزئیات این واقعه را از زبان مادرم شنیده ام. پدرم در آن زمان برای تحصیل در خارج از کشور به سر می برد. پدربزرگم صبح روز هفتم تیر ابتدا غسل شهادت کردند و بعد لباس نویی بر تن کردند و از خانه خارج شدند. می گویند رفتار و گفتارشان به نحوی بوده که انگار از شهادت خود مطلع بوده اند و برای آن آماده شده بودند. آن روزها مادربزرگم به همراه مادر و خاله و دو خواهر بزرگترم در خانه ای در نزدیکی مقر حزب جمهوری اسلامی بودند. مادرم می گوید او و مادربزرگم از ظهر حادثه دلشوره و اضطراب داشتند، شاید چون قبل از آن هم منافقین چندبار پدربزرگم را در تماسهای تلفنی تهدید کرده بودند. به دلیل نزدیکی محل اقامت، شب صدای انفجار از داخل منزل می شنوند و حدس می زنند چنین اتفاقی افتاده باشد، دایی هایم به سرعت به محل انفجار می روند و بعد از اطلاع قطعی از حادثه، با جستجوی خیلی زیاد بیمارستانی را که پدر بزرگم به آنجا انتقال یافته بودند پیدا می کنند. بقیه افراد خانواده هم تا صبح در اضطراب و دلهره بیدار مانده بودند تا این که نزدیکی های صبح، مادربزرگم توسط شهید رجایی از خبر قطعی شهادت پدربزرگم مطلع می شود.

-چرا به ایشان شهید مظلوم می گویند؟

پدربزرگم قبل از انقلاب کارهای زیادی انجام داده بودند که شاید قسمت کمی از آن برای همه آشکار شده باشد. قبل و بعد از انقلاب و تا قبل از شهادتشان، در معرض انواع تهمتها و افتراها قرار داشتند و مخالفان شایعات زیادی درباره نوع زندگی شان می پراکندند. پدربزرگم هنوز هم مظلوم هستند. هنوز هم اطلاعات نادرستی از زندگی ایشان بین مردم و در رسانه ها پخش می شود. شاید زمان زیادی لازم باشد تا این مظلومیت از چهره ایشان زدوده شود.

-رابطه خودت و پدرت را چطور با رابطه مادرت و شهید بهشتی مقایسه می کنی؟

مادرم خیلی به شهید بهشتی نزدیک بوده است و به ایشان وابستگی معنوی خاصی داشته است. نقش شهید بهشتی در زندگی مادرم چه در دوران کودکی و چه در جوانی نه فقط در حد یک پدر نمونه، بلکه به عنوان یک استاد و راهنما در خیلی از جنبه هایی که یک دختر جوان ممکن است تردید یا اشکال داشته باشد، به مادرم کمک کرده اند.

خود من هم در موارد بسیاری با پدرم مشورت و درد دل می کنم و از او راهنمایی می خواهم. تا حدی که رابطه من و پدرم به دو دوست صمیمی شبیه می شود. ما خیلی به هم نزدیک هستیم. اما هر چه باشد فکر می کنم جای خالی کسی مثل شهید بهشتی نه تنها برای من، بلکه برای مادرم و پدرم، که خود از شاگردان پدربزرگم بوده اند و تک تک افراد خانواده ام، احساس می شود... همیشه در حسرت این بوده ام که حداقل یک بار پدربزرگم را ببینم تا بتوانم وجود و شخصیت او را بهتر درک کنم.

-اگر چنین آرزویی برآورده شود، چه می کنی؟

اگر زمانی بتوانم ایشان را ببینم...شاید فقط بنشینم و نگاهشان کنم. با چنان جذبه و گیرایی ای که چنین شخصیتی دارد، در آن لحظه دیگر نمی توانم یکی از بی شمار سوال هایم را انتخاب کنم و بپرسم...صحبت کردن درباره چنین لحظه ای، لذت آن را و حتی لذت تصور کردن آن را از بین می برد.


 
سه شنبه 14 شهریور ماه سال 1385
ریش باید ریشه داشته باشد

 ریش باید ریشه داشته باشد

نزدیک‌تر شدن به شهید رجایی و موشکافی رفتارهای این چهره آشنای مردم ایران، واقعیت‌های جدیدی را به تصویر می‌کشد و روشن می‌کند که برای رجایی‌گونه بودن، باید عمیق شد و خالصانه به ظرافت‌ها توجه کرد.
تنها دقت در این ظرفیت‌هاست که راز جا کردن رجایی در دل مردم ایران فاش می‌شود و درس‌های بزرگ به دولتمردان کنونی می‌دهد.
«بازتاب» در بیست‌وچهارمین سالگرد شهادت محمدعلی رجایی، بخش‌هایی از زیباترین خاطرات پندآموز رئیس‌جمهور شهید ایران را منتشر می‌کند:

خانواده ما هم حقی دارند
آقای رجایی به مسئله پاکیزگی ظاهر و نظافت خود خیلی اهمیت می‌داد. یک شب که از نخست‌وزیری به منزل می‌رفت، دیدم مقابل آیینه رفت و سر و وضع خود را مرتب کرد. جلو رفتم و با شوخی به ایشان گفتم: «شما در این شب تاریک با خودتان دارید چه کار می‌کنید؟ کسی که شما را نمی‌بیند. حالا اگر روز بود، می‌گفتم لابد ملاقات رسمی دارید، ولی حالا که نیمه‌شب است، چی شده که خودتان را مرتب می‌کنید؟». گفت: «فلانی شما فکر نمی‌کنی خانواده ما هم حقی دارند؟ خانواده، یک جامعه کوچک و بخشی از جامعه ماست. مگر همسر و فرزندانمان چه گناهی کرده‌اند که وقتی شوهر و پدرشان می‌خواهد از خانه وارد جامعه بشود، سعی می‌کند سر و وضعش تمیز و مرتب باشد، ولی وقتی می‌خواهد به خانه برگردد، پریشان و آشفته است. چرا ما نباید آنان را جزو جامعه به حساب بیاوریم و برایشان خودمان را مرتب کنیم؟»
(حسن عسکری راد، رئیس دفتر شهید رجایی)

جریمه تو این است
آقای رجایی نسبت به افراد فامیل دلسوزی می‌کردند و حتی از خودشان مایه می‌گذاشتند. یک روز من به منزل ایشان مراجعه کردم و گفتم: «دایی جان می‌خواهم عروسی کنم، ولی حتی یک تکه‌ فرش هم ندارم». گفت: «این‌که مشکلی نیست. همین الان این فرش را از داخل اتاق جمع کن و ببر». بعد از دو، سه روز که از عروسی من می‌گذشت، چون سیگاری بودم، کمی از آن فرش سوخت، از طرفی هم نمی‌خواستم به همسرم بگویم فرش مال خودم نیست، لذا به دایی‌ام مراجعه کردم و مطلب را گفتم و عذرخواهی کردم که کمی از فرش سوخته است. بعد گفتم: «خواهش می‌کنم این فرش را به من بفروشید».

وقتی حرف مرا شنید، با لحن نسبتا ناراحتی گفت: «دایی، این حرف‌ها چیست که می‌زنی؟ به جهنم که سوخته!». بعد قضیه را به شوخی زد و گفت: «جریمه تو این است که لنگه دیگر این فرش را که در منزل است و بیدزده شده، برداری و هر دو را با هم بدهی درست کنند و ببری در خانه‌ات بیندازی». وقتی فرش‌ها را جمع می‌کردم، دیدم زیر آنها مقداری روزنامه و موکت و گونی بود. ایثار ایشان نسبت به ما تا به این حد بود. البته بعد مرا به یکی از دوستانش معرفی کرد که بروم و از او برای خودم به صورت قسطی فرش بخرم.
(مسعود رسولی)

تو مهمان من هستی
در طول سالیان آشنایی نزدیک با دایی‌ام، یک بار ندیدم ایشان حتی در اوج عصبانیت به کسی توهین یا بی‌احترامی کند. پیش از سال 42، یک روز که اعضای فامیل در منزل ایشان جمع بودند، یکی از جوان‌های فامیل با توجه به آن اوضاع و شرایط زمان شاه، به در خانه ایشان آمد، ولی چون مشروب خورده بود، خجالت می‌کشید داخل منزل بیاید. چون عادت ایشان این بود که مثل مدرسه از بچه‌های فامیل، حاضر غایب می‌کرد و سراغ هر یک را می‌گرفت، دید آن شخص در میان بقیه نیست، به او خبر دادند بیرون منزل است و به این دلیل داخل نمی‌آید. ایشان رفت و به آرامی در گوش او چیزهایی زمزمه کرد. هیچ‌کس نفهمید بین آنان چه حرف‌هایی رد‌وبدل شد. با حرف‌های دایی‌ام اشک آن جوان درآمد و دست او را گرفت و با خود سر سفره آورد و یک بشقاب گذاشت و گفت، با هم غذا می‌خوریم. هرچه او گفته بود، من دهانم نجس است، گفته بود باشد، تو مهمان من هستی. آن شخص بعدها می‌گفت، این برخورد آقای رجایی با من باعث شد، دیگر دور و بر این کار خلاف نروم، ولی اگر برخوردش مثل بقیه با من بد بود، با توجه به جهالت و غرور جوانی، لج می‌کردم.
(محمد صدیقی)

رضا، اهل تظاهر نیست
پیش از انقلاب، من وضع ظاهری درستی نداشتم، چون سبیل‌هایم خیلی بلند بود. در یک مهمانی که اعضای فامیل بودند، چای آوردند، وقتی خوردم، بعضی که مقدس سنتی بودند، گفتند: «استکان او نجس است، آن را کنار بگذارید و بشویید». وقتی این حرف را شنیدم، موقع ناهار که سفره را پهن کردند، گفتم: «چون دهان من نجس است، غذا نمی‌خورم» لذا لب به غذا نزدم. همه گفتند: «بیا غذا بخور». گفتم: «نمی‌خورم». ولی تا دایی‌ام گفت: «رضا بیا غذا بخور»، گفتم: «چشم». بعد همه به من اعتراض کرده و گفتند: «چطور شد، شما حرف همه ما را زمین گذاشتی و حرف دایی محمدت را گوش کردی که سن او از همه کوچک‌تر است؟» بعد که خواستیم از مجلس خارج شویم، من کفش دایی و پدرم را جفت کردم و پشت سر پدرم به راه افتادم، گویا کسی پشت سر من می‌گفت: او از روی تظاهر این کار را کرد، ولی آقای رجایی به او گفت: «نه، رضا اهل تظاهر نیست». بعد گفته بود، اگر هر کدام از شما با این قیافه‌ای که این دارد، بودید، بچه‌هایتان شما را قبول نداشتند، ولی این‌که ظاهرش مثل یک آدم لات خیابانی است، این‌گونه پدرش را تکریم می‌کند.
دو، سه شب بعد به در مغازه من آمد و گفت: «رضا، امروز فقط مختص تو آمده‌ام که تو را ببینم». پرسیدم: «دایی، چه شده یاد ما کرده‌اید؟» گفت: هیچی، آمده‌ام به تو بگویم فردا شب به خانه ما بیا». گفتم: «چشم، ولی چه خبر است؟» گفت: همین که می‌گویم، بیا». بعد نگاه کرد، دید من یک گردنبند دور گردنم گذاشته‌ام. گفت: «رضا، این چیه؟» تا این را گفت، به احترام او آن را پاره کرده و انداختم. بعد پرسید: «این سبیل‌ها چیه؟» گفتم: «دایی جان، عالم جوانی است دیگر». گفت: «یعنی اگر سبیل بلند نداشته باشی، جوان نیستی؟» گفتم: «چرا». این را گفت و رفت و من هم از فرط احترامی که برای او قائل بودم، پشت سر ایشان به سلمانی رفتم و سر و صورتم را حسابی اصلاح کردم و برای همیشه از آن تیپ خارج شدم و این نبود مگر این‌که آقای رجایی، برخلاف دیگران، بسیار با متانت و احترام و حفظ شخصیتم، توصیه خود را با من مطرح می‌کرد.
(رضا رسولی)

می‌گویند فامیل‌هایش را آورده است
یک بار که برای دیدن عمو به نخست‌وزیری رفتم، چون اسلحه همراه داشتم، اسلحه را در دستمالی گذاشته و کف دستم قرار دادم. موقع ورود، محافظان نخست‌وزیر که مرا نمی‌شناختند، طبق معمول تا خواستند مرا تفتیش بدنی بکنند، دست‌هایم را بلند کردم و آنان هم متوجه قضیه نشدند، لذا به راحتی اسلحه را به داخل بردم. وقتی وارد اتاق ایشان شدم، اسلحه‌ام را روی میز کارشان گذاشتم و ماجرا را هم تعریف کردم و گفتم: «عموجان، حفاظت از جان شما با این جو شدید ترور، خیلی ضعیف است و اینها آن‌طور که باید، حساسیت ندارند، اجازه بدهید یکی از ما که از اعضای خانواده‌ات هستیم، جلو آخرین در ورودی به دفتر بایستیم و لااقل کاری کنیم که ضریب دقت محافظت از شما بیشتر شود». تا سخن مرا شنید، گفت: «نه فلانی، هم تو از کار و زندگی‌ات به خاطر من می‌افتی و هم نمی‌خواهم بعدها بگویند، رجایی آمد و نخست‌وزیر شد و هرچه فامیل و قوم‌وخویش داشت، با خودش به نخست‌وزیری آورد و مشغول کار کرد. از شما متشکرم و توصیه می‌کنم بیشتر دقت بکنند».

چند ماه بعد که با جسد سوخته ایشان مواجه شدم، قلبم آتش گرفت که ایشان تا چه حد رعایت مسائل مردم و انقلاب را می‌کرد و سرانجام به چه وضع دردناکی به شهادت رسید. جسد ایشان به همان حالتی که روی صندلی نشسته بودند، به کلی سوخته بود، به طوری که اگر می‌خواستیم پایشان را راست کنیم، می‌شکست و تکه‌تکه می‌شد.
(حسن رجایی)

هر کس برنده شد، پول‌ها را تصاحب نمی‌کند
یک بار که برای تفریح به باغی در کرج رفته بودیم، بچه‌ها برای پر کردن اوقات فراغت، شروع به بازی «دبلنا» کردند. در این بازی، هر کس مقدار مختصری پول می‌گذاشت و هر کس می‌باخت، از دور خارج می‌شد و آخرین نفری که می‌ماند، همه پول‌ها را از آن خود می‌کرد. دایی بزرگمان وقتی ما را در حال این بازی دید، ناراحت شد و گفت: «این بازی را ترک کنید، این قمار است و بالطبع حرام». ولی وقتی آقای رجایی به جمع ما وارد شد و روال بازی را سؤال کرد، بدون این‌که بخواهد بازی ما را متوقف کند و یا به آن عنوان «قمار» بدهد، با روش خاصی که داشت، گفت: «بچه‌ها من پیشنهاد می‌کنم همین روال را دنبال کنید، ولی با یک تفاوت و آن این‌که هر کس برنده شد، پول‌ها را تصاحب نمی‌کند، بلکه جریمه فرد بازنده آن است که در خرج این پول، زحمت بکشد. پیشنهاد من این است، با این پول که مال همه است، همه با هم برویم و مایحتاج تفریحمان را مثل هندوانه و.. بخریم». همه از این پیشنهاد که جنبه قمار هم نداشت، خوشحال شدیم و یک ساعتی را به این سبک بازی کردیم. در پایان بازی، سوار ماشین شدیم و کسی که از همه بیشتر بازنده بود، زنبیل را برداشت تا مسئولیت حمل میوه‌ها را بر عهده بگیرد.
(مجتبی رسولی)

اول بدهید این آقایان بخورند
پس از دستگیری آقای رجایی، تا سه ماه از او کاملا بی‌خبر بودیم. پس از این مدت، ده دقیقه وقت ملاقات به ما دادند، آن هم با این خیال که از این ملاقات در جهت مصالح خودشان استفاده کنند، چون پیش از ملاقات از من و خواهر ایشان سؤالاتی کردند که شاید چیزی دستگیرشان شود، ولی هیچ نتیجه‌ای نگرفتند. جالب اینجاست که به آقای رجایی نگفته بودند تو را برای ملاقات می‌بریم ،لذا ایشان تصور می‌کرد که مانند روزهای قبل، دوره جدید بازجویی و شکنجه را در پیش رو دارد. وقتی ایشان را آوردند، از صورتش پیدا بود که در این مدت، نور ندیده است. بسیار لاغر و ضعیف شده بود.
چون در این ملاقات‌ها خانواده‌ها معمولا برای زندانی خود، نمی‌توانستند جز آب‌میوه چیزی بیاورند، ما هم همین کار را کردیم و در یک فلاکس چای که به اندازه دو لیوان می‌شد، آب‌میوه آورده بودیم. وقتی آب‌میوه را در لیوان ریختیم که به آقای رجایی بدهیم، به مأمورانی که ایشان را از سلول آورده بودند، اشاره‌ای کرد و گفت: «اول بدهید این آقایان بخورند، بعد من می‌خورم». هدف ایشان از این رفتار، بعد از جنبه عطوفت اسلامی آن، در این بود که آنان نسبت به زندانیان سیاسی، خوش‌بین شوند و القائات رژیم و ساواک در این مورد نقش بر آب شود.
(عاتقه صدیقی)

بگذار داخل جیبت!
آقای رجایی اهل تسبیح به دست گرفتن نبود. یک روز که در وزارتخانه خدمت ایشان بودم، تا دید در دست من تسبیحی هست، به من گفت: «کاظم جان، تسبیحت را بگذار داخل جیبت!».
(دکتر کاظم نائینی)

این دروغ است
نمونه مهم صداقت آقای رجایی را می‌توان در انتخابات ریاست‌جمهوری ایشان مثال زد. در زیر عکس معروفی که یک پیرمرد چانه ایشان را گرفته است، از قول آن پیرمرد نوشته بودیم: «من از تو حمایت می‌کنم، ولی از تو می‌خواهم اسلام را پیاده کنی». این تنها پوستر انتخاباتی او بود. طرح و متن این پوستر از من بود. من دیدم اگر این متن را از زبان آن پیرمرد بیاورم، خیلی گیرایی دارد، ولی ایشان با متن مخالفت کرد و گفت، این دروغ است. چون این پیرمرد در این دیدار، چیز دیگری به من گفت و مطلبش این نبود.

هرچه ما با اصرار زیاد به او گفتیم این یک کار تبلیغی است، ایشان می‌گفت، نه، چاپ این عکس به تنهایی و بدون متن، کافی است. این اواخر دیگر، من بعضی کارهای تبلیغاتی را به او نشان نمی‌دادم، چون می‌دانستم قطعا با انجام آنها مخالفت خواهد کرد.
(کیومرث صابری فومنی)

ریش، باید ریشه داشته باشد!
در میان بچه‌های فامیل، من جزو کسانی بود که ریشم را از روز اول با تیغ اصلاح می‌کردم و جز در یکی، دو بار، اصلا ریش نگذاشته‌ام. یک بار اتفاقا در جلسه‌ای در نخست‌وزیری، من کنار دست عمو نشسته و با او حرف می‌زدم، ریشم را هم قشنگ زده بودم. آقایی که در آن اتاق روبه‌روی من بود، وقتی دید با این سر و وضع خیلی با آقای رجایی گرم گرفته و داریم حرف می‌زنیم و گاهی هم می‌خندیم، یکدفعه از کسی که آمد و پهلوی او نشست پرسید: «فلانی، این کیست که این‌قدر آقای رجایی با او گرم گرفته است؟» و جواب شنید، پسربرادرش است. بعد دست به ریشش گذاشت که یعنی صورتش را از ته با تیغ زده است! آقای رجایی که در این‌گونه مواقع حواسش خیلی جمع بود و داشت زیرچشمی به آنان نگاه می‌کرد که دارند راجع به ما چه می‌گویند و از طرفی فهمید که من هم متوجه صحبت‌های آنان شده‌ام، تا آمدم جواب آن سؤال‌کننده را بدهم، گفت: «صمد جان، اجازه می‌دهی من جوابش را بدهم؟» پرسیدم: «شما هم متوجه شدید چه گفتند؟» گفت: «بله». بعد رو کرد به آن فرد و گفت: «آقای فلانی، ریش، باید ریشه داشته باشد و مال این، ریشه دارد!» آن بنده خدا از سؤالی که کرده بود، خیس شرم و عرق شد. آقای رجایی هیچ‌وقت در مورد ریش با من صحبتی نکرد که مثلا صمد جان، چرا ریشت را با تیغ می‌زنی یا ریشت را بگذار.
(عبدالصمد رجایی)

میوه‌های وازده را جدا می‌کرد
یکی از دوستان آقای رجایی می‌گفت، ما واقعا شخصیت ایشان را نمی‌شناسیم. بعد تعریف کرد، یک روز که می‌خواستم به دیدنشان بروم، دیدم از منزل خارج شدند. پرسیدم: «کجا تشریف می‌برید؟» گفتند: «می‌خواهم بروم میدان ژاله، چند کیلو میوه بگیرم». گفتم: «چرا از خیابان ایران که نزدیک شماست، میوه نمی‌خرید؟» پاسخ داد: در آن دکه‌ها و گاری‌های میدان ژاله، دوستی دارم که از او می‌خواهم خرید کنم». همراهشان رفتم. وقتی به آن محل مورد نظر رسیدیم، دیدم آقای رجایی با صاحب دکه، خوش و بشی کرد و بعد دور از چشم او، میوه‌هایی را که کمی زدگی داشتند و از میوه‌هایی بودند که دیگران آنها را نمی‌خریدند، در پاکت می‌ریزد. چون در آن موقع میوه، سواکردنی بود. از کار ایشان تعجب کردم که چرا این کار را می‌کنند. چون من دو، سه بار میوه‌های خوبی را جدا می‌کردم و در پاکتشان می‌گذاشتم، ولی ایشان به گونه‌ای که صاحب دکه متوجه نشود، آنها را از پاکت بیرون می‌آورد و به جای آن، میوه‌های وازده را داخل می‌کرد. میوه‌هایش را که در پاکت ریخت، در آن را هم بست تا مبادا پیرمرد میوه‌فروش، متوجه شود او چه میوه‌هایی را انتخاب کرده است.

پس از این‌که پول را پرداخت و با هم به طرف منزلشان برگشتیم، در مسیر، علت این کار را از او پرسیدم، لبخندی زد و گفت: «بابا تو به کار ما چه کار داری؟!». گفتم: «آخر می‌خواهم بدانم». باز خندید و گفت: «حالا برویم منزل، برایت تعریف می‌کنم». در منزل باز اصرار کردم و گفتم: «واقعا اگر قصد صرفه‌جویی داشتی، چرا قیمت میوه سواکردنی را به او دادی؟» خندید و گفت: «نه، جریان چیز دیگری است». پرسیدم: «چه جریانی؟» گفت: «این برادر ما دو پسر داشت که ساواک، یکی از آنان را شهید و دیگری را هم زندانی کرده است. این بابا هم درآمدی جز این کار ندارد. چون با این مصیبت‌هایی که دیده، کسی خرجی او را نمی‌دهد، من و چند نفر از رفقا، قرار گذاشته‌ایم بدون این‌که او مطلع شود، در طول هفته به دکه‌اش مراجعه و خریدمان را فقط از او بکنیم و میوه‌های وازده را به قیمت خوبی از او بخریم که اموراتش بگذرد».
(غلامرضا فاضلی)

سرش را پایین انداخته بود و گوش می‌کرد
یک بار خانمی که سر و وضع و حجاب مرتبی نداشت و از تسویه‌شده‌های آموزش‌وپرورش بود، وقت ملاقاتی گرفته و در اتاق آقای رجایی که من هم بودم، حضور یافت و شکایتش را با لحن بسیار معترضانه و تندی مطرح کرد. در مقابل تندی‌هایی که او می‌کرد، به آقای رجایی نگاه کردم، دیدم بسیار مؤدب نشسته و سرش را پایین انداخته و به حرف‌های او گوش می‌کند و پس از پایان صحبت‌های او، خیلی محکم و منطقی به او پاسخ می‌دهد. در آخر هم که آن خانم از اتاق او بیرون می‌رفت، خودم شاهد بودم به احترام او از پشت میزش بلند شد و گفت: «خوش آمدید».
(علی صادقی)

همین که راه می‌رود و نق می‌زند، خوب است
یک بار که بحث بود، یکی از مسئولیت‌های وزارت آموزش و پروش را به من محول کنند، آقای رجایی به برادرانی که این پیشنهاد را کرده بودند، گفت: «اولا شما نمی‌توانید با صابری کار کنید. این روشنفکر ما، ماشاءالله هزارماشاءالله این قدر ناز دارد که نمی‌شود با او ساخت! دیگر این‌که اگر صابری پیش من نیاید، تعادل من به هم می‌خورد!». وقتی از او پرسیدند: «مگر ایشان در نخست‌وزیری پیش شما چه می‌کند؟»، گفت: «هیچی، همین که راه می‌رود و سر من نق می‌زند، خیلی خوب است!» و راست هم می‌گفت، خدا مرا ببخشد. نقی که من سر آقای رجایی می‌زدم، هیچ‌کس نمی‌زد. اصلا ایشان گروه نق داشت که آقای مصطفی تاج‌زاده و آخوندی هم جزو همین گروه نق بودند.
یک روز وارد شدم، دیدم چند تا از این جوانان نشسته‌اند و با آقای رجایی حرف می‌زنند. جلو آنان به ایشان گفتم: «آقا این بچه‌ها دیگر کی هستند که آنان را به اینجا دعوت می‌کنید!» یک بار دیگر هم که یکی از این افراد مسن را دعوت کرده بود، باز من سر ایشان نق زدم که این پیرمردها دیگه کی‌اند که اینجا می‌آورید؟! اینها که دیگر پیر شده‌اند. آقای رجایی با لبخند گفت: «صابری، من نمی‌دانم به کدامیک از حرف‌های تو باید عمل بکنم. مسن می‌‌آورم می‌گویی پیر است! جوان می‌آورم، می‌گویی بچه‌اند! خوب اینها می‌آیند سر من نق می‌زنند. من که صد درصد به حرفشان عمل نمی‌کنم. حرف و انتقادشان را گوش می‌کنم، درستش را برمی‌دارم و عمل می‌کنم». من در آن روز با ایشان یک شوخی کردم که خندیدند. گفتم: «یک مستخدمی پیش رئیس اداره‌اش رفت و گفت، فلانی مرد. رئیس اداره گفت، چرا مرد؟ او که جوان بود! گفت، بله. رئیس اداره گفت، خیلی حیف شد که این بیچاره جوانمرگ شد! مستخدم گفت، بله خیلی بد است آدم جوان بمیرد. رئیس اداره که دید او با این نوع مردن مخالف است گفت، بله مثلا فلانی که مرد، 99 سال عمر کرد. مستخدم گفت، نه آقای رئیس، این نوع مرگ هم خوب نیست چون آدم پیر می‌شود و باید زیر او لگن بگیرند! رئیس گفت، مرد حسابی، برای مردن، جوانی خوب نیست، پیری هم خوب نیست، پس برای چه سن و سالی خوب است؟ مستخدم گفت: قربان توی همین سن و سالی که شما هستید خیلی خوب است!».
(کیومرث صابری فومنی)

می‌خواهم این گروه نق را تشکیل بدهم
یک روز آقای رجایی به من گفت، اگر آمادگی داری، می‌خواهم شما را به ریاست دفترم منصوب کنم. من هم به خاطر علاقه‌ای که به ایشان داشتم، قبول کردم. در نخستین جلسه‌ای که به عنوان رئیس دفتر ریاست‌جمهوری با ایشان داشتم، پس از این‌که توضیح داد چه کارهایی باید بکنم، گفتند: «شما یک سری از دوستان و رفقایتان مانند آقای دکتر صدر، عزیزی، مظفری‌نژاد، دکتر ظفرقندی، دکتر سیامک‌نژاد و دکتر دانش دارید که من برخی از آنان را می‌شناسم که آدم‌های مطمئنی هستند. دلم می‌خواهد از این آقایان خواهش کنید، هفته‌ای یک جلسه با اینها داشته باشم». پرسیدم: «برای چه کاری؟». گفت: «می‌خواهم یک‌سری آدم‌های مطمئن و صادق به من نق بزنند، چون این دوستان شما اشخاصی هستند که هر کدام در کار خاصی هستند؛ یکی دانشجو و دیگری معلم است؛ یکی پزشک است و کارهای مختلفی دارند و اهل ریاست و پست و مقام هم نیستند. دوست دارم هفته‌ای نیم ساعت پیش من بیایند و اینجا بنشینند و نسبت به مسائلی که در بیرون می‌گذرد و آنان اطلاع دارند، به من غر و نق بزنند. ایشان نام این گروه را «گروه نق» گذاشت و گفت: می‌خواهم این گروه نق را تشکیل بدهم که بیایند نق بزنند که چرا در فلان‌جا، مسئله فلان‌طور است؟ من هم دستورشان را اجابت کردم. پس از مدتی، دیدم ایشان گروه‌‌های دیگری را هم دعوت کرده است، چون می‌فرمود، در فلان ساعت بعضی از رفقای فلانی می‌آیند، به آنها وقت بدهید.
هدف آقای رجایی از این کار، این بود که از کانال و مجرای افراد مورد اعتماد و اطمینان از مسائل و مشکلات مردم آگاه شود و مستمرا در خود قدرت انتقادپذیری را زیاد کند، چون به این افراد می‌گفت، هر ایرادی که در مملکت می‌بینید، به من تذکر بدهید.
(محمدحسین رفیعی طاری)

همان بهتر که رفت
برنامه آقای رجایی این بود که چند دقیقه مانده به اذان ظهر، از اتاق کارشان بیرون می‌آمدند و تجدید وضو کرده دوباره به اتاق بازمی‌گشتند. یک روز، یکی از روحانیان سرشناس قم، بدون تعیین وقت قبلی، به نخست‌وزیری مراجعه کرد که تصادفا در وقتی بود که آقای رجایی در تدارک وضو برای نماز بود. ایشان منتظر نشسته بود. وقتی ما مسئله را به آقای رجایی منعکس کردیم، گفتند: «حالا که وقت نماز است». ما هم گفتیم به هر حال، ایشان آدم بسیار محترمی است و از قم آمده است. گفتند، این وقت برای نماز است و بعد ادامه دادند، خودم می‌دانم چه کار کنم. بعد از لحظاتی، از اتاق خارج شده، در حالی که نشان می‌دادند برای تجدید وضو می‌روند، سلامی کرده و به راهشان ادامه دادند. بعد از وضو، باز همان کار را تکرار کرد و به اتاق خود وارد شده و به نماز ایستادند. پس از نماز گفتند: «حالا تشریف بیاورند». تا گفتیم ایشان ناراحت شد و رفت، آقای رجایی جواب داد: «همان بهتر که رفت» و افزود: «این آقا که روحانی است، باید به من تذکر بدهد! موقع نماز هیچ کاری هرچند مهم، نباید انجام بشود. آن‌وقت از من توقع دارد، نماز اول وقتم را به خاطر ملاقات با او ترک کنم؟!».
(حسن عسکری راد)

وزرا، در بدترین اتاق‌های مجموعه مستقر شدند
از نخستین مصوبات دولت آقای رجایی، این بود که وزرا باید در بدترین اتاق‌های مجموعه وزارتی مستقر بشوند. خود ایشان اتاق کوچک منشی‌ها را به عنوان اتاق کار انتخاب کرده بود. در اتاق او، حتی یک مبل دیده نمی‌شد. چند صندلی و یک میز را در این محل تنگ قرار داده بودند. اتاق من که وزیر مشاور در امور اجرایی بودم، همراه با کسی که قائم‌مقام من بود، اتاق کوچکی در طبقه چهارم نخست‌وزیری بود. اینها همه برای آن بود که مثل سابق، بهترین اتاق‌ها را در اختیار وزرا و معاونان آنان قرار ندهند که تدریجا خلقیات مسئولان تغییر کرده و اسیر پست و مقام شوند. مصوبه دیگر این بود که وزرا پیشرو و پسرو نداشته باشند. آخرین مصوبه این بود که حقوق هر وزیر برابر با متوسط حقوق کارمندان دولت در آن زمان؛ یعنی حدود هفت هزار تومان باشد. متأسفانه در زمان شهید رجایی، برخی از همکاران وزرا، مصوبات مزبور را به درستی رعایت نکردند و پس از شهادت ایشان به تدریج و در زمان نخست‌وزیری برادر میرحسین موسوی، این آهنگ بسیار کند شد و پس از او پرشتاب‌تر از میان بسیاری از مسئولان رخت بربست!
(بهزاد نبوی)

برگرفته از :‹‹خلاصه خوبی ها››، گردآورنده: غلامعلی رجایی

 

 

منبع:بازتاب


 
سه شنبه 14 شهریور ماه سال 1385
شهادت تحفه قدسى است

شهادت تحفه قدسى است؛ میراث مقدس اولیاء و ابرار است؛ باب خاص بهشت است. این تحفه را به هدایت هر کس نبرند و این ارث را ارزانى سفلگان نمى کنند و این در را جز به روى خاصان و خالصان نمى گشایند.
تاریخ شهادت، از هابیل تا امام حسین (ع) و از حسین (ع) تا امروز، مکرر بر این حقیقت مهر تایید زده است که در مسلخ عشق جز نکو را نکشند. در تاریخ هر ملتى نشیب و فرازهاى تلخ و شیرینى وجود دارند که بعضاً تعیین کننده سرنوشت و سازنده فرهنگ آن ملت مى باشند. تحقق نظام جمهوری اسلامى در ایران به رهبرى امام خمینى (ره)، بزرگمردى که جهان، مانند او را کمتر به خود دیده است و جان فشانى هاى فرزندان فداکار این مرز و بوم، بزرگترین و عظیم ترین فراز تاریخ ماست، که داراى خاطرات تلخ و شیرین زیادى است .

رجائى و باهنر دو شهیدى که همواره در سنگرهاى مختلف فکرى، آموزشى و سیاسى، همکار و همرزم بودند، تا آنجا که در کنار یکدیگر به آتش کین منافقان سوختند و فصلى از شهادت را به نام هفته دولت در تاریخ انقلاب گشودند.

پس از عزل بنی صدر از ریاست جمهوری، دشمنان انقلاب با از میان بردن مسئولین نظام قصد براندازی حکومت اسلامی را در سر می پروراندند. در این راستا، فاجعه هفتم تیر سال ١٣٦٠ و شهادت آیت الله بهشتی و ۷۲ تن از یاران انقلاب ثمره تصمیم شیطانی استکبار جهانی و دشمنان جمهوری اسلامی بود.

پس از آن، گرچه عکس العمل سریع، قاطع و انقلابی حضرت امام خمینی (ره)، هر گونه ابتکار عمل را از دشمنان سلب نمود ولی کار به زعم دشمنان هنوز به اتمام نرسیده بود و طرح نابودی مسوولان طراز اول مملکت، در رأس فعالیت آنها قرار داشت. بدین ترتیب واقعه هشتم شهریور همان سال به وقوع پیوست و رئیس جمهور محبوب، محمد علی رجایی و نخست وزیر متفکر و دانشمندش، حجت الاسلام دکتر محمد جواد باهنر در انفجار دفتر نخست وزیری به درجه رفیع شهادت نائل آمدند.

 شهید رجایی پس از پیروزی انقلاب، مسئولیت وزارت آموزش و پرورش را به عهده گرفت و به دنبال تمایل مجلس، در مرداد ماه ١٣۵٩، به عنوان اولین نخست وزیر جمهوری اسلامی ایران به مجلس معرفی و برگزیده شد. سرانجام به دنبال عزل بنی صدر، شهید رجایی به ریاست جمهوری انتخاب شده بود.

شهید باهنر نیز با داشتن سابقه مبارزاتی در عرصه انقلاب با فرمان حضرت امام، به عضویت شورای انقلاب اسلامی درآمد. ایشان پس از پیروزی انقلاب اسلامی به نمایندگی مردم کرمان در مجلس خبرگان قانون اساسی، نمایندگی مردم تهران در مجلس شورای اسلامی و به وزارت آموزش و پرورش رسید و پس از انتخاب شهید رجایی به ریاست جمهوری، به عنوان نخست وزیر به مجلس معرفی شد و با رأی قاطع مجلس، کابینه خود را معرفی کرده بود.

روحشان شاد و راهشان پر رهرو باد.


 
سه شنبه 7 شهریور ماه سال 1385
زندگی و مبارزات تعدادی از شهدای هفتم تیر

بسم رب الشهدا والصدیقین

شهید مهندس محمود تفویضی ، معاون وزرات راه و ترابری
در سال 1326 در تهران متولد شد . خانواده ای متدین داشت و در رشته مهندسی راه و ساختمان از دانشکده پلی تکنیک فارغ التحصیل شد .

در دوران رژیم طاغوت از استخدام در دستگاه های دولتی اجتناب کرد و همگام با امت مسلمان ایران در جریانات انقلاب شرکت جست . پس از پیروزی انقلاب، به خدمت وزارت راه و ترابری درآمد و در استان خوزستان انجام وظیفه کرد .

در دیماه 58 به معاونت وزارت راه و ترابری انتخاب شد .

او در هفتم تیرماه شصت همراه شهید بهشتی در رکوعی عاشقانه به خدا پیوست .



شهید حجة الاسلام حاج شیخ عبد الوهاب قاسمی ، نماینده مردم ساری
در سال 1312 در سواد کوه متولد شد .

پدرش روحانی بود و علوم حوزوی را از همانجا آغاز کرد .

سپس در محضر اساتید بزرگ تحصیل کرد تا به اجتهاد رسید . نطق های کوبنده او در زمان انقلاب و پیش از آن به سبکی خاص و جاذب مشهور بود در 15 خرداد دستگیر شد و به خدمت اجباری رفت در پادگان یک افسر پزشک به علت ضعف چشم معافش کرد و او دوباره در خدمت مردم قرار گرفت . سخنرانی های پر شورو حرارت او هرگز از یاد مردم ساری نخواهد رفت . آنها او را به نمایندگی خود به مجلس شورای اسلامی فرستادند . و سرانجام شهادت او در هفتم تیرماه شصت با شهادت در کنار سید مظلومان انقلاب رقم خورد.



شهید علی اکبر فلاح
در سال 1319 در قزوین زاده شد .

خانواده ای متدین و پدری کاسب داشت . پس از تحصیلات متوسطه موفق به اخذ فوق دیپلم تاسیسات شد و مبارزات جدی خود را با واقعه 15 خرداد 42 آغاز کرد . در تمام سال های اختناق رژیم پهلوی، زبان اعتراضش گشاده بود وازابراز حقایق باکی نداشت .

بعد از پیروزی انقلاب دبیر دبیرستان کامران شد ، در تعطیلات نوروزی به جبهه رفت و در دفاع مقدس و مظلومانه ملت ما شرکت کرد . در بازگشت از جبهه و به شوق زیارت شهید بهشتی به کربلای سرچشمه رفت. و در هفتم تیرماه شصت مزد عاشقی اش را گرفت .



شهید رحمان استکی ، نماینده مردم شهرکرد
در سال 1329 در شهرکرد به دنیا آمد .

در رشته علوم تربیتی فارغ التحصیل شد و در جلسات درسی استاد محمد تقی جعفری و درس خصوصی شهید بهشتی حضور یافت .

سازماندهی راهپیمائی های زادگاهش با نظارت و هدایت او صورت می گرفت و طی یک سند محرمانه به عنوان عامل تحریک دانش آموزان استان به ساواک معرفی شد .

پس از پیروزی انقلاب، به عنوان معاون آموزش و سرپرست اداره کل آموزش و پرورش استان چهارمحال و بختیاری انتخاب شد و اندکی بعد با رأی قاطع مردم به مجلس شورای اسلامی راه یافت . او نیز جزء عاشقان ابا عبدالله و شهیدان هفتم تیرماه شصت است.


شهید مهندس هادی امینی
در سال 1332 در تهران متولد شد .

مهندس مکانیک و تاسیسات را از دانشگاه تهران اخذ کرد .

با پیروزی انقلاب و در پی عضویت در حزب جمهوری اسلامی، یکی از سرپرستان بنیاد مستضعفان شد و پس از آن فعالیت وسیعی را برای آب رسانی به دهات اطراف تهران آغاز کرد . مدتی را در واحد مهندسین استانداری تهران خدمت کرد . و در افشای منافقین و بنی صدر کوشش فراوانی کرد .

یک بار نیز تا مرز شهادت پیش رفت اما عاقبت نام او در کاروان شهدای ایران و در کنار شهید مظلوم بهشتی، در دفتر شهادت ثبت شد .



شهید چراغزاده دزفولی ، نماینده مردم رامهرمز
در سال 1332 در اهواز به دنیا آمد .

پدرش درودگری ساده بود او کار و تحصیل را از پی هم دنبال می کرد. پس از اخذ لیسانس در رشته حسابداری به استخدام شرکت نفت درآمد و یک سال بعد استعفا نمود .

نخستین مسئولیت او پس از انقلاب بخشداری هفتگل بود و یک سال بعد در 27 سالگی به عنوان اولین نماینده مردم به مجلس شورای اسلامی رفت .

مقالات فراوانی در زمینه روش مطالعه و برداشت و روش سخنرانی از او در دست است که یادگار دوران تحصیل وتحقیق است.او نیزیکی از کاروانیان قافله عاشورای تیر ماه شصت بود.



شهید حسن اجاره دار
در سال 1329 در تهران متولد شد. کار و تحصیل را از پی هم دنبال کرد و دیپلم ریاضی گرفت. مبارزه را در سال 1349 آغاز کرد و در سال 55 دستگیر شد . از یاران شهید مظلوم بهشتی و دکتر مفتح بود.

با پیروزی انقلاب به گسترش کتابخانه های مساجد تهران پرداخت و فعالیت های قوی سیاسی خود را در سطح دانشجویی پی گرفت.

در اسفند 57 به عضویت شورای مرکزی حزب جمهوری درآمد و در هفتم تیر شصت به صف شهیدان کربلا پیوست.


شهید عباس ابراهیمیان
نخستین کارش را پس از پیروزی در کمیته امداد امام خمینی آغاز کرد و سپس به عضویت حزب جمهوری اسلامی درآمد. در روابط عمومی حزب و واحد شهرستان ها نهایت همت خود را صرف کرد واز آنجا به واحد تشکیلات رفت.

از آنجایی که بعضی از اعضاء خانواده جذب گروهک منافقین شده بودند با آنها قطع رابطه کرد و به همین علت سخت مورد آزار و اهانت واقع شد.

او یکی از سربازان واقعه سرچشمه و از شهیدان مظلوم هفت تیر ماه 1360 است.



شهید دکتر سید محمد باقر حسینی لوا سانی نماینده مردم تهران
در سال 1322 در تهران متولد شد. خانواده ای روحانی و ساکن یکی از محلات جنوب تهران – سنگلج – داشت اجدادش از علما و مدرسین حوزه های علمیه بودند و مادرش او را حسین صدا می زد. در سال 53 بود که تخصص گوش و حلق و بینی را به پایان رساند و در شمیرانات به طبابت پرداخت. همزمان با تحصیل طب، دوره تربیت معلم را گذراند و علوم فقهی و فلسفه را نزد علمای بزرگ آموخت. از محل کار به علت فعالیت های مذهبی به دادگاه اداری فراخوانده شد و تا پیروزی انقلاب از کار منفصل گردید.

همراه با دکتر واعظی به درمان مجروحین 17 شهریور پرداخت و اندکی بعد در 21 بهمن 57 عازم تسخیر کلانتری های تهران شد. فردای همان روز به اتفاق برادرش دکتر جعفر به بیمارستان رویال رفت و مداوای مجروحین نبردهای خیابانی را به عهده گرفت.

بعد از پیروزی به معاونت بهزیستی وزارت بهداشت برگزیده شد و با شهید فیاض بخش طرح سازمان بهزیستی را پی ریزی کرد و عاقبت در حالی به صف شهدای هفتم تیر پیوست که عهده دار نمایندگی مردم تهران نیز بود.



شهید دکتر محمد علی فیاض بخش وزیر مشاور و سرپرست سازمان بهزیستی
در سال 1316 در تهران به دنیا آمد. خانواده ای خیر و مذهبی داشت. تحصیلات عالی را تا اخذ تخصص در جراحی ادامه داد و چهار سال رایگان طبابت کرد.

پیش از 17 شهریور کمک های اولیه پزشکی را به انقلابیون آموزش می داد ودر جمعه خونین به مداوای مجروحین پرداخت.

در آبان 58 کمیته آسایشگاه معلولین انقلاب را تأسیس کردو بعد از پیروزی، برای نخستین بار کار دولتی را پذیرفت. ابتدا مدیر کل توانبخشی وزارت بهداری شد و لایحه سازمان بهزیستی را به کمک شهید لواسانی به شورای انقلاب برد. کمیته امداد امام خمینی، از یادگارهای اوست. یکی از سه پزشک گروه 7 نفره منتخب و رابط امام در انقلاب فرهنگی بود. نام او عاقبت در هفتم تیم ماه شصت به مقربین درگاه الهی اضافه شد و به شهادت دست یافت.



شهیدحجةالاسلام محمد علی حیدری نماینده مردم نهاوند
در سال 1315 در قم به دنیا آمد. پدرش از علمای برجسته و مورد احترام منطقه غرب بود.

در سن 30 سالگی به درج اجتهاد رسید و همگام با روحانیون در خرداد 42 مبارزاتش را شروع کرد.

در سال 42 دستگیر شد و به زندان قزل قلعه منتقل شد. پس از فوت پدر به نهاوند رفت و در سال 55 از سوی امام مأموریتی به لبنان داشت، با امام موسی صدر ملاقات کرد در بازگشت دستگیر شد و به شهر بابک تبعید گردید.

در بازگشت از تبعید با استقبال بی سابقه مردم نهاوند مواجه شد و مجددا دستگیر و به زندان افتاد. در زمان بختیار در دانشگاه تهران تحصن کرد و پس از پیروزی انقلاب از سوی امام به عنوان امام جمعه نهاوند برگزیده شد. همزمان سرپرستی کمیته های انقلاب و حاکمیت شرع دادگاه های همدان را به عهده گرفت.

کمی بعد با آرای قاطع مردم همدان به مجلس رفت و در انفجار مرکز حزب جمهوری در هفتم تیر ماه شصت به شهادت رسید.




شهید محمد خوش زبان
در سال 1340 در تهران متولد شد.

در یک خانواده مذهبی بالید و بزرگ شد. تحصیلاتش را تا دیپلم ادامه داد و یکی از دانش آموزان ممتاز و صاحب مطالعه دبیرستان شد. زندگی سیاسی اش را از همان زمان آغاز کرد و بعدها در جریان پیروزی انقلاب نقش پرشوری را عهده دار شد، در درگیری های بهمن 57 به رزمندگان انقلاب مهمات می رساند و در سقوط کلانتری ها موثر بود.

بعداز پیروزی انقلاب به عضویت «حزب جمهوری اسلامی» در آمد و به ترتیب سرپرست منطقه، سرپرستی تبلیغاتی استان و مسئولیت انتظامات نمازجمعه و راهپیمایی ها را پذیرفت.

وقتی خبر شهادتش را در عاشورای هفتم تیر ماه شصت به مادرش دادند گفت: او را امام زمان (عج) به من هدیه داد بود امام زمان (عج) هم پس گرفت.



شهید غلامعلی معتمدی معاون رفاه و تعاون وزارت کار
در سال 1327 در شیراز متولد شد. در خانواده ای مذهبی و مقید به مبانی دینی پرورش یافت. جد مادری اش عالم بزرگواری بود که به فقاهت و ولایت شهرت داشت.

تحصیلات عالی را تا اخذ مهندسی مکانیک از دانشکده فنی دانشگاه تهران ادامه داد و در تمام دوران تحصیل، مبارزه علیه رژیم را مجدانه دنبال کرد.

پس از پیروزی به عنوان مشاور اقتصادی استانداری اصفهان منصوب شد و بعد به سرپرستی وزارت کار رسید. بنی صدر با وزارت ایشان مخالفت کرد و عاقبت به عنوان معاون رفاه و تعاون وزارت کار انتخاب شد. او بلافاصله طرح رفاه کارگران را تهیه کرد و به وزارتخانه پیشنهاد داد.

نام این شهید عزیز اینک در قاموس شهادت و همردیف کاروانیان هفتم تیر ماه شصت می درخشد.



شهید عباس حیدری نماینده مردم بوشهر
در سال 1323 در یکی از روستاهای شیراز به دنیا آمد. با پایان بردن دوره دبیرستان به عنوان تکنیسین مخابرات در وزارت پست و تلگراف استخدام شد. مبارزاتش را علیه رژیم پهلوی از همان روستا شروع کرد و با تعقیب و آزار ساواک به بوشهر منتقل شد.

در دوران پیروزی، نقش مهمی در مخابره پیام های امام خمینی داشت و پس از پیروزی از سوی مردم بوشهر به نمایندگی مجلس شورای اسلامی برگزیده شد.

او در شامگاه هفتم تیر ماه شصت و در همدستی منافقین و آمریکا همراه دیگر کاروانیان عاشورای ایران به شاهدت نائل آمد.



شهید دکتر سید عبدالحمید دیالمه، نماینده مردم مشهد
در سال 1332 در تهران متولد شد. فلسفه و منطق را نزد استاد شهید مطهری و تحصیلات جدید را در رشته پزشکی دانشگاه مشهد ادامه داد. در دوران دانشجویی، کتابخانه اسلامی خوابگاه دانشگاه مشهد را راه اندازی کرد وبرای نخستین بار جلسات دعای کمیل را در کنار مبارزات سیاسی رایج ساخت.

او جلسات سخنرانی پرباری با عنوان «صراط مستقیم» داشت که دانشجویان و مردم عادی با اشتیاق از آن استقبال می کردند.

بعد از اخذ دکتری «مجمع تفکرات شیعی» را در تهران پایه گذاری کرد و مبارزات موثری را در برابر خطوط و تفکرات انحرافی پی گرفت.

فعالیت های سیاسی اش در مشهد او را به عنوان یک چهره مبارز و محبوب در میان مردم مشهور کرد و در حالی که تنها 29 سال داشت با اکثریت قاطع آراء مردم به مجلس شورای اسلامی راه یافت. او نیز در واپسین امتحان الهی اش به جمع شهدای هفتم تیر ماه شصت پیوست و کربلایی شد.


شهید محمد صادق اسلامی معاون پارلمانی وزارت بازرگانی
در سال 1311 در تهران زاده شد. کار و تحصیل را از پی هم دنبال کرد. و در سال 1330 به اتفاق شهید حاج صادق امانی، گروه شیعیان را بنیان نهاد. پس از اعدام انقلابی حسنعلی منصور 2 سال در زندان ماند و در سال 1355 با شهید اندرزگو یک گروه ضربت علیه رژیم شاه را سامان داد.

با شهادت اندرزگو، مجددا به زندان افتاد و بعد از آزادی برای نخستین بار در یک سخنرانی در حرم حضرت عبدالعظیم از بنیانگذار جمهوری اسلامی به عنوان «امام خمینی» یاد کرد.

از رهبران راهپیمایی های بزرگ و از مسئولین کمیته استقبال و حفاظت اقامتگاه امام بود. در دولت شهید رجایی به عنوان معاون هماهنگی و پارلمانی وزارت بازرگانی برگزیده شد. و در هفتم تیر ماه شصت به شهدای کربلای ایران پیوست.



شهید حجةالاسلامعلی ا کبراژه ای
در سال 1331 در اصفهان زاده شد. فرزند آیت الله اژه ای از مجتهدین عالیقدر اصفهان بود، در حوزه و دبیرستان تحصیلاتش را ادامه داد و لیسانس روانشناسی و فلسفه از دانشگاه اصفهان دریافت کرد. یکی از شاگردان خصوصی شهید بهشتی بود و بعدها در کانون علمی تربیتی جهان است و مسجد امام علی (ع) اصفهان به فعالیت پرداخت.

"فرصت در غروب" و" نقد گذرایی بر شناخت" از دستاوردهای همین فعالیت ها است.

به اتفاق علی اکبر پرورش، شهید هاشمی نژاد و شهید محمد منتظری به لیبی سفر کرد و با معمر قذافی و چهره های انقلاب لیبی آشنا شد.

از آثار او «ایمان از دیدگاه قرآن» ، «صبراز دیدگاه قرآن»، «انسان از دیدگاه قرآن»، «دومین رمضان»، «شب قدر»، «فقیه از دیدگاه اسلام»، «توحید برای جوانان»، «روانشانسی و فلسفه» و ... را می توان نام برد. نام این استاد ارجمند نیز در قاموس شهدای هفتم تیر ثبت شده است.


شهید مهندس حسین اکبری مدیر عامل بانک کشاورزی
در سال 1323 در تهران متولد شد.

در رشته دامپروری از دانشگاه تهران دانشنامه گرفت و به استخدام بانک تعاون کشاورزی درآمد.

در حادثه 17 شهریور به همراه یادگار عزیزش شرکت داشت و برای پیروزی انقلاب زحمات فراوان کشید.

جهاد سازندگی، دادستانی انقلاب، حزب جمهوری و ستاد تبلیغات شورای عالی دفاع از جمله سنگرهای فعالیت او بودند.

انجمن اسلامی بانک کشاورزی، اتحادیه انجمن های اسلامی کارکنان دولت و جامعه اسلامی فارغ التحصیلان دانشگاه های کشور از یادگارهای این عزیز شهیدند.

در فروردین شصت به سمت مدیر عامل بانک کشاورزی انتخاب و در هفتم تیر ماه 1360 به کاروان شهادت پیوست.



شهید دکتر مهدی امی زاده معاون بازرگانی داخلی وزارت بازرگانی
در سال 1328 متولد شد. و خیلی زود به مدارج عالی تحصیل دست یافت، انجمن اسلامی دانشگاه های داخل و خارج نخستین پایگاه های مبارزاتی او بود . دکترای برنامه ریزی اقتصاد از دانشگاه تگزاس گرفت و با ورود امام به پاریس عازم آنجا شد.

با ورود به ایران، ابتدا در کمیته های مشهد شروع به کار کرد و در مهر ماه 58 به عضویت هیات مدیره شرکت گسترش خدمات بازرگانی منصوب شد.

در بهمن 58 به معاونت بازرگانی داخلی وزارت بازرگانی برگزیده شد و همت خود را صرف رفع تنگناهای اقتصادی کشور کرد.

در هفتم تیر ماه شصت آخرین امتحان خود را در محضر پروردگار بزرگ به خوبی پشت سر گذاشت و در بهشت برین جای گرفت.



شهید حجةالاسلام دکتر قاسم صادقی نماینده مردم مشهد
در سال 1315 در گرمه بجنورد متولد شد. در دوازده سالگی به حوزه مشهد رفت و همزمان تحصیلات کلاسیک را تا دکترای فقه و حقوق اسلامی ادامه داد. سپس به عنوان استاد تدریس در دانشگاه را شروع کرد و بارها به دیدار مکه، عتبات، سوریه و لبنان رفت. دو کتاب به نام های «مبدا» و «معاد» از او به یادگار مانده است که بسیار ارزشمند و خواندنی است.

با پیروزی انقلاب به نمایندگی از سوی مردم مشهد به اولین دوره از مجلس شورای اسلامی راه یافت و در آنجا منشأ اثرات فراوانی شد.

او در شامگاه هفتم تیرماه شصت، در جوار رحمت حق جای گرفت و بر براق شهادت نشست.



شهید جواد مالکی
در سال 1315 در تهران متولد شد. در جنوب تهران و در خانواده ای مذهبی پرورش یافت.

مبارزاتش علیه رژیم در سال 50 و با ورود او به دانشگاه تربیت معلم شروع شد. همراه شهید دکتر مفتح در مسجد جاوید به فعالیت های مذهبی و روشنگرانه پرداخت و در برگزاری نماز عید فطر 57 نقش موثر و اساسی داشت. در کمیته استقبال حضرت امام عضویت داشت و پس از پیروزی انقلاب در ایجاد هسته های اولیه کمیته های شهری تلاش فراوانی کرد. اندکی بعد عضو حزب جمهوری اسلامی شد و به شورای مرکزی حزب گردید. او نیز یکی از شهدای گرانقدر انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری در هفتم تیرماه شصت است.


شهید حبیب الله مالکی فرماندار ایرانشهر
در سال 1334 در تهران متولد شد. خانواده مذهبی و اصیل او در محله قدیمی و معروف بازارچه نایین السلطنه سکونت داشتند. او پس از اخذ دیپلم به مراکز مذهبی و جلسات درسی شهید بهشتی قدم گذاشت و از آن پس با جریان مبارزه آشنا شد.

در نماز عید فطر دکتر مفتح و کمیته استقبال حضرت امام، فعالیت مستقیم داشت. بعد از پیروزی انقلاب و در جریان انتخابات مجلس و ریاست جمهوری، بازوی توانایی برای وزارت کشور بود. اندکی بعد به فرمانداری ایرانشهر منصوب شد و حدود شش ماه در این مسئولیت خدمت کرد. و عاقبت در همسایگی ستاره های سرچشمه در روز هفتم تیر ماه شصت به آسمان بال گشود و مدال شهادت را به سینه زد.



شهید دکتر حسن عباسپور وزیر نیرو
در سال 1323 در تهران متولد شد. تحصیلاتش دبیرستان را به سرعت پشت سرگذاشت و فوق لیسانس الکترومکانیک را از دانشگاه تهران و دکترای برنامه ریزی و مدیریت سیستم های انرژی ز را از دانشگاه لندن اخذ کرد.

در بازگشت به میهن، شبکه ارتباطی میان اساتید متعهد دانشگاه ها و مدارس عا لی را به وجود آورد و به همراه دانشجویان مسلمان، مبارزاتش را علیه رژیم آغاز کرد.

از استادان هسته اولین سازمان ملی دانشگاهیان و مؤسس جامعه اسلامی دانشگاهیان بود. با پیروزی نهضت از سوی شورای انقلاب به سمت وزارت نیرو منصوب گردید و از اعضای شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی بود، زندگی سراسر شور و شوقش در هفتم تیر ماه شصت در حال که به لبخند ربوبی لبیک می گفت خاتمه یافت و نامش در دفتر شهادت پر نور ماند.


شهید علی اکبر دهقان نماینده مردم تربت جام
در سال 1327 در تربت جام زاده شد. در خانواده ای کارگر و مهاجر که از یزد به آنجا آمده بود بزرگ شد و دیپلم طبیعی و فوق دیپلم ریاضی را دریافت کرد و بلافاصله به تدریس در دبیرستان های شهرش پرداخت. در همان ایام انجمن مبارزه با بهائیت را پایه گذاری کرد و در کنار آن صندوق قرض الحسنه المهدی (عج) را به گونه ای آبرومند تأسیس و اداره کرد.

بارها از سوی ساواک مورد هجوم واقع شد و در جریانات انقلاب به عنوان پیشرو و خط دهنده شهرت یافت. با برگزاری نخستین دوره مجلس شورای اسلامی به نمایندگی از مردم تربت جام به مجلس رفت و در میثاق خونین به جمع شهدای هفت تیر ماه شصت پوست.



شهید دکتر هاشم معیری معاون امور درمانی وزارت بهداشت
در سال 1309 در تبریز زاده شد. تحصیلات عالی را تا اخذ دکترا در طب ادامه داد سپس در جراحی عمومی تخصص گرفت و خدمات درمانی خود را در اختیار مردم خلخال، آذرشهر، دماوند و میانه قرار داد. در جریان انقلاب با حمایت از مبارزین و شرکت در اعتراض مردم به رژیم ، مشارکت خود را در نهضت اعلام کرد و پس از پیروزی به عنوان مدیرعامل سازمان تأمین اجتماعی، شروع به کار نمود.

اندکی بعد به معاونت امور درمانی وزارت بهداشت برگزیده شد وهمراه شهدای هفت تیر ماه شصت از این جهان فانی به سرزمین شهدای جاوید کوچید.


شهید حجت الاسلام سید محمد کاظم دانش نماینده مردم شوش و اندیمشک
در سال 1318 در دزفول متولد شد. در خانواده ای روحانی شخصیت گرفت و بعداز تحصیلات ابتدایی به قم رفت و از آنجا برای تبلیغ تفکر سرخ شیعی به سراسر کشور سفر کرد. بارها به علت افشاگری هایش علیه رژیم، ممنوع المنبر شد. با گروه های مبارز، ارتباط تنگاتنگ داشت . دو کتاب «سیمای فداکاران» و «غارهای مهاجر» را به تحریر درآورد. پس از پیروزی انقلاب به شوش رفت و سرپرست کمیته و امام جمعه آنجا شد.

با درایت و توان مدیریتی خاصی در آن منطقه مرزی، تفاوت های قومی و اختلافات گروهی مردم را حل و فصل کرد و سلاحهائی که در جریانات انقلاب به دست مردم افتاده بود جمع آوری و در خدمت توان نظامی سپاه وکمیته در آورد.

پس از مدتی از سوی مردم شوش و اندیمشک به مجلس شورای اسلامی راه یافت. و در شامگاه هفتم تیر ماه شصت به فیض عظمای شهادت نائل آمد.



شهید حجةالاسلام دکتر غلامرضا دانش نماینده مردم تفرش و آشتیان
در سال 1309 در آشتیان زاده شد.

دروس حوزوی و دانشگاهی را از پی هم فرا گرفت و در حوزه،هم حجره شهید بهشتی و دکتر مفتح بود. دکترای خود را در الهیات تحصیل کرد و به معلمی پرداخت،از بنیان گذاران موسسه فرهنگی قدس و مدیر دبیرستان جهان آرا بود. مبارزاتش را از همان طلبگی شروع کرد و بارها توسط ساواک دستگیر و تعقیب شد.

پیش از پیروزی انقلاب و در 17 شهریور دخترش محبوبه دانش در جریان تظاهرات به شهادت رسید. او بعدازپیروزی انقلاب برای ایجاد تغییر و دگرگونی در مدارس ایرانی خارج از کشور به ترکیه و سپس امارت متحده عربی سفر کرد و در بازگشت، از طرف مردم تفرش و خلجستان به مجلس شورای اسلامی راه یافت . این سرباز امام حسین در هفتم تیر ماه شصت، دل از جهان کند و به دیار آقایش شتافت.


شهید علی درخشان مسئول امور مالی حزب جمهوری اسلامی
در سال 1319 در تهران متولد شد. پس از تحصیلات ابتدایی و متوسطه به ضرورت مبارزه علیه رژیم پی برد و از باسابقه ترین مبارزین انقلاب بود. سی سال تمام در کار تدارک و تهیه امکانات برای مبارزین متعهد و تأمین هزینه اقدامات علیه حکومت جور بود.

بخش اعظم مخارج راه پیمایی های عظیم سال 57 و اغلب خیریه های سیاسی و خدمات اجتماعی را به عهده داشت و بسیار مورد اعتماد شهید بهشتی ، استاد مطهری و آیت الله طالقانی بود. با این همه تمکن مالی هرگز خانه ای برای خود تهیه نکرد و با شروع فعالیت حزب جمهوری، به انجام مسئولیت امور مالی حزب همت گماشت.

نام درخشان این شهید همراه هفتاد تن دیگر در هفتم تیر ماه شصت در آسمان ایران جاودانه شد.



شهید سید محمد موسوی فر
در سال 1337 در نیشابور متولد شد. پدری روحانی و متقی داشت و نخستین درس های علمی و اخلاقی را ازاو آموخت . در 13 سالگی وارد حوزه علمیه مشهد شد و کمی بعد به صف طلاب مبارز پیوست.

در تظاهرات روزهای نخست انقلاب شرکت داشت و خطابه های فراوانی در روستاهای اطراف مشهد ایراد کرد . با پیروزی انقلاب به عضویت حزب جمهوری اسلامی در آمد و فعالیت های ارزنده ای در این تشکیلات ارائه داد. این سید عزیز،عاقبت در هفتم تیر ماه شصت به جدش اباعبدالله پیوست و نامش در تاریخ انقلاب درخشان شد

شهید حجه الاسلام محمد منتظری




نماینده مردم نجف آباد
در سال 1323 در نجف آباد اصفهان زاده شد .

از محضر اساتیدی چون آیت الله داماد آیت الله مشکینی و حضرت امام بهره ها جست و مدارج علمی بلندی را طی کرد.

در سال 44 به دنبال مبارزاتش علیه رژیم به زندان قزل قلعه رفت و پس از آزادی به تدریس در حوزه پرداخت . در یک رویاروئی با ماموران حکومت از دست آنها گریخت و از ایران خارج شد.


10 سال تمام دور از ایران بود و در نجف به محضر امام رسید از آنجا به لبنان رفت و در پایگاه الفتح آموزش های مدرن چریکی دید. با امام به پاریس رفت و از آنجا به ایران آمد. سپاه پاسداران از جمله ابتکارات اوست .


او مجله عربی زبان « الشهید » را برای صدور انقلاب به کشورهای خلیج فارس منتشر کرد و در انتخابات مجلس شورای اسلامی با 97 درصد آرا به وکالت رسید این سرباز امام زمان در هفتم تیرماه شصت به کنگره های آسمان هفتم راه یافت و با شهدا محشور شد.

منبع: www.rahpouyan.com

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 40062


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها