شیفتگان خدمت
  
 معرفی شهید مظلوم آیت الله بهشتی.بعضی از مطالب جامع می باشد تا عزیزان برای تحقیق درباره ایشان منبعی هر چند کوچک داشته باشند.
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو

آموزش آنلاین فارکس Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
چهارشنبه 2 مرداد ماه سال 1387
همیشه منتظر شهادت پدر بودیم{مصاحبه با دکتر علی‌رضا بهشتی}

همیشه منتظر شهادت پدر بودیم

بسم ربالشهدا والصدیقین

مطلب زیر از ماهنامه سوره شماره{۳۳} برداشت شده است:

 

 

قرار ملاقات و مصاحبه با دکتر علی‌رضا بهشتی در دفتر نشر بقعه، ناشر آثار و اندیشه‌های شهید آیت‌الله دکتر بهشتی بود. شمایل پدر در سیمای پسر آشکار است. او 19 سال از عمر خود را در کنار پدر سپری کرده، پس می‌تواند حامل گنجینة بسیاری از ناگفته‌ها درباره شهید بهشتی باشد. فرزند شهید بهشتی پس از اخذ مدرک دکترای فلسفة سیاسی از دانشگاه «هال» انگلستان، عضو هیئت علمی گروه علوم سیاسی دانشگاه تربیت مدرس شد. او فارغ از تقسیم‌بندی‌های سیاسی، مدیریت نشر بقعه را بر عهده دارد تا بر چاپ آثار شهید بهشتی نظارت کند. حاصل این گفت‌وگو را می‌خوانید:
در زمینه نگارش تاریخ معاصر، نوعی کم‌توجهی به شهید بهشتی دیده می‌شود؛ هم در خصوص نشر آثار و هم اینکه گاهی درباره ایشان برخوردهای خصمانه صورت گرفته که در مواردی چاپ شد و بعضی از آن‌ها هم تا مرحله چاپ نرسید یا اجازه چاپ نیافت. این ویژگی در خصوص برخی دیگر از شخصیت‌ها هم وجود دارد. آیا این قضیه را نوعی تحول می‌دانید یا شما نیز موافق این قضیه‌اید و این خلأ را احساس می‌کنید؟
لزومی ندارد دنبال علت بگردیم. شاید علل مختلفی دارد، اما آنچه مربوط به ما می‌شود، بیان می‌کنم. بلافاصله بعد از مراسم چهلم در سال 1360، شورایی تشکیل شد به نام شورای احیای آثار شهید مظلوم آیت‌الله دکتر بهشتی که چند نفر از اعضای خانواده و چند نفر دیگر، اعضای این شورا بودند. در ابتدای امر چون گردآوری و جمع‌آوری آثار مهم بود و برای این کار، مکان ثابت در اختیار نداشتیم، مسائلی پیش آمد که گفتن‌ آن‌ها به نوعی در برگیرنده جواب‌های شماست. آقای بهشتی در نوشتن وسواس زیادی داشتند و اصراری نداشتند آنچه می‌دانند و درباره‌اش صحبت می‌کنند و کلاس و جلسه تشکیل می‌دهند، حتماً به صورت مکتوب منتشر کنند. مثلاً کتاب خدا از نگاه قرآن رسالة دکترای ایشان است که عنوانش «ماوراءالطبیعه در قرآن» بود. نزدیک یک سال و نیم یا دو سال طول کشید تا این کتاب منتشر شد. از تنظیم و بررسی‌های مجدد گرفته تا ویرایش ادبی که صفحه به صفحه باید انجام می‌گرفت. به علت فعالیت پدر در سازمان تألیف کتب درسی، ذوق و سلیقه خاصی دربارة گزینش کلمات و کلیدواژه داشتند. بد نیست اشاره کنم در همان زمان، مؤسسه فرانکلین به ایشان پیشنهاد می‌کند سرویراستار آن مؤسسه شود که شهید بهشتی قبول نمی‌کند. مواردی از این دست باعث طول کشیدن مراحل چاپ و انتشار می‌شد. بنابراین بخشی از این خلأ برمی‌گردد به خود بهشتی که در چاپ آثارشان سخت‌گیر بودند.

                             
این مسئله را با دکتر شریعتی هم عنوان کردند و گفتند: «هر مطلبی را که شما می‌گویید و طرح می‌کنید، دوست داریم سریع آن را چاپ کنیم.» دکتر پاسخ می‌دهد: «من فکر می‌کنم عمر من کوتاه است، من نمی‌رسم. مجبورم هر چه هست، بگویم. شما بعداً بنشینید و هر کدام را که می‌خواهید نقل و چاپ کنید.» شهید بهشتی عجلة چندانی در خصوص کار خودش نداشت. نکتة دیگر اینکه عمر شهید بهشتی تقریباً کوتاه بود. پدر در سن 53 سالگی شهید شد و این سن برای محقق و متفکر، عمر زیادی نیست. تازه در این سنین است که پژوهشگر به مرحلة جمع‌بندی آرا و اندیشه‌های خود می‌رسد. وسواس علمی ایشان هم به حدی بود که تا زمانی که احساس نمی‌کردند به حد نصابی از یقین رسیده‌اند برای چاپ فتاوی یا صحبت‌ها و نوشته‌های خود اقدام نمی‌کردند.
پدر با احاطه‌ای که به زبان‌های انگلیسی، آلمانی و عربی داشت، می‌خواست منابع بیشتری را کندوکاو کند. در هر صورت در سال 1360 این شورا تشکیل شد. در سال 67 اقداماتی صورت گرفت. برخی از آثار پراکنده بود، نوارها در جاهای مختلفی قرار داشت و جابه‌جایی‌هایی صورت پذیرفته بود. بسیاری از یادداشت‌های دکتر بهشتی باید جمع‌آوری و تدوین می‌شد.
با وجود همه این مشکلات، شش جلد کتاب منتشر شد که چهار جلد چاپ اول بود و دو جلد هم تجدید چاپ می‌شد. در همان سال، من برای ادامة تحصیل به خارج از ایران رفته بودم و در سال 68 هم، برادرم حضور نداشت و در عمل این شورا تعطیل شد. البته من برای شناخت سیرة شهید بهشتی، در شرایط دشوار، مصاحبه‌هایی انجام دادم. هنوز جایگاه شهید بهشتی برای مسئولان و حتی برخی از کسانی که با ایشان همکار یا دوست قدیمی بودند، مشخص نشده است.
با وجود خودسانسوری و نگفتن بعضی حرف‌ها، برخی مصاحبه‌ها منتشر شد. بعضی افراد از دست رفته بودند و برخی دیگر هم خاطراتشان را بیان نکردند. پس از بازگشت به ایران، دیدم که آن مؤسسه دیگر برای کارهایی که می‌خواستیم انجام دهیم، مناسب نیست. به همین علت این بنیاد نشر را در سال 1376 تأسیس کردیم و نامش را «بنیاد نشر آثار و اندیشه‌های شهید آیت‌الله دکتر بهشتی» گذاشتیم.
مشکلی که بسیاری از بنگاه‌های انتشاراتی با آن مواجه‌اند و بخشی از پاسخ شما هم در آن نهفته این است که ما بودجة دولتی نداشتیم و حمایت مالی نشدیم. البته از انصاف نباید گذشت. در دوران ریاست‌جمهوری آقای خاتمی برخی کمک‌های مقطعی به بنیاد صورت گرفت ولی برای هزینه‌های ما کافی نبود.
در ابتدای راه برخی از جریان‌های سیاسی و جناح‌های مختلف برای حمایت‌های مالی پیشنهادهایی کردند ولی برای حفظ استقلال بنیاد، از پذیرش آن عذرخواهی کردیم. علت آن هم کاملاً روشن بود. ما وظیفه داشتیم که همه سخنان بهشتی را منتشر کنیم. این‌ها اسناد تاریخی است و باید بی کم و کاست در اختیار همه قرار بگیرد و نباید به خوش‌آمد یا بد آمدن این و آن توجه می‌کردیم. نوع کار ما سیاسی نبود که بخواهیم تحت‌الشعاع جریانات سیاسی قرار بگیریم.
آثار شهید بهشتی در چهار گروه طبقه‌بندی می‌شود که چاپ هر کدام از آن‌ها، مشکلات و مسائل خاصی دارد.
دسته‌ای که چاپش راحت‌تر است، نوشته‌های خود شهید بهشتی است. فقط با اعلام و ویرایش جدید آن‌ها را منتشر می‌کنیم. دسته‌ای هم ترجمه‌های شهید بهشتی از آثار آلمانی یا انگلیسی به فارسی است. چاپ این‌ها هم سختی چندانی ندارد. کتابی که از این گروه در آینده‌ای نزدیک منتشر خواهد شد، تاریخ قرآن، نوشته تئودور نولدکه است که آقای بهشتی جلد اول آن را از آلمانی به فارسی ترجمه کرده است که مربوط به سال‌های قبل از انقلاب است. حدود دو سال وقت، صرف تطبیق آن با متن اصلی شد. ترجمة عربی آن را هم پیدا کردیم و دوباره تطبیق دادیم. کار سختی بود که به‌حمدلله به مرحله نهایی رسیده است. دسته سوم آثار آقای بهشتی، درس‌گفتارهای اوست. مانند جلسات دانشجویی و جلسات تفسیر قرآن. چاپ این صحبت‌ها از یک لحاظ کار راحتی است. ایشان در انتخاب واژه‌ها بسیار دقیق بودند. برای همین تبدیل آن سخنرانی‌ها به متن، کار سختی نیست ولی به هر حال مشکلاتی وجود دارد. مثلاً برخی از جلسات تفسیر قرآن مربوط به سال‌های 49 تا 55 است. تعدادی از این نوارها گم ‌شده و کار ما را مشکل کرده است.
برخی هم گویا در اختیار ساواک قرار داشته؟
در اسناد ساواک اشاره شده، ولی موجود نیست. البته با مرکزی در قم تعامل داشته‌ایم و شاید به بعضی از آن‌ها دست یابیم.
بخش چهارم آثار شهید بهشتی گفتارهای عمومی است ـ سخنرانی‌ها ـ که خوشبختانه موجود است. البته مسئله دسته‌بندی موضوعی و تنظیم آن‌ها کار مشکلی است و تنظیم مجل‍ّدشدة این آثار هم دشوار است.
تخمین ما این است که حدود چهل و چند جلد کتاب عرضه خواهد شد که نزدیک به بیست جلد آن منتشر شده است. از معضلات اساسی ما هم این است که به علت وضعیت مالی نتوانسته‌ایم به‌خوبی در این عرصه تبلیغ کنیم. البته طی این ده سال با توجه به امکاناتی که در اختیار داشتیم، خوب عمل کردیم. پس از عرضه کتاب‌ها به بازار، با وضعیت موجود کتاب به ویژه کتب دینی، بیشتر کتاب‌ها به چاپ سوم و چهارم رسیده است. فعالیت‌ها در شهرستان‌ها هم کم بود ولی الان در هفده استان نماینده فعال داریم. بخشی دیگر از کارها به ما مرتبط نیست. پیش‌داوری‌ها و قضاوت‌هایی درباره ایشان هست که در ایجاد خلأیی که گفتید، بی‌تأثیر نیست. مثلاً ممکن است که شهید بهشتی را قبول داشته باشند، ولی نه همة افکار و اندیشه‌های او را. بنابراین حاضرند برای بخش خاصی از افکار ایشان سرمایه‌گذاری کنند. یا اینکه می‌خواهند در حد خاصی شهید بهشتی مطرح شود و نه بیشتر و این مسائل در حدود اختیارات ما نیست.
شاید بتوان روحانیان را به دو دسته کلی تقسیم کرد. روحانیان خاص و روحانیان عام یا به تعبیری سنتی و مدرن. این دو گروه همیشه با هم تضارب اندیشه داشتند. شهید بهشتی جزء روحانیان خاص است که بر خلاف خیلی از روحانیان زمان خود از مرحله سنتی به مدرنیته عبور کردند و به علوم جدید اشتیاق نشان دادند. افکار شهید بهشتی کاملاً عمیق بوده، شاید به همین سبب نیازی به انتشار تفکرات خود به صورت مکتوب نمی‌دید. این بحث را مفصل‌تر بیان کنید تا حداقل، تفاوت‌های اساسی شهید بهشتی با دیگران مشخص و معین شود.
همة روحانیان به برخی از منابع سنتی علمی باور دارند. امروز انسان مسلمان باید فکر کند برای پاسخ دادن به نیازهای روزگار خود، آیا ادبیات و میراث گذشته کافی است یا خیر؟ برای پاسخ باید نخست مفهوم پرسش‌های جدید را درک کنیم. باید بدانیم انسان در قرن حاضر چه نیازهایی دارد. پرسش‌ها و نیازهای انسان معاصر را درک کنیم. بعد آن را در مقابل دین قرار دهیم و از دین بخواهیم که پاسخ‌های جدیدی برای این پرسش‌ها بیابد. این‌ها در واقع مستحدثات روزگار کنونی است که باید کسی جوابی برای آن‌ها بیابد. البته کمتر روحانی‌ای به این مسائل می‌پردازد. چون کار بسیار دشواری است.
گروهی از روحانیان ما اهل تتبع، تحقیق و پژوهش‌اند که البته بخش اعظم روحانی‌های ما نیستند. گروهی دیگر نیز به امر تبلیغ مشغول‌اند؛ به وعظ و خطابه می‌پردازند یا اهل منبرند. ائمه جمعه و جماعت هم هستند که به امور مرتبط با شغلشان می‌پردازند. کارهای اجرایی مملکتی و حکومتی نیز هست که پس از انقلاب برای روحانیان به وجود آمد. ولی در کل، همان سه دسته در قالب روحانیان سنتی قرار می‌گیرند. در میان آن، گروه نخست، بخش کمی بودند و هستند که شرایط روزگار جدید را درک می‌کنند و با مسائل روز، آشنایی کامل دارند. در هر صورت جواب پرسش‌های امروزی را باید با شناخت و تحلیل درست امروزی داد.
البته آنچه شما گفتید، با علم نیز می‌تواند مرتبط باشد. ما در علوم دانشگاهی نیز به افرادی برمی‌خوریم که ذهن کلیشه‌ای دارند و عده کمی ذهن فعال و خلاقیت دارند و از قالب مسائل کلیشه‌ای خارج شده‌اند و از آن تبعیت نمی‌کنند.
بله، ولی بخشی از این موضوع نهادی است و بخشی از آن شخصی. در دورة اخیر در زمینه تولید علم، سعی شده بخشی از نقصان نهادی برطرف شود و زمینه را برای تحقق این عمل مساعدتر کردند. امثال شهیدان مطهری و بهشتی و مفتح و این گروه خاص، در قبل از انقلاب هم اقلیت کوچکی بوده‌اند. این افراد نه در نظام سنتی روحانیان پذیرفته شده بودند و نه طبق کلیشه آنان زندگی می‌کردند.
یعنی روحانی دانشگاهی؟
نه، البته بعضی از روحانیان پس از ورود به دانشگاه و تدریس، شاید از قالب خود خارج می‌شدند و دیگر لباس هم بر تن نمی‌کردند و به تدریس و آموزش علمی بسنده می‌کردند.
البته در دوره‌ای برای پوشش لباس، اجبار زمانه هم وجود داشت.
بله، کاملاً موافقم. ولی امثال بهشتی‌ها به دنبال اصلاح وضعیت جامعه بودند. او مصلح بود و برای این اصلاح‌گری بین نظر و میدان عمل پیوند برقرار کرد. شهید بهشتی شخصیتی شاخص بود و در هر دو میدان فعال بود. در میدان عمل به سؤالات نظری برمی‌خورد و پاسخ می‌داد و برعکس به مباحث نظری در میدان عمل با شیوه عملی پاسخ می‌گفت. کار سختی است. قبل از رفتن به آلمان هم همین کار را می‌کرد. آن حلقة تحقیقاتی حکومت اسلامی که در دهه 30 تشکیل شد، نشان می‌دهد که شهید بهشتی به تحقیق جمعی هم اعتقاد فراوان داشت. چنان که پس از آمدن به ایران با برخی دوستان، چون شهید باهنر و آیت‌الله موسوی اردبیلی و دیگران مرکز تحقیقات اسلامی را در موسسه امیرالمؤمنین(ع) تأسیس کرد که حاصل آن، هزاران فیش تحقیقاتی است که متأسفانه بعد از انقلاب فعالیت آن مرکز متوقف شد.
آیا این فیش‌ها موجود است و شما در مرکز نشر آثار و اندیشه‌های شهید آیت‌الله دکتر بهشتی، به جمع‌آوری و انتشار آن اهتمام کرده‌اید؟
بله، بخشی از آن را می‌توانیم بررسی و چاپ کنیم ولی کار عمده‌ای نمی‌توانیم انجام دهیم. چون از آن یاران، فقط آقای موسوی اردبیلی در قید حیات‌اند. البته غرض اصلی از این گفتار، تفکری است که در پس این امور تحقیقاتی بوده. اکنون ما با شرایط خاصی روبه‌رو هستیم و قبل از انقلاب برخی از نیروهای سنتی با این بینش و تفکرات موافق نبودند. ولی وضعیت به گونه‌ای شد که برخی از آن افراد، بعد از گذشت سه دهه به‌تدریج نماینده روحانیان کشور شدند. یعنی روحانیانی که با انقلاب، اصلاح‌طلبی و نواندیشی دینی سازگاری نداشتند، حالا در رأس این امور قرار گرفته‌اند.
شاید جوان‌ترها ندانند ولی به شهید مطهری در بسیاری از مساجد اجازه سخنرانی داده نمی‌شد. ولی بعضی از افرادی که به ایشان اجازه سخنرانی نمی‌دادند، امروز از ایشان تمجید می‌کنند. این علل بود که این‌گونه فعالیت‌ها در کانون‌های خاص و کوچک مثل حسینیه ارشاد، کانون توحید، مسجد الجواد (ع)، مسجد قبا و ... شکل می‌گرفت.
شهید بهشتی را حتی به وهابی‌گری هم متهم کردند.
بله، از این نوع اتهام‌ها زیاد بود. من توصیه می‌کنم کتاب خاطرات مرحوم دکتر مهدی حائری یزدی را بخوانید و ببینید درباره شهید بهشتی، شهید مطهری، شهید باهنر و شهید مفتح چه مطالبی گفته می‌شد و واکنش روحانیان سنتی وقت را به این چند نفر مطالعه کنید.
دکتر حائری عبارتی نقل می‌کنند به این مضمون: از نکات جالب دورة تحصیل این بود که معلم زبان انگلیسی ما روحانی سید و خوش‌قامتی بود که زبان تدریس می‌کرد و بسیار هم خوش‌‌خلق بود. او بعد از انقلاب به مقامات عالیه رسید و در آخر هم شهید شد.
به طور رسمی مجوز تأسیس مدرسه دین و دانش به نام دکتر مهدی حائری یزدی بود. در مجموع با طبقه‌بندی شما موافقم. شهادت شهید بهشتی خیلی‌ها را متأثر کرد. ایشان در میان دوستان خودشان هم مظلوم واقع شده بودند. برخی از اعضای «روحانیت مبارز»، که ایشان در شکل‌گیری و تأسیس آن بسیار مؤثر بود، در زمان ریاست‌جمهوری بنی‌صدر به جای همراهی با شهید بهشتی به سمت بنی‌صدر تمایل پیدا کردند که این موضوع برای ایشان خیلی تلخ و دردناک بود. سخن امام خمینی(ره) که فرمودند: «آنچه در مورد شهید بهشتی بیشتر مرا متأثر کرد، مظلومیت ایشان بود.» تعارف نیست، بلکه واقعیتی است تلخ.
شهید بهشتی در مقام پدر، هم‌خانه و رئیس خانواده چه ویژگی‌هایی داشت؟ به طور کلی اندکی از تفکرات شهید بهشتی را در منزل بیان کنید.
شهید بهشتی با مظاهر زندگی جدید مخالفتی نداشت. فکر می‌کنم اولین طلبه‌ای که در منزل خودش در قم رادیو داشت، ایشان بود. ایشان با تدریس در قم، اموراتشان را می‌گذراند. از حوزه هم شهریه نمی‌گرفت. شاید از نخستین روحانیانی بود که پشت فرمان اتومبیل می‌نشست و رانندگی می‌کرد؛ چه در اروپا، چه در ایران. مادرمان را نیز به اخذ گواهی‌نامه رانندگی تشویق می‌کرد. در آن روزگار ما تلویزیون سیاه و سفید گراندیک داشتیم که از آلمان آورده بودیم و برنامه‌های آن را هم می‌دیدیم.
آیا در خصوص نگاه کردن به تلویزیون و دیدن برنامه‌های آن، پدر سخت‌گیری می‌کرد؟
خودشان مرتب اخبار را از تلویزیون دنبال می‌کردند، علاوه بر اینکه هر روز روزنامه‌ها را مطالعه می‌کردند، به ویژه صفحات سیاسی را. پدر برنامة روزانه خیلی دقیق داشت. مشخص بود که مثلاً این زمان، صرف چه کاری خواهد شد. اهل ورزش بود و به ورزش‌هایی چون شنا، کوه‌نوردی، والیبال و پینگ‌پنگ علاقه داشت. برای ما هم برخی وسایل ورزشی مثل میز پینگ‌پنگ را فراهم کرده بود. هر امری را که جزء مسلمات دینداری می‌دانست، هیچ‌گاه در حفظ آن تردید نمی‌کرد و در این موضوع هم با کسی رودربایستی نداشت. مثلاً در آلمان وقتی زمان اذان می‌شد، در کنار بزرگ‌راه، حصیری را که همواره با مهر و قبله‌نما در صندوق عقب‌ ماشین داشت، پهن می‌کرد و نماز اول وقت می‌خواند. در اروپا هم با لباس روحانی تردد می‌کرد. در این زمینه‌‌ها هیچ وقت افراط و تفریط مشاهده نکردم. ما از تلویزیون برنامه‌های کودک را می‌دیدیم و او اخبار را. روزهای جمعه هم بعدازظهرها فیلم سینمایی داشت که اگر تشخیص می‌دادیم فیلم مناسبی نیست، بدون اینکه کسی به ما بگوید، تلویزیون را خاموش می‌کردیم. احتیاجی نبود پدر به ما تذکر بدهد. ولی تأکید می‌کردند زیاد پای تلویزیون ننشینید. بروید ورزش یا مطالعه کنید. در آلمان هم تلویزیون داشتیم. مسئله دیگر فهم شهید بهشتی بود از هنر. البته خود ایشان هنرمند نبود ولی می‌دانست هنر چه جایگاهی دارد. به معماری علاقه زیادی داشت. از این رو بخشی از زمان مسافرت‌های ما در اروپا و ایران به دیدن بناهای تاریخی و باستانی کشورها می‌گذشت.
به یاد دارم پیش از انقلاب، جوانان در قالب هنر برخی فعالیت‌ها را شروع کردند و پدر آنان را تشویق می‌کرد.
مانند تئاترهای حسینیه ارشاد؟
بله، البته در جاهای دیگری هم برگزار می‌شد. در منزل خودمان برنامه‌هایی به مناسبت‌های مختلف داشتیم. دفتری تشکیل داده بودیم به نام «آیت فیلم» به مدیریت آقای محمدعلی نجفی. در سال‌های نزدیک به انقلاب، فیلمی ساخته شد به نام «الناس». ظاهراً این فیلم مفقود شده، یک بار هم از آقای نجفی درباره فیلم پرسیدم، جواب دادند: من نسخه دوم از آن ندارم. فیلم را آوردند به منزل تا نظر پدر را جویا شوند. پدر، ما را هم خواست تا نظرمان را درباره آن بگوییم. از مجله‌ها نگین را می‌خواند. برخی کتاب‌های شعر هم بود که پدر اگر می‌توانست سرایندگانشان را تشویق می‌کرد.
به هر حال برای آنکه اوضاع موجود را درک کند، از هیچ کاری برای به‌روز شدن ابایی نداشت. پدر جملة معروفی دارد که خیلی وقت‌ها آن را می‌گفت؛ «اسلامی که فقط برای پاسخ به شبهاتی که مارکسیست‌ها برای ما به وجود آورده‌اند طرح شود، به هیچ دردی نمی‌خورد.»
دین را صرفاً نمی‌توان به صورت کلامی تفسیر کرد، بلکه درک شرایط روزگار و قرار دادن این پرسش‌ها در مقابل دین و رسیدن به جواب، خیلی مهم است. متدولوژی و فهم جدیدی می‌طلبد و جزء ملزومات این کار است. شهید بهشتی به آن اعتقاد فراوان داشت.
برخورد شهید بهشتی با موافقان و مخالفان خود در قشر روحانی چگونه بود؟
عده کمی از روحانیان شهید بهشتی را قبول داشتند. این افراد مرتب با هم جلسه و بحث داشتند. البته آقای بهشتی با روحانیان سنتی هم مراوده داشت، ولی خوب اگر آنان نمی‌خواستند، شهید بهشتی هم ارتباط را قطع می‌کرد.
در صحبت‌های شما نوعی تفکیک برای شهید بهشتی وجود دارد؛ در صورتی که در واقع این‌گونه نیست. مسائل مالی هیچ‌گاه در زندگی شهید بهشتی دخالت نداشت، چون به هر حال ایشان در دوران تحصیل در حوزه، زبان انگلیسی تدریس و از آن طریق امرار معاش می‌کرد. ولی بزرگی شخصیت جزء ویژگی‌های ایشان بود. از همان زمانی که در مدرسه متوجه شدند که ایشان نوه مرحوم مدرس خاتون‌آبادی است، احترام دیگران به او جلب شد. همین‌طور شخصیت، ظاهر و نوع گفتار و گستردگی علوم مختلف، از عواملی بود که ایشان در هر مکانی که قرار می‌گرفت، به طور طبیعی بزرگ‌تر از دیگران جلوه می‌کرد. آیا بیشتر این مسائل بود که باعث جدایی شهید بهشتی از دیگر روحانیان حوزه شد؟
ببینید، حوزه هیچ‌گاه یک‌دست نبوده است. مکاتب و شیوه‌های گوناگون وجود دارد. حتی حوزه نجف هم‌ یک‌دست نبود. دیدگاه متفاوت است که باعث پیدایش تفاوت و اختلاف بین شخصیت‌ها می‌شود.
شهید بهشتی در آن روزگاران در چهار زمینه فعالیت می‌کردند. نحله فقهی، که دغدغه فلسفی ندارد، نحلة حدیثی و دیگری نحله فلسفی ـ عرفانی است که با قرآن هم پیوند خورده و آخری نحلة فقهی، فلسفی، سیاسی که امام خمینی(ره) شخصیت برجسته این نوع تفکر است. شهید بهشتی با سه گروه مأنوس بود؛ یعنی محضر آیت‌الله بروجردی، امام خمینی(ره) و علامه طباطبایی را درک کرده بود. ورود ایشان به دنیای جدید و علوم غیرحوزوی باعث تفاوت عمدة ایشان با دیگران شده است. لیبرال‌ها عموماً شهید بهشتی را چپ‌گرا می‌دانستند. برخی روحانیان فقه‌گرا هم شهید بهشتی را به چپ‌گرایی متهم می‌کردند و جالب اینکه چپ‌گراها هم شهید بهشتی را به ارتجاع متهم می‌کردند. لیبرال‌ها هم در خصوص تصویب اصل ولایت فقیه در قانون اساسی جمهوری اسلامی از فراست ایشان بسیار گله داشتند. تفسیر و تحلیل شما دربارة این دیدگاه‌های جناحی به شهید بهشتی چیست؟
شهید بهشتی از معدود کسانی است که دارای منظومه منسجم فکری است. بسیاری از اندیشمندان بودند که در حوزه‌های مختلف بیانات، نظریات و فتاوی داشتند اما کسی که بتواند اجزا را در مجموعه‌ای منظم و منسجم قرار دهد و تفکر معین و مشخص ایجاد کند تا به وسیلة آن بتوان معماری این بنا را به فرم صحیح اجرا کرد، فقط شخص بهشتی بود. فقط شهید بهشتی بود که می‌توانست این کار بزرگ را به انجام رساند.
یکی از آفت‌های اساسی جامعه امروز، نوعی رشدیافتگی، حتی در روابط شخصی است. خیلی آسان برای دیگران پرونده درست می‌کنیم و در کلیشه‌ها محبوسشان می‌کنیم.
این مسئله‌ای عمومی است. روشن‌فکران و سیاستمداران ما نیز همین‌گونه‌اند. این موضوع با فرهنگ عمومی و نوع تربیت ما ارتباط دارد. شهید بهشتی همیشه تأکید می‌کردند که «هر فرد را با همة خصوصیاتش ببینیم.» باید انسان‌ها را چندبعدی و در حال تغییر ببینیم. نسبی دیدن و مطلق‌انگاری، تقسیم‌بندی رایجی شده و طبیعی است کسانی هم مثل شهید بهشتی قربانی چنین وضعیتی شوند. بعضی از طوفان‌ها و تلاطم‌های سیاسی، به علت همین خصلت و عیب ما به وجود می‌آید. برخی از اطلاعاتی که درباره شهید بهشتی داده می‌شود از لحاظ تاریخی اشتباه است. حالا یا ساخته و پرداختة ذهن ناخودآگاه افراد است یا تحقیق و تفحص در خصوص آن صورت نمی‌گیرد. در برخی از مصاحبه‌هایی که دربارة شهید بهشتی انجام گرفته، از نظر تاریخی، تقدم و تأخر رعایت نشده. شاید به این علت که ذکر تاریخ زیاد مرسوم نبوده است. امیدواریم امسال بتوانیم کتاب مفصلی که تألیفش را از سال 60 شروع کرده‌ایم به مرحلة تدوین، تنظیم و انتشار برسانیم. این کتاب، زندگی‌نامه شهید بهشتی است و می‌تواند مرجع قرار گیرد بخشی دیگر هم مربوط به رعایت نشدن انصاف دربارة شهید بهشتی است.
چند سال پیش شخصی از یاران و همکاران شهید بهشتی که به او علاقه بسیاری داشت، جایی گفته بود آقای کلاهی که عامل بمب‌گذاری دفتر حزب جمهوری شناخته شد، گرداننده زندگی بهشتی بود و اینکه بهشتی تمام امور زندگی‌اش را به او سپرد، بسیار اشتباه بود. نوع زندگی شهید بهشتی این‌گونه نبود که زندگی خود را به کسی بسپارد. ایشان پیش‌کار، مباشر و امثالهم نداشتند. البته جوابیه هم نوشتیم ولی هنوز متعجبیم از اینکه کسی که بهشتی را می‌شناخته، این‌گونه در موردش قضاوت کرده. شهید بهشتی حتی بعد از انقلاب هم قرار ملاقات‌ها را خودشان یادداشت می‌کردند. آن‌وقت چطور می‌شود چنین تصویری از شهید بهشتی ارائه کرد که او چنین خطای فاحشی را مرتکب شده؟ آقای کلاهی فقط هماهنگ‌کنندة جلسات بود و منصب آن‌چنانی در حزب نداشت.
بعضی اوقات هم سخنانی نقل می‌شود که کاملاً با مستنداتی که ما در اختیار داریم و در آینده‌ای نزدیک چاپ می‌شود، مغایرت دارد. تاریخ‌نگاری هم راه و رسم خود را دارد. من مدافع همه آثار و صحبت‌های شهید بهشتی نیستم. شهید بهشتی هم مدافع محض آثارش نبود. شهید بهشتی معصوم نیست، ولی مسائلی که به ایشان نسبت داده می‌شود و از لحاظ تاریخی هم درست نیست، از نظر ما پذیرفتنی نیست. هرچند دربارة این موضوعات، جوابیه‌ای تنظیم نکردیم ولی صبر می‌کنیم تا اسناد ما در خصوص زندگی شهید بهشتی چاپ شود، آن وقت خود به خود مسائل زیادی روشن و حل خواهد شد. شهید بهشتی برای خودش موضع داشت. به گفته ایشان، آدمی که اصول داشته باشد، عده‌ای موافق و عده‌ای مخالف اویند. شهید بهشتی این اصل را رعایت می‌کرد که: «دافعه در حداقل لازم و جاذبه حداکثر لازم.» باور دیگری داشتند و می‌گفتند: «من تلخی برخورد صادقانه را به شیرینی برخورد منافقانه ترجیح می‌دهم.» بهشتی انسانی صریح با اصول اعتقادی مشخص بود.
گروه‌های چپ مارکسیستی که خارج از کشور بودند، بعد از انقلاب فعالیتشان را گسترش دادند و انواع و اقسام تشکل‌ها و احزاب و جمعیت‌ها قارچ‌گونه به وجود آمد.
مثل بچه‌های کنفدراسیون و برخی اتحادیه‌های انجمن‌های اسلامی خارج از کشور؟
بله، اینان می‌بینند که شهید بهشتی دارد به نقش محوری نظام تبدیل می‌شود. موضع مخالف می‌گیرند. از همان روزهای نخست، در شورای انقلاب در تأسیس حزب جمهوری، در مجلس خبرگان، در خصوص آیت‌الله طالقانی، در مورد مسئله آذربایجان و موارد بسیار دیگر با ایشان مخالفت می‌کردند.
مدیریت شهید بهشتی مرهون کدام ویژگی‌های شخصی ایشان است و این موضوع را که او ذاتاً مدیر بود، چقدر قبول دارید؟
شهید بهشتی مدیر بود. بخشی از آن به علت استعداد او بود، بخشی هم تجاربی که در دوران مدیریتی خود کسب کرده بود و بخشی هم ناشی از خصلت خانوادگی بود. این استعداد‌ها زمینة رشد ایجاد می‌کرد. در مدارس دین و دانش، حسابداری، ارائه گزارش کار از معلمان، برنامه‌ریزی تحصیلی و احیای مرکز اسلامی هامبورگ از فعالیت‌های مدیریتی ایشان بود. زمانی که شهید بهشتی به مرکز اسلامی هامبورگ رفتند، آنجا در معرض خطر تعطیل شدن قرار داشت. آقای بهشتی از همان منابع محدود استفاده کرد و با مدیریت خود دوباره آنجا را احیا کرد. از مدیریت‌های دیگر مثال می‌‍‌زنم. مثلاً در مدرسة رفاه به گونه‌ای بود که حتی بر کارهای ساختمانی مدرسه هم نظارت و اشراف کامل داشت. اینکه چه مقدار هزینه صرف شده و مدرسه چگونه ساخته می‌شود. کار اداری کرده بود. این خیلی مهم است؛ چون در آن دوران، بسیاری از شخصیت‌ها، کار اداری انجام نداده و با آن آشنا نبودند. به علت این تجارب مدیریتی، در هر مکانی که قرار می‌گرفت، می‌خواستند از او بهره‌مند شوند. البته ذکر می‌کنم ایشان در پی استفاده خاص و ابزاری از این مناصب نبود. به یاد دارم در منزل از او می‌پرسیدیم شما رئیس شورای انقلاب‌اید، می‌گفتند: خیر من دبیر شورا هستم و کارهای آنجا را اداره می‌کنم. در هر صورت توان مدیریتی در آقای بهشتی وجود داشت و به چشم هم می‌آمد. از وقتی که جامعه روحانیت مبارز تهران تشکیل شد، خیلی از جلسات آن در منزل ما بود.
در تظاهرات 15 آذر قرار شد آقای بهشتی در منزل باشند. چند نفر دانشجو با موتور پیغام می‌رساندند. ستادی که در منزل ما تشکیل شده بود، بر اوضاع نظارت داشت. دانشجویان به حسینیه ارشاد رسیدند و شعارهایی ضد رژیم سر دادند و نیروی مسلح با آنان درگیر شدند. آقای بهشتی جلسه را تا پایان ادامه می‌دهد و پس از فریضة نماز، قطع‌نامه آن را صادر می‌کند و جریان به‌خوبی ختم می‌شود. بعدها همین ستاد بارها در منزل ما تشکیل شد. نمی‌خواهم بگویم انحصاری، ولی شهید بهشتی در فعالیت‌های روحانیت مبارز مؤثر بود. تقسیم‌بندی‌ها، شبکه‌های توزیع اعلامیه، شبکه‌های تنظیم راه‌پیمایی، انتخاب شعار، تنظیم قطع‌نامه‌ها و تبدیل نوارهای حضرت امام به متن و تکثیر و توزیع آن‌ها و از این قبیل کارها انجام می‌گرفت که در سازماندهی آن‌ها بهشتی از افراد مؤثر بود. خوب خیلی‌ها این مسائل را می‌دیدند. هرگاه شخصی فعالیت خود را شروع کند، بعضی از افراد، مخالف او خواهند بود. به‌خصوص اگر اعتقادی هم به نظم و برنامه‌ریزی نداشته باشند. هر کار کوچکی هم انجام بدهی، باز مخالفت هست. چون ما ایرانی‌ها کار جمعی و تشکیلاتی زیاد بلد نیستیم.
شهید بهشتی شناخت تاریخی از چند جریان اصلی جنبش یا قیام در ایران داشتند. در جنبش مشروطه، جنبش تنباکو، جنبش ملی شدن صنعت نفت و... در این جنبش‌ها روحانیان که مدیریت را به عهده داشتند، به‌خوبی عمل نکردند و لطمه‌های بسیار زیادی هم خوردند. حتی یکی از علت‌های آمدن شیخ عبدالکریم حائری به قم هم همین مسئله بود. می‌گفتند چون رهبری این جنبش در خارج بود، به سمت و سویی دیگر انحراف یافته. در دورة نهضت ملی شدن نفت هم بیش از پیش آشکار شد که مسلمانان عرضة مدیریت ندارند. حتی مهندس بازرگان هم جایی گفت: حالا انقلاب کردید، کار شما تمام شد. همه خود را آماده کرده بودند تا پست‌ها را تصاحب کنند. آقای بهشتی می‌دانست که در این دوره نباید این اتفاق بیفتد. برای همین در کنار آیت‌الله خامنه‌ای، هاشمی رفسنجانی و شهید باهنر تلاش کرد که انقلاب از مسیر صحیح منحرف نشود. این آگاهی شهید بهشتی را محصول چه نوع نگرشی می‌دانید؟
آقای بهشتی به طور دقیق به این مسئله اعتقاد داشت. این را می‌توان در بیانیة اعلام موجودیت حزب جمهوری به وضوح دید. در این بیانیه ذکر شده که این مشکل در همه نهضت‌های قبلی پیش‌آمده و برای جلوگیری از تکرار آن، یکی از انگیزه‌های ما برای تأسیس حزب جمهوری، همین نکته است. دو جلد کتاب هم در خصوص صحبت‌ها و سخنرانی‌های شهید بهشتی دربارة حزب جمهوری گردآوری شده که ان‌شاءالله به‌زودی منتشر خواهد شد. در اعلامیه بیست و نهم بهمن‌ماه 57 رسماً این موضوع ذکر شد.
پس آگاهی ایشان اتفاقی نبود؟
خیر، ولی دیدگاه شهید بهشتی این بود که روحانی هم مانند دیگران توانایی‌هایی دارد و توانایی‌هایش نباید به علت روحانی بودنش مخفی بماند. ایشان سخنرانی‌ داشتند درباره ولایت، روحانیت و رهبری. شهید بهشتی به وضوح نقش روحانیان را در جامعه امروز مطرح می‌کند. روحانی هم می‌تواند عضو شورای شهر شود. البته صرفاً با درس‌هایی که در حوزه خوانده، نمی‌تواند نقش مثبت و مؤثری داشته باشد. باید پیرامون مسائل شهرسازی و خدمات و‌ آیین شهرداری مطالعه کند. بعد به عضویت شورای شهر نائل شود. به بیان دیگر، روحانی بودن نه امتیازی برای وارد شدن به عرصه‌های مختلف مدیریتی است و نه باید مانعی برای ورود به عرصه‌های مختلف تلقی شود.
در یکی از سخنرانی‌های خود نیز روحانی ایده‌آل را کسی می‌داند که می‌تواند گره‌های اجتماعی مردم را باز کند.
بله، این وظیفه سنتی روحانی است. آن موقع مسئله سلطه و حکومت روحانیان مطرح نبود. مسئله مهم، حفظ هویت اسلامی انقلاب و نظام بود. توجه داشته باشید که خیلی از روحانیان را ایشان وارد حزب نکرد یا در شورای انقلاب نپذیرفت. دلخوری‌هایی هم پیش آمد. علت آن هم این بود که آن افراد توانایی انجام دادن کارها را نداشتند. باید دید چه مقدار توانایی برای انجام دادن هر کاری در اشخاص وجود دارد. در ترکیب شورای انقلاب، دو نفر تصمیم‌گیری اساسی را بر عهده داشتند؛ آقای بهشتی و آقای مطهری. به همین خاطر، ترکیب نسبتاً مناسبی حاصل شد. این ترکیب شامل روحانیانی بود که توانایی تحلیل و فهم مسائل اجتماعی را داشتند و همچنین روشن‌فکرانی که توانا بودند. بنابراین ترکیب منسجم و خوبی تشکیل شد. در مورد مسئله ریاست‌جمهوری، آقای بهشتی در مقام روحانی مطرح نبود؛ به علت توان مدیریتی‌اش مطرح شد. ولی وقتی امام مخالفت کردند خیلی راحت از امر امام پیروی کرد.
آیا فکر می‌کردید که ممکن است به شهید بهشتی سوء‌قصد شود؟
ما منتظر شهادت ایشان بودیم؛ به ویژه بعد از شهادت مطهری. شهادت پدر غیرمنتظره نبود، فقط نمی‌دانستیم کی و کجا این اتفاق می‌افتد. در آن زمان، نظام هنوز به ثبات نرسیده بود. هنوز سایة کودتای 28 مرداد بر سر مردم بود. اگر مردم اشراف کامل بر تاریخ گذشته نداشتند، 28 مرداد را به‌خوبی در خاطر داشتند. در خصوص شهید بهشتی به قدری جو‌ّسازی شدید بود که خیلی از دوستان هم دیگر تاب تحمل نداشتند. میزان هجمه‌ها خیلی زیاد بود. برخی دوستان می‌گفتند آقای بهشتی چرا از خودت دفاع نمی‌کنی؟ می‌گفت: وقت انقلاب است. وقت مردم، بیش از این‌ها ارزش دارد. من با اتوبوس به مدرسه می‌رفتم به یاد دارم جرئت نداشتم روزنامه جمهوری اسلامی را در اتوبوس بخوانم. هر روز و هر دقیقه هم یک شایعه منتشر می‌شد. روی دیوارهای شهر هم شعارهایی ضد شهید بهشتی می‌نوشتند. هنوز هم برخی فکر می‌کنند آقای محمد بهشتی که روزگاری رئیس سازمان میراث فرهنگی بود، از زن آلمانی شهید بهشتی است! می‌خواهم بگویم هنوز هم این مسائل شنیده می‌شود.
بنابراین ما آمادة شهادت ایشان بودیم. تنها کاری که می‌شد انجام داد، این بود که در حد توان ضریب امنیتی را افزایش دهیم، ولی هر لحظه منتظر خبر شهادت بهشتی بودیم.
تا هفته‌ها بعد از شهادت دکتر بهشتی، شما مادر ایشان را از واقعه مطلع نکردید. علت نگفتن این خبر به مادر شهید بهشتی چه بود؟
علاقة مادر به آقای بهشتی خیلی زیاد بود. در آن ایام هم ایشان بیمار بودند. طبیعی است که نمی‌خواستیم در آن وضعیت مطلع شود. البته خودشان قبل از شهادت خوابی دیده بودند. خیلی‌های دیگر از جمله آیت‌الله خامنه‌ای هم خبردار نشدند، چون گفتند که خبری به ایشان داده نشود. شهید بهشتی در مقاطع منظمی همیشه به مادرشان تلفن می‌زد و از احوالش جویا می‌شد. وقتی که این وقفه طولانی شد، مادرشان قضیه را فهمید.
آخرین خاطراتی که از شهید بهشتی در روز پایانی حیاتش دارید چیست؟
صبح هفتم تیر برای آخرین بار ایشان را دیدم. من بودم و مادر و خواهر کوچکم. آقای بهشتی بر خلاف روزهای دیگر که لباده می‌پوشیدند آن روز قبا پوشیدند. این قبا را هم از قم تازه برای ایشان آورده بودند. معمولاً قبل از خارج شدن از منزل هم عطر گل یاس می‌زدند. موقع خداحافظی ما را خیلی بیشتر از معمول در آغوش گرفتند. من به مادرم نگاهی کردم و با نگاه پرسیدم علت چیست؟ این آخرین مرتبه بود. صبح روز یک‌شنبه هفتم تیرماه سال 1360، دیگر او را ندیدم تا خبر انفجار دفتر مرکزی حزب و شهادت ایشان را شنیدم. گفتنی است در مراسم تدفین نتوانستیم در همان روز که شهدا را دفن می‌کردند، ایشان را دفن کنیم؛ چون فشار جمعیت خیلی زیاد بود. جمعیتی که خودجوش با احساسات خاصی برای مراسم تشییع حاضر شده بودند. شب قبل از دفن هم، نگران بودیم که مسئله‌ای برای جنازه پدر اتفاق نیفتد. به هر حال فردای آن روز، صبح زود رفتیم و جنازه را دفن کردیم.
بعد از شهادت شهید بهشتی چقدر ایشان را در زندگی خود حاضر می‌بینید؟
من اصلاً فاصله‌ای با ایشان احساس نمی‌کنم. نمی‌دانم چرا ولی احساسم این است که این زمان طولانی برای من خیلی سریع گذشته. شاید یکی از علل آن این باشد که من همواره با آثارش در ارتباطم. آقای بهشتی برای ما الگو بود و برای همین همیشه زنده است. البته اینکه چقدر می‌توانیم از این الگوها بهره‌مند شویم موضوعی دیگر است. فقط بعضی اوقات احساس دلتنگی می‌کنم. چون اگر ایشان زنده بود، به خیلی از سؤالات پاسخ می‌گفت.


 
یکشنبه 23 تیر ماه سال 1387
خاطرات بازمانده گفت‌وگو با مسیح مهاجری

خاطرات بازمانده

   

گفت‌وگو با مسیح مهاجری درباره‌ی حزب جمهوری اسلامی و نقش آیت‌الله خامنه‌ای

   

 

بسم ربالشهدا والصدیقین

مطلب زیر از سایت حضرت آیت الله خامنه ای رهبر عزیز انقلاب برداشت شده است:  

بعد از این که آقای باهنر از ما جدا شدند، به داخل جلسه رفتیم و در همان ردیف آخر نشستیم. آقای فرزاد سرافراز- از شهدای هفتم تیر- کنار دیوار نشسته بودند؛ من رفتم بغل دست ایشان بنشینم. ایشان به من تعارف کردند و من را به اصرار سر جای خودشان نشاندند؛ یعنی کنار دیوار. هنگام انفجار تکه­ای از دیوار جدا شد؛ سقف هم پاییین آمده بود. یک تکه از سقف پایین آمد که نوک آن به آقای سرافراز گرفت و ایشان را شهید کرد. سر دیگر این تکه به دیوار گرفت و من بین این تکه سقف و دیوار و زیر آوار ماندم...

   

محمدحسین وزارتی

 

                       shahid beheshti

 

- با بررسی فضای سیاسی سال 60 متوجه متوجه فعالیت‌های گسترده و مختلف آیت‌الله خامنه‌ای در آن زمان می‌شویم. نمایندگی مردم تهران در مجلس، نمایندگی حضرت امام در شورای عالی دفاع، عضویت در شورای عالی انقلاب، عضو ارشد حزب جمهوری اسلامی و... اولین سؤالی که در رابطه با حزب جمهوری به نظر می‌رسد، این است که اصلاً از چه زمانی حزب جمهوری شکل گرفت و مؤسسان از تأسیس حزب چه اهدافی را دنبال می‌کردند؟ به عبارت دیگر ضرورت تشکیل حزب در آن زمان چه بود؟

بنده شخصاً از شهید مظلوم آیت‌الله بهشتی در قبل و بعد از پیروزی انقلاب بارها شنیدم که ایشان می‌گفتند یکی از دلائل عدم موفقیت مردم و به‌خصوص روحانیت در مبارزات خود علیه رژیم شاه و استعمار، نداشتن تشکل بود و تأکید می­کردند که بعد از ماجرای نهضت ملی شدن نفت و شکست این نهضت و خانه‌نشین شدن مرحوم آیت‌الله کاشانی، ما به این نتیجه رسیدیم که دلیل شکستی که ما متحمل شدیم، نداشتن تشکیلات سیاسی بود. اگر تشکیلات داشتیم، شکست نمی­خوردیم و می­توانستیم در مقابل کسانی که باعث به‌هم‌ریختگی نهضت شدند، کارهایمان را سر و سامان بدهیم که در نتیجه‌ی آن، در مقابل شاه و استعمار آمریکا که به شاه کمک کرد و کودتای بیست و هشت مرداد را به وجود آورد، پیروز شویم.

چون خود ایشان این صحنه­ها را دیده بودند، از این صحنه­ها در واقع یک درس بزرگ سیاسی گرفتند. ایشان می‌گفتند که از همان زمان من به این فکر افتادم که ما باید تشکیلات سیاسی داشته باشیم و روحانیت باید با تشکیلات وارد میدان شود و کاری انجام دهد. البته داشتن تشکیلات سیاسی برای روحانیت در فاصله­ی بین بیست و هشت مرداد 1332 تا بیست و دو بهمن 1357 که انقلاب اسلامی پیروز شد، کار آسانی نبود و عملاً غیر ممکن بود. با این مقدمه­ای که من عرض کردم، می‌توان فهمید که چگونه بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، حدود ده روز بعد از پیروزی انقلاب، حزب جمهوری اسلامی اعلام موجودیت کرد.

آقای بهشتی هم‌فکرانی نیز داشتند؛ حضرات آقایان خامنه­ای، هاشمی رفسنجانی، موسوی اردبیلی و دکتر باهنر به همراه شهید بهشتی به عنوان اعضای مؤسس، حزب جمهوری اسلامی را تأسیس کردند. یعنی فکر کار تشکیلاتی در همه‌ی این افراد وجود داشت. منتها ریشه­اش این نکته­ای بود که از آقای بهشتی نقل کردم.

حزب جمهوری اسلامی در واقع با این سابقه و مقدمات، کار نرم‌افزاری­ و طراحیش انجام شده بود و همه چیز آماده بود. بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و در اولین فرصت ممکن، این آقایان اعلام موجودیت کردند. مرامنامه و اساسنامه‌ی­ حزب را هم اعلام کردند. بعد از مدتی هم مواضع حزب را اعلام کردند که هر بیشتر آن کار جمعی همین آقایان بود. یک چیز ماندگاری است که در واقع خیلی از اصول قانون اساسی هم از همین مواضع حزب جمهوری اسلامی است.

   

-در مورد تشکیل حزب با حضرت امام هم هماهنگی شده بود که تأییدیه‌ای هم از ایشان داشته باشند؟

بارها آقایان با حضرت امام در این‌باره صحبت کردند. منتها امام یک سابقه‌ی ذهنی از احزاب در ایران داشتند که سابقه‌ی خوبی نبود و در واقع منفی بود. معمولاً احزابی که در ایران تشکیل شدند، نه‌تنها خدمت نکردند، بلکه خیانت هم کردند و امام نیز نگران این بودند که حزب جمهوری اسلامی هم نتواند کاری بکند. به همین دلیل آقایان بارها با امام در این‌باره صحبت کردند که در نهایت امام آنها را منع نکردند که این حزب تشکیل شود، ولی در عین حال مخالف انتساب این حزب به خودشان بودند.

جا دارد نکته­ای هم در مورد توقف حزب در سال 1366 یادآور شوم. امام نسبت به حفظ باقیمانده­ی مؤسسین حزب که در آن زمان آقایان خامنه­ای و هاشمی رفسنجانی بودند، احساس خطر کردند و هم این که در شهرستان‌ها و بیرون از حزب، کار‌هایی صورت می‌گرفت که به اسم حزب تمام می‌شد. امام فکر می­کردند که وجود این دو نفر برای انقلاب و جمهوری اسلامی لازم است و اگر این‌ها ضربه بخورند، در واقع به خاطر حفظ حزب دو نیروی کارآمد نظام که می­توانند راه انقلاب را ادامه دهند و برای نظام اسلامی مؤثر باشند، قدرتشان برای خدمت به اسلام و نظام اسلامی کم می‌شود. لذا ایشان خواستند که کار حزب متوقف شود. هرچند که در ظاهر و اعلام بیرونی این امر به شکل دیگری صورت پذیرفت.

   

- شهید مطهری در آن فرصت دو سه ماهی که داشتند، چرا عضو حزب نشدند؟

ایشان ظاهراً معتقد به این مدل کار تشکیلاتی نبودند. من البته در این رابطه با خود ایشان صحبتی نداشتم، ولی مطالبی که از جاهای مختلف شنیدیم، این بوده که ایشان اعتقادی به کار تشکیلاتی سیاسی به این شکل نداشتند. البته در جامعه‌ی روحانیت مبارز بودند.

   

- آن موقع جناب آقای موسوی اردبیلی عضو حزب بودند؟

بله؛ اما ایشان در یک مقطعی از حزب کنار کشیدند. ایشان کمتر از یک سال عضو حزب بودند. در انتخابات ریاست جمهوری سال 1358 ایشان موافق کاندیداتوری آقای جلال­الدین فارسی از طرف حزب نبودند. البته با بعضی دیگر از اقدامات حزب نیز مخالف بودند. لذا خود را کنار کشیدند. بنابراین در سال 1360، چهار نفر باقی ماندند که آقای بهشتی و آقای باهنر در فاجعه­ی هفتم تیر و هشتم شهریور به شهادت رسیدند. بنابراین، از اعضای مؤسس حزب این دو بزرگوار باقی ماندند که البته هر دو در معرض ترور هم قرار گرفتند؛ آقای هاشمی در اردیبهشت 1358 و آقای خامنه­ای هم در ششم تیر 1360 که بحمدلله زنده ماندند.

 

-آیا جناح‌بندی‌های سیاسی هم  در درون حزب وجود داشت؟

در مورد جناح­بندی­های سیاسی در داخل حزب باید بگویم که حزب جمهوری اسلامی از ابتدا هم یک طیف بود. یعنی یک حزب به معنای تعریف واقعی حزب نبود. ببینید یک جمع از حزب از اعضای مؤتلفه‌ی اسلامی بودند. مؤتلفه‌ی اسلامی خودش از قبل یک تشکل بود که به نام هیأت‌های مؤتلفه‌ی اسلامی- حزب مؤتلفه‌ی اسلامی کنونی- فعالیت می‌کرد. افرادی مانند آقای دکتر آیت هم بودند که این‌ها خودشان با یک تشکیلاتی از قبل کار کرده بودند که جمع دیگری در درون حزب بودند.

جمع دیگری هم با آقای مهندس میرحسین موسوی بودند که از قبل با ایشان کارهای سیاسی کرده بودند. گروه دیگری مثل شهید حسن اجاره­دار، آقای مهندس هاشم رهبری و امثال این‌ها هم هر کدامشان تفکراتی داشتند. این‌طور نبود که مجموعه­هایی که داخل حزب بودند، همه با مؤسسین حزب یک‌سان فکر کنند. منتها مسئولین حزب، همه‌ی این‌ها را می­شناختند و با این‌ها کار کرده بودند که این‌ها را دعوت به هم‌کاری در حزب کردند.

بنابراین در ابتدا نیز حزب جمهوری اسلامی با این‌چنین مجموعه­ای مواجه بود. به همین دلیل یک مقدار که کار جلو رفت، به طور طبیعی سلیقه­ها خودشان را نشان دادند. برای نمونه، یک جمع چهار پنج نفره یک سلیقه­ی خاصی داشتند که با سلیقه­ی مثلاً مؤتلفه جور درنمی­آمد. آن چهار پنج نفر عبارت بودند از مهندس موسوی، بنده، آقای سرحدی‌زاده، آقای محمدرضا بهشتی- که جای ابوی­شان آمدند- آقای دکتر اژه‌ای که بعداً ملحق شدند. خب این چهار پنج نفر در داخل شورای مرکزی جمهوری اسلامی برای خودشان یک تفکر خاصی داشتند و در بیرون شورای مرکزی هم کسانی با این‌ها همراه بودند.

پس به طور طبیعی، سلایق مختلفی بود که نمی­توان به آنها جناح­های سیاسی گفت. ولی این واقعیت را هم نمی­شود انکار کرد که همه‌ی اعضای حزب یک‌سان فکر نمی­کردند و اختلاف نظرهای مهمی هم با یک‌دیگر داشتند.

   

- ما می­بینیم که در سه ماه‌ تابستان  سال 1360 که در آن ترورهای ششم تیر و هفتم تیر و هشتم شهریور و ... صورت گرفت، نوک پیکان منافقین به طرف سران حزب جمهوی اسلامی بود. می­خواهیم بدانیم که چه فضایی در درون حزب بوده و حزب چه نقشی در فرآیند استقلال جمهوری اسلامی و مسائل پس از آن داشته که این­ طور مورد هدف قرار گرفت؟

شما اگر ترسیمی از جبهه­گیری­های سیاسی آن زمان داشته باشید، متوجه می‌شوید که یک طرف امام قرار دارد و همه‌ی کسانی که با امام هستند، و در طرف دیگر جناحی قرار دارد که مرکب است از کسانی که با ولایت فقیه و با حاکمیت فقاهت در انقلاب اسلامی و نظام اسلامی موافق نبودند. این‌ها هم البته یک طیف با یک سلیقه نبودند، ولی برای این ‌که در مقابل نیروهای خط امام بتوانند موفق باشند تا آنها را کنار گذاشته و خودشان حاکم شوند، متحد شده بودند. در بین آنها بنی­صدر بود، نهضت آزادی بود، منافقین بودند، حتی جبهه‌ی ملی که امام آن را مرتد اعلام کرده بود و عجیب­تر از آن افراد و گروه‌های چپ آن زمان، یعنی مارکسیست­ها هم با این‌ها هم‌کاری می­کردند. این مجموعه در یک چیز با هم مشترک بودند و آن‌هم این بود که نمی‌خواستند خط فقاهت بر انقلاب و نظام جمهوری اسلامی حاکم باشد. از آن طرف هم امام و کسانی حضور داشتند که در خط امام بودند. در خط امام درشت­ترین نمونه­ها و بارزترین شخصیت­ها و قوی­ترین افراد که بازوان امام بودند، همین افراد مؤسس حزب جمهوری اسلامی ایران بودند.

بنابراین خیلی طبیعی بود که قبل از همه سراغ آنها بروند و لذا شما حتی قبل از سال شصت و در سال پنجاه و هشت هم می­بینید که فقط چند ماه از پیروزی انقلاب گذشته بود که به سراغ آقای مطهری و هاشمی رفتند.

   

- همه مطلعان از ماجراهای حزب از این اختلافات صحبت می‌کنند. شما نیز این اختلافات را در چارچوب خط فقاهت و خط غیر فقاهت توضیح دادید، اما این اختلاف و دشمنی با حزب جمهوری به قدری شدت داشت که بلافاصله پس از عزل بنی‌صدر- که به تعبیری سردمدار آن خط بود- آقایان خامنه‌ای، بهشتی و باهنر ترور می‌شوند. اگر توضیح بیشتری درباره‌ی این اختلافات و مشخصاً مصادیقی از آن را به خاطر دارید، بیان بفرمایید.

من در همان زمان جزوه­ای تحت عنوان «بزرگ‌ترین جنگ روانی غرب علیه روحانیت» نوشتم و در آن قسمتی از این مسائل را توضیح دادم. آن‌جا علاوه بر این محور اصلی که مبارزه با فقاهت و حاکمیت اسلام فقاهتی است؛ عنوان کردم که خود بنی­صدر هم کیش شخصیت دارد؛ یعنی خیلی به دنبال قدرت بود. به هر شکلی و وسیله­ای، با دروغ، شایعه، تزویر و به هر شکل دیگری می‌خواست قدرت خودش را تثبیت کند و افزایش دهد. بنده یکی دو صحنه برای شما نقل می­کنم که شاید مطلب ناگفته‌ای هم باشد و ثبت آن در تاریخ به فهم این قضیه خیلی کمک می­کند.

اولین خاطره را من از شهید بهشتی شنیدم. ایشان گفتند روز عید فطر که فکر می­کنم سال پنجاه و نه بود، خدمت امام رفتیم. آقایان مسئولین نظام قبل از سخن‌رانی امام در حسینیه‌ی جماران، به اتاق امام رفته و تبریک می­گفتند. بعد به پایین می­آمدند و در حسینیه می‌نشستند تا امام برای سخن‌رانی به حسینیه تشریف بیاورند. آقای بهشتی گفتند که آن لحظاتی که بالا منتظر بودیم تا خدمت امام برسیم، از اتاق مجاور صدایی شنیدیم. من بدون این‌که استراق سمع کنم -چون ایشان بسیار اهل مراقبه بودند و به این مسائل توجه می کردند- صدا آن‌قدر بلند بود که خودبه‌خود به گوش ما می­رسید. گفتند شنیدم که امام به کسی می­گویند که «نه تو مصدقی و نه من کاشانی، اگر بخواهی به این کارهایت ادامه دهی، دستور می­دهم که همین جا در این اتاق حبست کنند.» درِ اتاق که باز شد، دیدیم بنی­صدر است. این چیزی بود که آقای بهشتی برای من نقل کردند.

بنی­صدر علاوه بر کارها و حرف‌های خود، حتی وقتی خدمت امام هم که می­رسید، علیه آقایان حرف‌هایی می­زد. این باعث شده بود که امام هم نسبت به او این‌چنین موضعی داشته باشد. ممکن است این سؤال در ذهن شما پیش بیاید که پس چرا این‌قدر امام صبر کردند؟ چرا این‌قدر طول کشید؟ بله؛ ما هم خسته شده بودیم و می­گفتیم که امام عجب حوصله­ای دارند، چه تحملی دارند. آقای هاشمی به امام نامه نوشتند. حتی مجموعه‌ی آقایان هم نامه نوشتند. ما در آن روزها خیلی غصه می­خوردیم که چرا امام به قیمت آزردن این بزرگان و ناراحتی این همه مردم، بنی‌صدر را حفظ می­کنند. خب البته هم آن زمان و هم بعدها روشن شد که امام نمی­خواستند در نظام جمهوری اسلامی اولین رئیس جمهور دچار مشکل شود و می‌خواستند به هر ترتیب او را حفظ کنند تا دوره­اش تمام شود، ولی دیگر کار را به جایی رساند که امام را مجبور به واکنش شدید کرد. وضعیت و تفکرات بنی­صدر ایجاب می­کرد که در مقابل امام بایستد. منتها از همان  اول نمی­شد. بلکه باید قدم به قدم پیش می‌رفت. اول باید خاک‌ریز اول را کنار می­زد و بعد به سراغ خاک‌ریز بعدی می‌رفت. لذا غائله‌ی دانشگاه تهران را چهارده اسفند 1359 به وجود آورد و مسائل دیگری که پیش آمد.

در مقابل همه­ی این کارها من شاهد بودم؛ در اتاق آقای بهشتی نشسته بودم که یک دفعه تلفن زدند و به ایشان خبر دادند که در روزهای سی‌ام و سی و یکم خرداد که منافقین به خیابان­ها ریخته بودند و اعلام جنگ مسلحانه کرده و خیلی­ها را کشته بودند، زن و دختر بنی‌صدر دستگیر شده‌اند. آقای بهشتی تلفن را قطع کردند و تلفن آقای موسوی اردبیلی را گرفتند. به ایشان گفتند که شما دادستان کل کشور هستید، بنابراین دستور بدهید که همین حالا این دو نفر را آزاد کنند؛ در حالی که این دو نفر در صحنه حضور داشتند و دستگیر شده بودند. آقای موسوی اردبیلی یک مقداری مقاومت کردند که آقای بهشتی گفتند من به عنوان رئیس شورای عالی قضایی به شما دستور می­دهم که این کار را انجام دهید و انجام دادند.

این سعه­ی صدر، بزرگواری، دوراندیشی و تدبیر، هم جلوی تبلیغاتشان را گرفت تا نگویند که زن­ها و دخترها را هم دستگیر کردند و هم روحیه­ی بالای ایشان را در این مسئولیت نشان می­داد.

   

- و دومین خاطره...

خاطره‌ی بعدی را از آقای موسوی اردبیلی برای شما نقل می­کنم. در جلسه­ی شورای انقلاب که در دفتر ریاست مجلس تشکیل شده بود، آقای بهشتی در مورد پلیس قضائی صحبت کردند. آقای بهشتی بحث پلیس قضائی را مطرح کرده بودند که البته سر نگرفت. کارهایش انجام شده بود که آقای بهشتی شهید شدند. بنی­صدر مخالفت کرد و گفت که این یک میلیشیا است و شما می‌خواهید برای خودتان گارد درست کنید و در خلال صحبت‌هایش به آقای بهشتی اهانت کرد. آقای موسوی اردبیلی گفتند که من خیلی عصبانی شدم. یک قندان سنگین از سنگ مرمر آن‌جا بود که آن را برداشتم و به طرف بنی­صدر پرت کردم. بنی­صدر جا خالی داد و از اتاق بیرون رفت. این حرکت آقای موسوی اردبیلی در اثر بی­ادبی و بی‌حرمتی که بنی­صدر نسبت به آقای بهشتی کرده بود، انجام شده بود. یعنی شما آن قسمت از عصبانیت آقای موسوی اردبیلی را در نظر بگیرید و ببینید که او چه کرده که ایشان آن قدر عصبانی شده تا برای دفاع از آقای بهشتی آن کار را انجام دهد. بنی صدر این‌چنین آدم بی­ادبی بود. هم این بی­ادبی و هم آن زیاده‌خواهی­ها نشان می­دهد که او گستاخ، زیاده­خواه، بی­شخصیت و قدرت‌طلب بود. با احزاب و جمعیت­هایی مثل نهضت آزادی مخالف بود. آنها نیز متقابلاً با او مخالف بودند، ولی به خاطر این که به قدرت رسیده بود، آنها با بنی‌صدر ساخته بودند؛ ائتلاف کرده بودند و دشمن اصلی خودشان را همین خط فقاهت می­دانستند. می‌خواستند امام و یاران امام را از سر راه بردارند و خودشان به حکومت برسند.

بنابراین اصل ماجرا این بود که بنی­صدر و آنهای دیگر به دنبال حکومت بودند. آن آقایان تشنه­ی حکومت بودند و امام و روحانیت را سد راه خودشان می­دانستند. می‌دانستند تا وقتی که امام باشد، به این‌ها اجازه نمی­دهد هر کاری که دلشان می­خواهد بکنند. تمام این برنامه‌ها برای کنارزدن امام و یاران امام بود. البته آن طوری که بعضی از آقایان بزرگان گفتند، واقعه­ی هفتم تیر و این ترورهایی که در تیر ماه و بقیه­ی ماه­های 1360 انجام دادند، در واقع مردم را بیدار کرد. چون مردم پشتوانه‌ی انقلاب هستند. بنابراین همین خون­ها انقلاب را بیمه و در عوض آنها را منزوی کرد و نظام تثبیت شد.

در واقع ما نظام اسلامیمان را از برکات این خون­ها داریم. علتش هم این بود که مردم احساس کردند کسانی که این حرف­ها را می­زنند، بی­‌منطقند. حرف مردم این بود که اگر منطق دارید، مبارزه سیاسی کنید و کم­کم قدرت را با رأی مردم از دست آنها بگیرید. ولی چرا متوسل به ترور و انفجار می‌شوید؟ این کارها نشانه‌ی بی‌منطقی شما است. این بیداری مردم  باعث تثبیت خط امام شد.

   

- لطفا در مورد حوادث تروریستی تیرماه 1360 که در یکی از آن‌ها شخصاً حضور داشتید، توضیح دهید.

در انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی قرار بر این بود که همه‌ی اعضای مؤسس را به شهادت برسانند. منتها در روز ششم تیر فکر کردند که یک لقمه­ی آماده­ای وجود دارد که باید به سراغ آن رفت و در روز هفتم تیر هم به سراغ مابقی اعضا. این بود که روز ششم تیر به سراغ حضرت آیت‌الله خامنه­ای رفتند. در روز هفتم تیر هم با برنامه‌هایی که از قبل چیده بودند، به سراغ بقیه آمدند. در این روز هم دو نفر دیگر از اعضای مؤسس حزب- آقایان هاشمی و باهنر- جان سالم به‌دربردند.

در آن زمان در دفتر حزب دو جلسه برگزار می‌شد. جلسه‌ی اول نشست شورای مرکزی حزب بود. این جلسه قبل از اذان مغرب تشکیل ‌شد. جلسه‌ی دوم که بعد از اذان بود، مرکب از اعضای شورای مرکزی حزب، بعضی از مدیران حزب و  برخی مدیران دستگاه­های مختلف کشور و سه قوه بود. بمب هم در همین جلسه منفجر شد. در آن جلسه­ی اول، آقای هاشمی و باهنر حضور داشتند. قبل از این که جلسه تمام بشود، آقای هاشمی به دلیل قراری که با سیداحمدآقای خمینی داشتند، جلسه را ترک کردند. جلسه‌ی شورای مرکزی که تمام ­شد، نماز مغرب و عشا به امامت آقای بهشتی برگزار شد.

چند نفر از بچه­های سپاه آمده بودند تا از آقای باهنر جهت سخن‌رانی در جبهه‌ها خواهش کنند. از من هم خواسته بودند که کمکشان کنم. به همین دلیل بنده و آقای صادق اسلامی -که آن موقع سرپرست وزارت بازرگانی بودند هم ماندیم تا ایشان را راضی کنیم که موفق هم شدیم. در این لحظه متوجه شدیم که نماز مغرب و عشاء تمام شد و آقای بهشتی هم به طرف جلسه رفتند. ما هم به آقای باهنر گفتیم که شما اینجا نماز بخوانید تا ما هم با شما نمازمان را بخوانیم و بعد از آن به جلسه برویم. پس از پایان نماز، بچه­های سپاه خداحافظی کردند و ما هم به طرف جلسه حرکت کردیم. نزدیک­های سالن جلسه که رسیدیم، آقای علی درخشان که از اعضای مرکزی حزب بودند و در این فاجعه به شهادت رسیدند، از داخل سالن بیرون آمدند و مستقیم آمدند و دستشان را روی شانه­ی آقای باهنر گذاشتند. به ایشان گفتند که آقا شما نیایید. ما و آقای باهنر پرسیدیم چرا؟ گفتند که شما از چشم­های پر خونتان مشخص است که خسته­اید. صبح زود هم که با شما جلسه داریم، شما بروید استراحت کنید تا فردا به جلسه برسید. آقای باهنر هم خیلی خوب استقبال کردند و از خدا خواسته برگشتند. البته چون بعضی آمدند تا با ایشان صحبت کنند و تا ماشین آماده‌ی حرکت شود، این انفجار صورت گرفت؛ یعنی قبل از این که ایشان از حیاط حزب خارج شوند. لذا مدیریت بحران آن شب به عهده ایشان بود.

من از تقریر این واقعه می‌خواهم این نتیجه را بگیرم که آن شب قرار بود که همه­ی اعضای مؤسس حزب و عده‌ی دیگری از بین بروند.

   

- مجروحیت شما به چه صورت بود؟

بعد از این که آقای باهنر از ما جدا شدند، ما هم به داخل جلسه رفتیم و در همان ردیف آخر نشستیم. آقای جواد سرافراز- از شهدای هفتم تیر- کنار دیوار نشسته بودند که من رفتم بغل دست ایشان بنشینم. ایشان به دلیل این‌ که خیلی مؤدب و محترم بودند، به من تعارف کردند و من را به اصرار سر جای خودشان نشاندند؛ یعنی کنار دیوار. هنگام انفجار تکه­ای از دیوار جدا شده بود و سقف هم پاییین آمده بود. یک تکه از سقف آمد که نوک آن به آقای سرافراز گرفت و ایشان را شهید کرد. سر دیگر این تکه به دیوار گرفت و من بین این تکه سقف و دیوار و زیر آوار ماندم. علت این که بنده شهید نشدم، همین بود. البته قسمت چپ صورتم مورد اصابت ترکش قرار گرفت.

بعد از مدتی که به هوش آمدم و به بیمارستان منتقل شدم، چشم چپم را تخلیه کردند و آن قسمت­های جراحت‌دیده کم­کم ترمیم شد. چند نفر دیگر هم مثل آقایان نجفی، قمشه­ای و کیاوش و... زنده ماندند.

   

- بمب را کجا گذاشته بودند؟

بمب را جاسازی کرده بودند توی میزی که آقای بهشتی پشت آن میز نشسته بودند.

   

- بنابراین بیشترین آسیب را آقای بهشتی دیده بودند؟

بله قاعدتاً. در همان لحظات اول انفجار آقای بهشتی شهید شدند. کسانی هم که در پزشکی قانونی آقای بهشتی را دیدند و ما از آنها خواهش کردیم که برای ما بگویند که چه دیدند، گفتند که یک پا و یک دست آقای بهشتی قطع شده بود. شکم و سینه­ی ایشان هم کاملاً متلاشی بود. این نشان می­دهد که بمب با شکم و پا و این‌ها برابر بوده و موجب شهادت ایشان در همان لحظه‌ی انفجار شده است.

   

-  کلاهی (بمب‌گذار) را آن روز دیده بودید؟

کلاهی را آن روز ندیدم. ما یک دفتر سیاسی در طبقه‌ی هفتم ساختمان روزنامه جمهوری اسلامی واقع در خیابان سعدی داشتیم. رئیس دفتر سیاسی طبق مقررات حزب، دبیر کل حزب بود؛ یعنی آقای بهشتی. دبیر دفتر سیاسی، آقای مهندس میرحسین موسوی بود و اعضای دفتر سیاسیِ هر سال، مؤسسان حزب بودند به اضافه­ی چند نفر از اعضای شورای مرکزی که بنده بودم و آقای زورق(از اعضای روزنامه) و آقای محمدرضای بهشتی و آقای میرمحمدی که همه از اعضای دفتر سیاسی حزب بودیم. اگر کس دیگر­ی هم بود، الان بنده به خاطر ندارم. ما در آن‌جا بحث می­کردیم و مسائل را تحلیل می­کردیم و می‌نوشتیم. تحلیل­های سیاسی را مسئول تشکیلات تهران، شهید جواد مالکی از شهدای هفت تیر، از ما می‌گرفت و در داخل حزب و به صورت تشکیلاتی توزیع می­کرد. این آقای محمدرضا کلاهی در تشکیلات تهران کار می­کرد که به دفتر می­آمد و واسطه‌ی بین تشکیلات تهران و دفتر سیاسی بود. تحلیل‌ها را از ما تحویل می­گرفت و آنها را در تشکیلات توزیع می­کرد. ما آن‌جا او را زیاد دیده بودیم.

آن روز هم کلاهی تحلیل روز دفتر سیاسی را از دفتر آقای مالکی برداشت و درون کارتن گذاشت. ظاهراً زیر این تحلیل­ها و در کف کارتن بمب را جاسازی کرده و به بهانه­ی گذاشتن تحلیل­ها به روی میزها بمب را قبل از ورود افراد به جلسه به داخل برد و جاسازی کرد. کسانی هم که نگهبان حزب بودند، به دلیل اهمیت ندادن زیاد به مسائل امنیتی در آن روزها و نیز علاقه‌ی خود نگهبان‌ها به خواندن تحلیل‌ها، تا آخر این کارتن را نگشتند و فقط روی آن را نگاه کردند. ضمن این ‌که کلاهی را هم می‌شناختند.

   

- شما خودتان خبر ترور آقا را کجا شنیدید و عکس­العمل خودتان پس از شنیدن خبر چه بود؟ فضای درون حزب پس از شنیدن خبر چگونه بود؟

من در دفتر سیاسی حزب بودم که این خبر را شنیدم. ایشان در مسجد ابوذر بین نماز ظهر و عصر سخن‌رانی داشتند. ضبط صوت که منفجر ­شده بود و ایشان را به بیمارستان منتقل کرده بودند، ما هم در همان لحظات باخبر شدیم. سعی ما بر این بود که ایشان را ببینیم، ولی به دلائل مختلف و از جمله هجوم زیاد جمعیت و مسائل امنیتی، بنا را بر این گذاشتند که جز افراد خاص دیگر عیادتی وجود نداشته باشد. لذا از جمع حزب آقای بهشتی رفتند. آقای هاشمی رفسنجانی آن روز در رفسنجان بودند و به مجرد شنیدن این مسئله کارشان را نیمه تمام گذاشتند و تا فردا صبح خودشان را به تهران رساندند. ولی آن روز آقای بهشتی به دیدنشان رفتند.

ما منتظر بودیم که آقای بهشتی برگردند و از ایشان حال آقا را بپرسیم. آقای بهشتی که برگشتند، من به دفتر حزب تلفن زدم و حال آقا را جویا شدم. یادم هست که من احوال را که پرسیدم، ایشان گفتند که الحمدلله از خطر گذشته است. یک جمله­ای من یادم هست که در آن صحبتم گفتم و ایشان هم جوابی دادند که در ذهن من همیشه باقی مانده است. من پرسیدم که این بمب به کجا اصابت کرده است و طرف­های مثلاً گلو و این‌جاها چطور است؟ آقای بهشتی هم که آدم باهوشی بود، خیلی زود مطلب را گرفت و گفت که آقای مهاجری مطمئن باشید که ایشان می­توانند سخنرانی کنند. چون‌ ایشان خطیب جمعه بودند و خوش‌بیان هم بودند، ایشان متوجه منظور من شد که آیا امام جمعه داریم یا نه؟

   

- ظاهراً اولین سؤالی هم که خود آیت‌الله خامنه‌ای پس از به هوش آمدن داشتند، همین بوده که آیا مغز و زبان من کار می­کند؟

برای ما هم خیلی مهم بود که آقای بهشتی هم خیلی سریع متوجه سؤال من شدند و گفتند شما راحت و خاطرجمع باشید که ایشان می‌توانند سخن‌رانی کنند و ما خیلی خوشحال شدیم. این مربوط به لحظات پس از انفجار است، ولی خب تا فردا در فضای حزب هم خبر اول همین ترور بود. همه از هم‌دیگر می­پرسیدند و مرتب جویای احوال بودند. افرادی هم که می­توانستند کاری انجام دهند، دنبال می­کردند. مراقبت‌ها به‌خصوص از آن روز خیلی بیشتر شده بود تا دوباره در جریان بیمارستان حادثه­ای پیش نیاید.

در جلسه‌ی شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی و نیز جلسه‌ی هیأت اجرایی حرف اول و خبر اول همین مسئله بود. من یادم هست که همه‌ی آقایان خاطر جمع شدیم که خطر گذشته است. البته مجروحیت و بعد هم دوره‌ی نقاهت که مدت­ها ادامه داشت و لابد همان تقدیر الهی بود که این اتفاق در ششم تیر بیفتد تا در جلسه‌ی هفتم تیر حضور نداشته باشند و هم اکنون همه از برکات وجودی ایشان استفاده کنند.

 

  - ایشان به واسطه‌ی حضور فعال در حزب، عملاً کجاها تأثیرگذار بودند؟ مثلاً یک نمونه­ از آن در مجلس و بر علیه بنی­صدر بود یا خطبه­های نماز جمعه‌ی ایشان. اما یکی از فعالیت‌های مهم آقا در آن زمان، حضور مؤثر و مداوم و طولانی و خیلی منظم در دانشگاه­ها بود که ظاهراً بیشتر از طرف حزب تشریف می­بردند و صحبت می­کردند. اما خیلی راجع به این حضورها صحبت نشده است. تحلیل شما راجع به این نقش­های مختلف چیست؟

در مورد تأثیر آقا نمی‌شود این‌قدر ایشان را در حزب محدود کرد. ایشان به هر حال یک چهره­ی مبارز سابقه­دار و از اعضای هیئت مؤسس حزب بودند. شناخته شده بودند و قوی؛ هم در خطابه و هم در مسائل علمی. همین به طور طبیعی نشان می‌دهد که ایشان تأثیراتی فراتر از دیگران داشتند. در تقسیم کاری هم که در حزب شده بود، کارهای بخش تبلیغات و فرهنگ و انتشارات به عهده­ی ایشان بود.

اما در جاهای مختلف تأثیرات مختلفی داشتند که یکی از همان­ها مطلبی بود که شما در مورد دانشگاه گفتید. جریان دانشگاه این بود که ایشان به دلیل سابقه­ی مبارزاتی و هم این که یک روحانی روشن‌فکر بودند، در دانشگ